ویگوتسکی و فضای فرهنگی

ما در ادامه به بررسی دو موضوع ( مبحث ) از کارهای ویگوتسکی خواهیم پرداخت. این دو موضوع که چگونگی شکل گیری یادگیری و تفکر را به وسیله فرایندهای اجتماعی توضیح می دهند، عبارتند از : " منابع اجتماعی تفکر فردی" و "نقش ابزارها بویژه زبان در یادگیری و رشد". (ورش، ; 1991 ورش و تولویست، 1992).
     منابع اجتماعی تفکر فردی
     ویگوتسکی، می پنداشت که " هر نوع کارکرد مربوط به رشد فرهنگی یک کودک، دوبار نمود می یابد: ابتدا، در سطح اجتماعی و آنگاه در سطح فردی، ابتدا در میان افراد (میان روان شناختی) و پس از آن، در درون کودک (درون روان شناختی)(1978 ، ص. 57 ). به عبارت دیگر، فرایندهای عالی ذهنی، ابتدا در بین افراد، در طی فعالیتهای مشترک آنها و در هنگامی که مشغول "هم سازندگی" هستند، پدیدار می شود. پس از آن، کودک این فرایندها را درون سازی و به بخشی از رشد شناختی خود تبدیل می کند. به عنوان مثال، کودکان در ابتدا، زبان را در جریان کار با دیگران (فعالیتهای اجتماعی ) و به منظور کنترل رفتار دیگران بکار می برند(" خواب، نه" یا "من شیرینی می خوام"). اما پس از آن، همانگونه که در بخش بعدی نیز خواهید دید، کودک می تواند با استفاده از گفتار خصوصی (رو زمین نریز) رفتار خود را کنترل کند. بنابراین، برای ویگوتسکی، روابط متقابل اجتماعی، چیزی بیش از یک تاثیر ساده بود. برای او، این روابط، منشا فرایندهای عالی ذهنی نظیر حل مساله بودند. به این مثال توجه کنید:
     " کودک 6 ساله ای اسباب بازی اش را گم کرد و برای پیدا کردنش از پدرش کمک خواست. پدر از او پرسید: آخرین بار آن اسباب بازی را کجا دیده است؟ کودک جواب داد: یادم نمی آید. پدر یک سری سوال از او پرسید: تو اتاقت اون رو داشتی؟ بیرون چطور؟ خونه همسایه؟ جواب کودک به همه این سوالات،" نه " بود. وقتی که پدر پرسید: داخل ماشین نیست؟ کودک جواب داد: فکر می کنم اونجا باشه و برای آوردن اسباب بازی به سراغ ماشین رفت(تارپ و گالیمور، 1988 ، ص. 14).
     چه کسی جای اسباب بازی را به یاد می آورد؟ جواب درست، این  است که " نه پدر و نه دختر"، بلکه هر دوی آنها با هم. به یاد آوردن و حل مساله، محصول " هم - سازندگی" در جریان رابطه متقابل بین دو نفر بود. اما ممکن است کودک، این راهبردها را برای دفعات دیگری که چیزی را گم می کند، درونی سازد. بدین ترتیب، کودک در برخی مواقع، قادر خواهد بود تا به صورتی مستقلانه، برای حل اینگونه مسائل، اقدام کند. بنابراین، همانند راهبرد مورد استفاده برای یافتن اسباب بازی، کارکردهای سطح بالای ذهنی نیز، پیش از آنکه در درون کودک وجود داشته باشند، ابتدا در جریان ارتباط میان یک کودک و یک "معلم "، پدیدار می شوند (کوزولین،1990).
مثال دیگری نیز از منابع اجتماعی تفکر فردی وجود دارد. گاهی اوقات، منبع اجتماعی، دانش آموزان دیگرند و نوع تفکر درگیر در موقعیت، استدلال است. ریچارد اندرسون و همکاران (2001) در این باره تحقیق کردند که چگونه دانش آموزان کلاس چهارمی شرکت کننده در گروههای کوچک بحث گروهی، ترفندهای استدلالی را برای خود انتخاب کرده و به کار می برند. ترفند استدلالی، قالب خاصی است مثل " من فکر می کنم  /  موضع  /  چونکه  /  دلیل  / ، که دانش آموز در جریان بحث ، موضع و دلیل را تکمیل می کند. به عنوان مثال، دانش آموزی ممکن است بگوید:" من فکر می کنم که باید گرگها را به حال خودشان گذاشت، چون که آنها به کسی صدمه نمی زنند".
     نوع دیگر ترفند استدلالی، اگر  /  عمل  /  پس  /  پیامد بد  /  است; مثل : اگر گرگها به دام انداخته نشوند، در این صورت آنها هم گاوها را خواهند خورد. انواع دیگر ترفندهای استدلالی، مشارکت افراد را کنترل می کنند. به عنوان مثال، شما چه فکر می کنید  /  اسم  /  ؟ یا " اجازه دهید  /  اسم  /  صحبت کند".
     پژوهش اندرسون، 13 نوع گفتگو و مباحثه را مشخص کرد که برای اداره کردن بحث، وادار کردن دیگران به شرکت در بحث، بیان موضع و دفاع از آن، و نحوه برخورد با اشتباهات و سردرگمی ها، مفید و کمک دهنده بودند. محققین دریافتند که هر گاه استدلال مناسبی از طرف یک دانش آموز بکار می رفت، آن استدلال در میان دانش آموزان دیگر نیز گسترش می یافت و ترفند استدلالی، بیشتر و بیشتر در جریان بحث مورد استفاده قرار می گرفت. بحث آزاد - بحثی که در آن، دانش آموزان از یکدیگر سوالاتی می پرسند و به آن پاسخ می دهند- ، برای رشد این اشکال استدلال، بهتر از بحث معلم- محور بود. با گذشت زمان ( به مرور)، این روشهای مختلف بیان موضع، انتقاد از یک موضع و یا دفاع از آن می تواند تحت عنوان استدلال ذهنی و تصمیم گیری، توسط دانش آموزان درونی شود.
  هم پیاژه و هم ویگوتسکی، بر اهمیت تعامل اجتماعی در رشد شناختی تاکید داشتند. اما پیاژه، نقش متفاوتی را برای تعامل در نظر گرفت. او بر این باور بود که تعامل اجتماعی، از طریق عدم تعادل - تضاد شناختی - به رشد کمک می کند و این عدم تعادل نیز به نوبه خود، تغییر را موجب می شود. بنابراین، پیاژه معتقد بود که بهترین تعامل، آن است که میان همسالان بوجود آید. زیرا همسالان در سطحی برابر با یکدیگر قرار دارند و می توانند تفکر یکدیگر را به چالش بکشند. از سوی دیگر، ویگوتسکی (1978 ، 1986 ، 1987 ، 1993 ) ادعا می کند که رشد شناختی کودکان، در جریان تعامل آنها با افرادی که از لحاظ فکری تواناترند یا در سطح فکری پیشرفته تری قرار دارند- افرادی مثل والدین و معلمان - صورت می گیرد (ماشمن، ; 1997 پالینسکار، 1998). البته، همانطور که در مبحث فوق دیدید، دانش آموزان می توانند هم از طریق بزرگسالان و هم بوسیله همسالان یاد بگیرند.

/ 0 نظر / 11 بازدید