اخلاق از نظر پیاژه


پیاژه اعتقاد دارد که اخلاق درست مانند هوش، بازی و زبان در خلال مراحل متوالی و به صورتی نظامدار تحول می یابد. هر مرحله متوالی منجر به مرحله بالاتری از آگاهی اخلاقی می شود و همچنین هر یک از این مراحل بستگی به تحول شناختی کودک دارد.
نخستین دوره از رشد اخلاق، "ناپیروی"  نام دارد که طی آن دستورات و اوامر اخلاقی در نزد کودک اعتباری ندارد و او تنها از خواسته ها و تمایلات و خوشی و لذت خویش پیروی می کند. دوره ای که کودک هیچ گونه احساس تبعیتی از قواعد ندارد. در این فاصله چون ساخت های روانی کودک چندان توسعه نیافته و الگو های روابط اجتماعی نیز در وجود او شکل نگرفته است، کودک از آنچه خود به آن گرایش دارد پیروی می کند و در این دوره معمولا هیچ گونه دستور اخلاقی را نمی پذیرد و تقریبا مقارن با دوره اول تحول شناختی (دوره حسی- حرکتی ) است. در این دوره کودک دارای حالت " خود میان بینی" است که در سال های نخستین این دوره، خود میان بینی به صورت کنشی منفی جلوه گر می شود، اما با نقشی سازنده و مثبت تامین کننده نوعی سازش است. این خود میان بینی عقلی یا اخلاقی راه را بر روابط متقابل که وابسته به زندگی اجتماعی و ترقی است می بندد.

دومین دوره با عنوان "دیگر پیروی" تمایز می یابد. مرحله ای که کودک به طور کورکورانه( نه از روی اعتقاد) از بزرگ ترها تبعیت می کند. در این سنین، همه بزرگ ترها قدرتمند به نظر می آیند و کودک ملزم به اطلاعات از قدرت و گردن نهادن به تنبیه توسط بزرگسالان است و قوانین و مقررات حالتی مقدس و مطلق به خودمیگیرد. .
این مرحله همزمان با دوره "عملیات منطقی عینی" و مقارن با سنین دوره دبستان است و از مشخصه های اصلی این دوره واقع نگری اخلاقی خاص کودک و ناشی از "خود میان بینی" این مرحله است. در این مرحله، خوب بودن یعنی فرمانبردار بودن و جنبه اساسی این مرحله آن است که اوامر بزرگ ترها قطعی، مقدس و غیر قابل تغییر و تخلف است. قانون به شکل ظاهری مورد اطاعت قرار می گیرد و نه با علم و اطلاع از معنی یا علت آن و اعمال بر اساس نتایج مشهودی که به بار آورده اند مورد قضاوت قرار می گیرد نه بر اساس انگیزه ای که دارند. نقش "دیگر پیروی" تامین سازش است. کودک باید نخست این وضع سازش یافتگی موقت را برای خود تامین کند تا در پی آن و بر اساس یک قطع سازش (11-12 سالگی)، به عنوان نوجوان، تعادل روانی جدیدی برای خویش ایجاد کند. .  
به عبارت دیگر این "واقع نگری"  به این صورت است که کودک محتوای ذهنی خود را، یعنی اوامر بزرگسالان را، پدیده ای خارج از وجود خود می داند و به صورت اشیا» مستقل به آن ها می نگرد. او در تصمیم بزرگسالان مداخله ذهنی نمی کند. از خصوصیات عمده این "واقع نگری" نادیده گرفتن نیت و انگیزه اعمال است. تمایل کودکان در این مرحله این است که قصد و نیت یک عمل را لحاظ نمی کنند و نتیجه آن را در نظر می گیرند.
در تجربیات پیاژه، کودکان پیش از دبستان یک دروغگو را "بد جنس" می نامند، اما به دروغگویی که می گوید سگی را به بزرگی یک گاو دیده است، "بد جنس تر" می گویند، به معنای دیگر، وخامت یک اشتباه را بر اساس نتایج عینی و مادی آن در نظر می گیرند. این دو در کنار هم حالت "مسئولیت عینی" را در کودک ایجاد می کنند، بدین معنی که کودک در قضاوت های خود نه تنها کوچک ترین توجهی به انگیزه و نیت ندارد، بلکه نتایج مادی حاصل از عمل، معیار ارزیابی او می شود.
به علاوه این اعتقاد، یا چنانکه پیاژه می گوید، این واقع نگری اخلاقی، بیشتر از آن که نشان دهنده احترام به روح قانون باشد معرف احترام به دانش است و بالاخره از آن جا که کودک قواعد را به گونه شفاهی می آموزد ( از زبان افراد می شنود)، ارزیابی می کند. قوانین در این مرحله این گونه تعبیر می شود که از قدرت خارجی (معمولا والدین) صادر شده اند و تغییر ناپذیرند، به عبارتی، اخلاق در این دوره مطلق بینی                امورحاکم است .  
دوره سوم با "خود پیروی"    آغاز می شود و مقارن است با ظهور مرحله عملیات انتزاعی از تحول شناختی که در آن فرد بر اساس احترام متقابل و انضباط  درونی، روابطی را برقرار می سازد و قوانین اخلاقی را نه به صورت اموری مطلق و تغییر ناپذیر، بلکه به صورت اختیاری و قابل تغییر مورد نظر دارد.
اخلاق " خود پیروی" بر اساس تقابل استوار است، یعنی فرد این بار آن دسته از دستورات اخلاقی را قبول می کند که بین او و سایرین هماهنگ شده باشد، به عبارتی بین دنیای درونی و قوانین درونی خود با دنیای بیرونی و قوانین خارجی نوعی کنش و واکنش متقابل برقرار می سازد. گسترش تقابل در کودک معادل خود مختاری و خود پیروی اخلاقی است. پیازه نشان داده است که خود پیروی اخلاقی و مفهوم تقابل هنگامی ظاهر می شوند که احترام متقابل به حدی است که فرد در خود حس می کند باید با دیگران چنان رفتار کند که خود مایل است آنان با وی رفتار کنند .
در این دوره، اطاعت از مرجع قدرت الزامی نیست وتخلف از قوانین تداعی کننده تنبیه همیشگی و مطلق نیست. در این دوره کودک نه تنها به اعمال و پیامدهای ظاهری رفتار توجه ندارد، بلکه انگیزه ها و نیت ها و احساسات و دیدگاه های دیگران را نیز در رفتار آن ها مورد توجه قرار می دهد .
مرحله خود پیروی مرحله ای پیشرفته و در واقع نهایی است. چه، حس اخلاقی در کودک متدرجا در جهت طبیعی تحول می یابد و به شکلی که بزرگسال وجود دارد پدیدار می شود. این تحول در جهت "اجتماعی شدن"  تدریجی رفتار است. گسترش تقابل در کودک معادل خود پیروی اخلاقی است.
     در دوره خود پیروی، کودک آزادانه به قبول انضباط تن در می دهد یا در پی ریزی آن سهیم می شود و بدین ترتیب به طور ارادی خود را تابع نظام دستور های اخلاقی متقابل می نماید و با فراخواندن دستورها و احکام اخلاقی به استقلال اخلاقی و خود پیروی دست می یابد.
پیاژه در کتاب "قضاوت اخلاقی کودک" از قول "ام .باوف" می نویسد: " در ابتدا قوانین اخلاقی یک حالت اجباری دارند. هر درخواستی که از شخص قابل احترام صادر شود، نقطه شروع یک قانون الزامی است و کودک خود را تنها موظف به آنجام آن ها می داند بدون این که نظری در تایید آن ها داشته باشد. زیرا کودک هنوز خود دارای یک قضاوت مستقل نیست تا بر مبنای آن اصول اخلاقی را پذیرفته یا رد کند". به نظر او " صحیح "، اطاعت کردن از خواسته های بزرگ ترهاست و "غلط"، داشتن یک خواسته از خود شخص است.
"پیاژه" معتقد است که کودک در ذهن خود بین قوانین اخلاقی و وظایف خویش همانندی ایجاد می کند. لذا ارتباط بین والدین و کودک به طور حتم تنها آن الزام ها و فشارها نیستند، بلکه یک محبت متقابل غیرالزامی وجود دارد که از اول کودک را تحریک می کند تا با سخاوت و بخشندگی در مورد خواسته های افراد مورد اعتماد خود عمل و یا حتی فداکاری کند. بدین ترتیب است که کودک خود را موظف به آنجام آن قوانین می داند، یعنی هر عمل که اطاعت نسبت به قانون یا حتی نسبت به فرد بزرگ تر را نشان دهد جدا از نظر خود کودک، درست خواهد بود. در این مرحله، قانون توسط کودک تفسیر نشده و مورد قضاوت قرار نمی گیرد، بلکه به صورت آماده و پیش ساخته از خارج صادر می شود. با رشد سنی که همراه تحول شناختی در کودک صورت می گیرد، کودک دومین دوره با عنوان "دیگر پیروی" تمایز می یابد. مرحله ای که کودک به طور کورکورانه( نه از روی اعتقاد) از بزرگ ترها تبعیت می کند. در این سنین، همه بزرگ ترها قدرتمند به نظر می آیند و کودک ملزم به اطلاعات از قدرت و گردن نهادن به تنبیه توسط بزرگسالان است و قوانین و مقررات  حالتی مقدس و مطلق به خود می گیرد.

 این مرحله همزمان با دوره "عملیات منطقی عینی" و مقارن با سنین دوره دبستان است و از مشخصه های اصلی این دوره واقع نگری اخلاقی خاص کودک و ناشی از "خود میان بینی" این مرحله است. در این مرحله، خوب بودن یعنی فرمانبردار بودن و جنبه اساسی این مرحله آن است که اوامر بزرگ ترها قطعی، مقدس و غیر قابل تغییر و تخلف است. قانون به شکل ظاهری مورد اطاعت قرار می گیرد و نه با علم و اطلاع از معنی یا علت آن و اعمال بر اساس نتایج مشهودی که به بار آورده اند مورد قضاوت قرار می گیرد نه بر اساس انگیزه ای که دارند. نقش "دیگر پیروی" تامین سازش است. کودک باید نخست این وضع سازش یافتگی موقت را برای خود تامین کند تا در پی آن و بر اساس یک قطع سازش (11-12 سالگی)، به عنوان نوجوان، تعادل روانی جدیدی برای خویش ایجاد کند.
به عبارت دیگر این "واقع نگری"  به این صورت است که کودک محتوای ذهنی خود را، یعنی اوامر بزرگسالان را، پدیده ای خارج از وجود خود می داند و به صورت اشیا» مستقل به آن ها می نگرد. او در تصمیم بزرگسالان مداخله ذهنی نمی کند. از خصوصیات عمده این "واقع نگری" نادیده گرفتن نیت و انگیزه اعمال است. تمایل کودکان در این مرحله این است که قصد و نیت یک عمل را لحاظ نمی کنند و نتیجه آن را در نظر می گیرند.
در تجربیات پیاژه، کودکان پیش از دبستان یک دروغگو را "بد جنس" می نامند، اما به دروغگویی که می گوید سگی را به بزرگی یک گاو دیده است، "بد جنس تر" می گویند، به معنای دیگر، وخامت یک اشتباه را بر اساس نتایج عینی و مادی آن در نظر می گیرند. این دو در کنار هم حالت "مسئولیت عینی" را در کودک ایجاد می کنند، بدین معنی که کودک در قضاوت های خود نه تنها کوچک ترین توجهی به انگیزه و نیت ندارد، بلکه نتایج مادی حاصل از عمل، معیار ارزیابی او می شود.
به علاوه این اعتقاد، یا چنانکه پیاژه می گوید، این واقع نگری اخلاقی، بیشتر از آن که نشان دهنده احترام به روح قانون باشد معرف احترام به دانش است و بالاخره از آن جا که کودک قواعد را به گونه شفاهی می آموزد ( از زبان افراد می شنود)، ارزیابی می کند. قوانین در این مرحله این گونه تعبیر می شود که از قدرت خارجی (معمولا والدین) صادر شده اند و تغییر ناپذیرند، به عبارتی، اخلاق در این دوره مطلق بینی امور حاکم است.
دوره سوم با "خود پیروی"    آغاز می شود و مقارن است با ظهور مرحله عملیات انتزاعی از تحول شناختی که در آن فرد بر اساس احترام متقابل و انضباط  درونی، روابطی را برقرار می سازد و قوانین اخلاقی را نه به صورت اموری مطلق و تغییر ناپذیر، بلکه به صورت اختیاری و قابل تغییر مورد نظر دارد.
اخلاق " خود پیروی" بر اساس تقابل استوار است، یعنی فرد این بار آن دسته از دستورات اخلاقی را قبول می کند که بین او و سایرین هماهنگ شده باشد، به عبارتی بین دنیای درونی و قوانین درونی خود با دنیای بیرونی و قوانین خارجی نوعی کنش و واکنش متقابل برقرار می سازد. گسترش تقابل در کودک معادل خود مختاری و خود پیروی اخلاقی است. پیازه نشان داده است که خود پیروی اخلاقی و مفهوم تقابل هنگامی ظاهر می شوند که احترام متقابل به حدی است که فرد در خود حس می کند باید با دیگران چنان رفتار کند که خود مایل است آنان با وی رفتار کنند .
در این دوره، اطاعت از مرجع قدرت الزامی نیست وتخلف از قوانین تداعی کننده تنبیه همیشگی و مطلق نیست. در این دوره کودک نه تنها به اعمال و پیامدهای ظاهری رفتار توجه ندارد، بلکه انگیزه ها و نیت ها و احساسات و دیدگاه های دیگران را نیز در رفتار آن ها مورد توجه قرار می دهد.
مرحله خود پیروی مرحله ای پیشرفته و در واقع نهایی است. چه، حس اخلاقی در کودک متدرجا در جهت طبیعی تحول می یابد و به شکلی که بزرگسال وجود دارد پدیدار می شود. این تحول در جهت "اجتماعی شدن"  تدریجی رفتار است. گسترش تقابل در کودک معادل خود پیروی اخلاقی است.
     در دوره خود پیروی، کودک آزادانه به قبول انضباط تن در می دهد یا در پی ریزی آن سهیم می شود و بدین ترتیب به طور ارادی خود را تابع نظام دستور های اخلاقی متقابل می نماید و با فراخواندن دستورها و احکام اخلاقی به استقلال اخلاقی و خود پیروی دست می یابد.
پیاژه در کتاب "قضاوت اخلاقی کودک" از قول "ام .باوف" می نویسد: " در ابتدا قوانین اخلاقی یک حالت اجباری دارند. هر درخواستی که از شخص قابل احترام صادر شود، نقطه شروع یک قانون الزامی است و کودک خود را تنها موظف به آنجام آن ها می داند بدون این که نظری در تایید آن ها داشته باشد. زیرا کودک هنوز خود دارای یک قضاوت مستقل نیست تا بر مبنای آن اصول اخلاقی را پذیرفته یا رد کند". به نظر او " صحیح "، اطاعت کردن از خواسته های بزرگ ترهاست و "غلط"، داشتن یک خواسته از خود شخص است.
"پیاژه" معتقد است که کودک در ذهن خود بین قوانین اخلاقی و وظایف خویش همانندی ایجاد می کند. لذا ارتباط بین والدین و کودک به طور حتم تنها آن الزام ها و فشارها نیستند، بلکه یک محبت متقابل غیرالزامی وجود دارد که از اول کودک را تحریک می کند تا با سخاوت و بخشندگی در مورد خواسته های افراد مورد اعتماد خود عمل و یا حتی فداکاری کند. بدین ترتیب است که کودک خود را موظف به آنجام آن قوانین می داند، یعنی هر عمل که اطاعت نسبت به قانون یا حتی نسبت به فرد بزرگ تر را نشان دهد جدا از نظر خود کودک، درست خواهد بود. در این مرحله، قانون توسط کودک تفسیر نشده و مورد قضاوت قرار نمی گیرد، بلکه به صورت آماده و پیش ساخته از خارج صادر می شود. با رشد سنی که همراه تحول شناختی در کودک صورت می گیرد، کودک قوانین اخلاقی را نه به خاطر رضایت و یا اجبار بزرگسالان، بلکه در اثر تشخیص شخصی خودش و برای ارتباط و همفکری و احترام متقابل می پذیرد.

نتیجه دیگری که پیاژه از بررسی های خود می گیرد، همان طور که قبلا هم اشاره شد، این است که در سنین پایین تر، کودک بیشتر متوجه مسئولیت عینی و جنبه مادی است، یعنی بدون توجه به قصد و انگیزه هایی که باعث آن عمل شده و تنها برحسب میزان و اندازه و کوچکی و بزرگی ظاهری امر خلاف اخلاق درباره آن به قضاوت می نشیند. با رشد سنی و پدیدآیی ساخت های جدید شناختی توجه به جنبه های مادی در هر امر کاهش یافته، کودک متوجه جنبه واقعی می شود(خود پیروی) و خود درباره خوبی و بدی هر چیز قضاوت می کند و توجه کامل خود را به دلایل ظاهری امور از دست می دهد و متوجه علل و انگیزه های اعمال می شود.
در مورد مفهوم" درستی" و "عدالت" در تحول اخلاقی کودک، "پیاژه" معتقد است از حدود پنج تا دوازده سالگی مفهوم درستی و نادرستی در نظر کودک از حالت غیر قابل انعطافی که از طریق والدین آموخته شده است، خارج می شود و به صورتی در می آید که کودک شرایط تخطی از معیارهای اخلاقی را در نظر می گیرد و قضاوت خود را بر آن اساس استوار می کند.
این تحول و انعطاف پذیری بر اثر تمایز یافتگی خواسته های کودک از خواسته دیگران ریشه می گیرد که در حقیقت تحول از خود میان بینی به "واگرایی"  است. البته با تاکید بر این نکته که لازمه چنین تحولی تاثیر پذیری از روابط اجتماعی با همسالان و بالاخره عامل " تفویض اجتماعی" و تعامل با گروه همسن و سال می باشد. زیرا کودک از چیزی تاثیر می پذیرد که متناسب با تراز تحول خویش باشد و همسالان در این رابطه نقش اساسی را در تغییر تراز اخلاقی کودک به عهده دارند. لذا پیاژه در رابطه با تحول احساس درستی و نادرستی کودک از مفاهیم اخلاقی به مراحل زیر معتقد است:
1) درستی بر اساس اقتدار والدین (7 تا 8 سالگی)
2) درستی بر اساس برابری نسبی (8 تا 11 سالگی)
3) درستی براساس عدالت و انصاف ( متقابل)، ( 11 سالگی به بعد)
پس، آنچه در تراز اخلاقی کودک رو به تغییر و دگرگونی است، تاثیر ساخت های شناختی در نوع استدلال کودک در تفسیر و تغییر مفاهیمی چون درستی، عدالت، برابری و  ...  می باشد و این مفاهیم گام به گام و مرحله به مرحله تغییر می یابد و کودک از دنیایی وارد دنیایی دیگر می شود و براین اساس ارزش ها و اصول اخلاقی در سنین اولیه کودکی از ناپایداری، نسبیت، انعطاف پذیری و .  ...   برخوردار است تا این که در سنین بالاتر و در آستانه تفکر انتزاعی و دستیابی به وجدان اخلاقی که بر پایه طبیعت و محیط شکل می گیرد، مفاهیم اخلاقی دارای ثبات و  استحکام بیشتری می شود.
 

/ 0 نظر / 305 بازدید