مشاوره و روان درمانی- مشاوره تلفنی
در این وبلاگ به طور محدود تجارب بالینی و راهکارهای تجربه شده در مشاوره و روان درمانی را با همکاران و مراجعین عزیز در میان می گذاریم
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۳/٢/٢٢

نقد کلی: نظریه مزلو برپایه تفسیر پدیدار شناسانه از انسان و هستی و انتخاب و اختیار مطلق بنا شده است; لذا برای انسان آزادی مطلق- در فعلیت بخشیدن به توانایی هایش - قایل است و در این راستا به تصویری جزئی گرایانه و لیبرالی از آدمی پرداخته است. در واقع وی تفسیری خود بنیادانه و اومانیستی از بشر دارد که تجسمی تئوریک از صورت افراطی جامعه نئولیبرالیستی است. به بیانی دیگر انسان مداری و عدم توجه به چیزی ورا» انسان و محدود شدن به امکانات و استعدادهای انسانی, پایه تمام توضیحات و ویژگی هایی است که برای انسان بر می شمارد که این میزان تاکید بر انسان و محور قرار گرفتن آن با معیارهای اسلامی ناسازگار است. 

نقد خاص: در اولین سخن باید توجه داشت که تعداد ویژگی های انسان مطلوب - کامل - به این مقدار محدود نمی شود بلکه از نظر اخلاق اسلامی ویژگی های دیگری نیز ضرورت دارد که انسان کامل باید از آنها برخوردار باشد.

همچنین دریاب ویژگی تجارب اوج باید توجه داشت که مقصود از تجارب اوج لزوما تجارب شهودی و جذبه های عرفانی نیست بلکه شامل برخی جذبه ها و تجربه های هیجانی مذموم - که از راههای ناپسند حاصل می شود نیز می گردد . بنابراین هر جذبه ای دارای بار ارزشی نیست و چه بسا بار ارزشی منفی و یا فاقد هر نوع بار ارزشی باشد.

ویژگی پذیرش دیگران نیز از خدشه عاری نیست . این ویژگی دامنه گسترده ای دارد که در برخی موارد از جمله پذیرش بدون قید اخلاق و رفتار دیگران نمی توان آن را براساس تعالیم اسلام یک معیار برای انسان برتر دانست, بلکه باید در برابر رفتارها و منش های ناپسند واکنش مناسب نشان دارد. پس این خصیصه با این دامنه گسترده مورد پذیرش نخواهد بود.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩٠/۸/٢٢

بنیان نظریه مزلو بر تئوری نیازها استوار است. از نظر مزلو نیازهای انسان رابطه طولی با هم دارند و بعد از ارضای نیازهای پایین تر و تامین آنها نوبت به نیازهای بالاتر می رسد . در این مورد ذکر چند نکته ضروری است:

1- این سخن برای تمام افراد بشر کلیت ندارد. چه بسا افرادی که براساس سازمان ارزشی خاص خود از برخی نیازهای فیزیولوژیکی و جسمانی گذر کنند و در این نیازها تحت فشار باشند ولی به نیازهای عالی تر اهتمام داشته باشند و ارضای آن ها را بر ارضای نیازهای پایین تر ترجیح دهند ; مانند فردی که برای نیل به آزادی دست به اعتصاب غذا می زند.

2- محدود نمودن نیازهای انسان به چند نوع محدود , ناصواب می نماید; زیرا هم شعاع این نیازها بسیار  گسترده تر است و هم تنوع آن ها به این مرز و حد محدود نمی شود. هر اندازه هم که به نیازهای انسان پاسخ گفته شود, نه تنها سیر و خاموش نمی شود  بلکه تقاضای او افزون می گردد; از این روتحدید آنها نادرست است . اگر اهل معرفت می گویند تا وصول به بی نهایت ( جمال بی نهایت, کمال بی نهایت و ...) عطش انسان فرو نمی نشیند از همین روست که نیازها و دامنه های آن ها بی نهایت است.

3- نکته دیگری که در خصوص توصیف مزلو می توان گفت این است که کمال واقعی انسان صرف تحقق یافتن و دست یابی به هر فعلیت نیست; چرا که در این صورت می بایست فعلیت یافتن هر توانی هر چند استعداد خونریزی و سفاکی و حرکات حیوانی نیز کمال تلقی گردد. از طرفی چه بسا فعلیت بخشیدن به یک جنبه مانع رشد و تعالی انسان گردد; بنابراین باید جهت فعلیت را مد نظر داشت و آن گاه به تکاملی بودن و نبودن آن رای داد.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۸/٢٢

افزون بر غیر علمی و غیر تجربی بودن روش مزلو , همان گونه که خود وی نیز می گوید اشکال اساسی در معیار انتخاب نمونه مورد مطالعه است . مزلو بر اساس چه ملاک و معیاری افراد نمونه خود را انتخاب کرده است؟ او در خصوص شیوه گزینش می گوید: برپایه اصل تکرار عمل کردیم; یعنی ابتدا براساس اعتقادات غیر حرفه ای و شخصی و فرهنگی دست به کار شدیم و سپس اطلاعات به دست آمده را با اعتقادات و تعاریف مردم مقایسه نمودیم . مزلو برخی از معیارها را خود اعمال کرده و برخی دیگر را براساس بینش عرف مردم به خدمت گرفته است. وی در جایی دیگر می گوید : برپایه تعاریف تصحیح شده مردمی اولین گروه از افراد ( موضوعهای آزمون ) انتخاب شدند.

 

بنابراین معیار وی در خصوص انسان سالم- مطلوب- یک معیارازپیش تعیین شده است, در حالی که اعتبارآن معین نیست. همچنین مشخص نیست که این معیار تا چه میزان قابل اعتماد است با عنایت به این مطلب که رسیدن به کنه انسان و تحصیل نهایت شناخت وی به غایت مشکل است, چگونه می توان براساس یک ملاک شخصی و یا برپایه قضاوت مردمی غایت قصوی برای انسان , معین کرد؟ شاید کلام شولتس در این مورد گویاتر باشد که می گوید; " پرسش دیگر من به معیار مزلو درگزینش خواستاران تحقق خود باز می گردد; مزلو از این معیار به صراحت یاد نکرده که چه چیز و چه نوع معیاری است؟ چه بسا مزلو در انتخاب موضوع آزمون های خود دچار تعصب شده و به تحسین غیر واقع مبتلا شده باشد. "

 

بنابراین , نه تنها روش مزلو یک روش غیر علمی است, بلکه معیار وی نیز برای تشخیص موضوع آزمون نیز نامعین و چه بسا سلیقه ای است.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۳/۸/٢٢

مزلو ویژگی ها و خصایص انسان خواستار تحقق - انسان کامل - را به دو دسته ویژگی های کلی و ویژگی های خاص تقسیم می کند:


ویژگی های کلی: انسان های خواستار تحقق دو ویژگی دارند:


الف - آنها به نوبه خود نیازهای سطوح پایین تر یعنی نیازهای جسمانی, ایمنی, تعلق , محبت و احترام را بر آورده ساخته اند و الگوهای بلوغ و پختگی و سلامت می باشند و از توانایی ها و قابلیت های خود حداکثر استفاده را نموده و خویشتن را تحقق بخشیده اند.


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۳/۳/٢٢

توصیف و تبیین حقیقت انسان را از دیدگاه مزلو می توان در چند بند به طور خلاصه بیان نمود:


1- طبیعت انسان ساختمانی روانی شبیه ساختمان جسم او دارد; یعنی روان آدمی نیز دارای احتیاجات, تمایلات" تکانه ها" , استعدادها و گرایش هایی است که در اساس وراثت تعیین می شوند. برخی از آنها از خصوصیات نوع بشر است و به فرهنگ خاصی مربوط نمی شود ولی بعضی دیگر اختصاص به فرد خاص دارند . سرشت آدمی در اصل خوب و یا حداقل خنثی می باشد نه شیطانی و ضد اجتماعی .

 


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳۸٩/۸/٢٢

هدف مزلو از شناخت انسان, دست یافتن به شخصیتی سالم بر و تعریف و تبیین آن و توجه به استعدادهای پنهان وی و رها ساختن آنها است تا پی ببریم که انسان برای رشد و کمال انسانی و شکوفایی تا چه اندازه توانایی و استعداد دارد به بیان مختصر هدف وی این بود که بداند آدمی چه می تواند باشد نه این که چه بوده ویا اکنون  چه هست.

 

روش مزلو در نیل به این هدف, بررسی سلامت روان در انسان های به غایت سالم بود. او به " فروید" و دیگر نظریه پردازان شخصیت که می کوشیدند ماهیت انسان را از خلال مطالعه " روان نژندها " و " روان پریش ها" بشناسند, سخت انتقاد می کرد و معتقد بود این روش , ما را به جنبه بیمار نهاد آدمی آگاه می سازد . لذا می گفت باید بهترین , سالم ترین و بالغ ترین نمونه های بشری را برای مطالعه بر روی انسان برگزید و اگر می خواهیم بدانیم انسان چقدر توان دویدن دارد, نباید به سراغ افراد لنگ و پاشکسته برویم بلکه باید به سراغ بهترین دونده ها رفت . همین تفکر مزلو را واداشت تا به دوتن از بهترین اساتید خود یعنی " ماکس ورتهامیر " روان شناس گشتالت و " راث بندیکت" مردم شناس به عنوان افراد نمونه و الگوی برجسته از انسان شکوفا نگاه کند و از این رهگذر سنگ بنای تحقیقات خود را بنیان نهد چون به عقیده وی این ها از بهترین نمونه های نوع بشر هستند و لذا در تمام مدت به مطالعه و مشاهده رفتار آنها می پرداخت و به این نتیجه رسید که انها از ویژگی های خاص برخوردار هستند که دیگران از آن بی بهره می باشند, این یافته نمونه, وی را مشتاق ساخت تا به تدارک یک نمونه 49 نفره از افرادی که ظاهرا الگوی سلامت روان بودند, دست یازد که برخی از این افراد زنده و برخی در قید حیات نبودند ولی مزلو معتقد بود آنها افرادی برجسته و نمونه یک فرد سالم و شکوفا هستند , به هر حال مزلو با به کارگیری فنونی چون مصاحبه , تداعی آزاد , فرافکنی و تحلیل زندگی نامه به مطالعه بر روی نمونه خود پرداخت و به توصیفی مطلوب و پذیرفته شده از انسان دست یافت.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩٢/۱٠/٤

اختلال شخصیت «مرزی» از جمله اختلالات شخصیتی است که هیجانی بودن،‌ لاابالی گری،‌ خُلق ناپابدار و هویت نامنسجم از ویژگی های آن است.

 شخصیت مرزی نوعی اختلال است که ویژگی اصلی آن هیجانی و دراماتیک بودن است. مبتلایان به این اختلال از نظر هیجانی و شخصیت ناپایدار هستند و مشکلات جدی در هویت خود دارند.  ارتباط مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی به گونه‌ای است که افراد را به 2 دسته خوب و بد تقسیم می‌کنند که بر اساس آن دیگران در 2 طیف باارزش و بی ارزش قرار داده می‌شوند.  این افراد با کوچکترین مسئله‌ای طرف مقابل را بی‌ارزش می‌کنند و بر اثر اتفاقی جزیی، فرد را مهم جلوه می‌دهند؛ بنابراین باید گفت تکلیف این افراد با دیگران معلوم نیست.  رفتارهای لاابالی‌گری در این افراد دیده می‌شود که مصرف مواد مخدر، مشروبات الکلی و رفتارهای بی‌محابای جنسی از آن جمله است.  تکانش‌گری ویژگی دیگری است که در مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی دیده می شود؛ ویژگی که منجر به تصمیمات آنی در زندگی فرد شده و موجب شکست‌های پی در پی می‌شود.

  از طرفی رفتارهای آسیب‌رسان مانند خودزنی در مبتلایان به این اختلال مشاهده می‌شود. برخی از این افراد ژست‌های خودکشی به خود می‌گیرند که ناشی از همان ویژگی‌های هیجانی بودن و تکانش‌گری است. مبتلایان به این اختلال، خلق و هیجان ناپایدار و بی‌ثبات دارند و دمدمی مزاج هستند.  معمولاً برقراری ارتباط با این افراد دشوار است؛ در حالی که در نگاه اول گرم و صمیمی به نظر می‌رسند اما، ممکن است با یک رفتار کوچک که از طرف مقابل سر می‌زند‌، او را بی ارزش تلقی کنند.  رابطه با مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی همیشه پرآشوب و پر چالش است و اطرافیان تکلیف خودشان را با این افراد نمی‌دانند. هویت نامنسجم این مبتلایان موجب می‌شود تا آنها در نقش‌های جنسیتی خود سردرگم باشند. در علت شناسی اختلال شخصیت مرزی به عوامل سرشتی و زیستی اشاره می‌شود؛ مبتلایان معمولاً در خانواده هایی زندگی می‌کنند که اعضای آن زمینه‌های این اختلال یا خلق ناپایدار را دارند که بعدها در تعامل با خانواده به شکل شخصیت تثبیت شده خود را نشان می‌دهد.  شروع این اختلال از اوایل دوران نوجوانی است اما برای تشخیص گذاری فرد مبتلا باید سن 18 سالگی را تمام کرده باشد تا بتوان او را به این اختلال مبتلا دانست. تقریباً همه نوجوانان در این دوران با رگه‌هایی از شخصیت مرزی مواجه هستند اما آنچه موجب تشخیص گذاری اختلال می‌شود،‌ ادامه آن و ثبات ویژگی مبتلایان است.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩٢/۱٠/٢

شرح حال آلفرد آدلر

آلفرد آدلر ( 1870-1937 ) در هفتم فوریه سال 1870 ، در رودلف هایم حومه شهر وین و در خانواده ای از طبقه متوسط متولد شد . در سال 1895 میلادی به در یافت درجه دکترای پزشکی از دانشگاه وین و سپس در رشته چشم پزشکی به درجه تخصصی نائل آمد . بعدها در روان پزشکی نیز تخصص گرفت و یک جهت گیری اجتماعی را در زمینه روان شناسی و روان درمانی تعقیب کرد . آدلر در سال 1902 م ، به درخواست فروید به عضویت انجمن روانکاوان وین درآمد . اما به زودی به آدلر به تدوین عقاید جدیدی پرداخت که با عقاید فروید و دیگر روانکاوان جامعهء وین مغایرت داشت . آدلر مکتب خود را روانشناسی فردی نامید .


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩٢/٩/٢٧

برخلاف باورهای عموی که بیشتر مردم تصور می‌کنند خود و حتی دیگران را مانند کف دستشان می‌شناسند، یکی از موارد اساسی که هر زن و مرد با آن روبه‌رو است، شناخت ”هویت واقعی“ خویشتن است“ چرا که به‌علت پیچیده بودن شخصیت انسان‌‌ها، شناخت ”هویت و شخصیت واقعی“ خویش و اینکه ”کی هستند“ یا ”چی هستند“ بسیار مشکل بوده و به تخصص و دانائی و توانائی فراوانی نیاز دارد. بنابراین، شناخت ”هویت و شخصیت خویشتن“ به‌صورت عدسی، فقط به کمک کارشناسان ماهر، خیره و متخصص امکان‌پذیر است بسیاری از انسان‌ها معیار و ارزش‌های واقعی خود را نمی‌شناسند و نمی‌دانند کسیتند... و نمی‌دانند از زندگی چه می‌خواهند و ... نمی‌توانند به موقع تصمیم‌های لازم و قاطع بگیرند. نمی‌توانند خود را در مسیر کامیابی‌ها قرار بدهند... بیشتر افراد در تردیدها، ناامیدی‌ها و نگرانی‌ها رها شده و سرگردان می‌مانند.


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩٢/٧/٢٦

با وجود گذشت بیش از یک قرن از پیدایش روان شناسی نوین، پرداختن به مفهوم شخصیت و طرح نظریه های شخصیت، حوزه و زمینه ای بدیع می باشد. درواقع تا پیش از پدید آمدن رویکرد روانکاوی و آرای فروید، چندان اقبالی به مفهوم شخصیت نشان داده نشده بود.


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳۸٩/۱/٢٦

-          روان رنجوری از دیدگاه کتل

-           

به اعتقاد کتل روان رنجوری عبارت است از "‌الگویی ا ز رفتارها که در اشخاصی که به کلینیک ها برای دریافت کمک به دلیل مشکلات هیجانی مراجعه کنند" مشاهده می‌شود. ( Cattell, 1965, p.269)

کتل به این دلیل از چنین تعریف‌های عملیاتی استفاده می‌کرد که اعتقاد داشت درک ما از روان‌رنجوری ها باید بوسیله شناخت روش اندازه‌گیری آنها که این گروه را از گروه بهنجار متمایز می‌کند آغاز شود. ( Cattell, 1985)

با استفاده از این معیار علاوه بر کتل،‌آیسنک و سایر روانشناسان برجسته تحلیل عاملی دریافته‌اند که روان‌رنجوری ها در ماهیت نیز هم با روان‌پریشی‌ها و هم با جنبه‌های هنجار شخصیت تفاوت دارند.

بنابراین روان‌رنجوری و روان‌پریشی فقط یک نوع بیماری با درجات مختلف نیستند بلکه آنها انواع مختلفی از بیماریها می‌باشند. ( Cattell, 1965p.210)

-          عوامل موثر در روان‌رنجوری‌ها

کتل معتقد بود روان رنجوری‌ها در یک الگوی خانوادگی مشتمل بر تعارض‌، انضباط و تربیت متناقض و محبت کم رشد می‌کنند،‌روان‌رنجورها همچنین در معرض تقاضای والدین برای پذیرفتن معیارهای اخلاقی افراطی هستند این زمینه خانوادگی، همراه با زمینه‌های ‍ژنتیکی و ثبات هیجانی پایین می‌تواند منجر به روان‌رنجوری گردد.

( Cattell, 1950,Reckman, 1985)

-          براساس مطالعات بی شمار تحلیل عاملی کتل و مقیاس‌های محققان، عوامل زیر بطور تجربی بعنوان عوامل موثر در روان رنجوری‌ها شناخته‌ شده اند.

سطح پایین قدرتمندی ایگو، ثبات هیجانی پایین، هنجارپذیری بالا،‌نرم‌خویی بالا، شادخویی و سلطه گری پایین .(Cattell, 1965)

درمورد نرم خویی (Premsia) افراد روان‌رنجور حساسیت عاطفی مفرط و مداومی در مورد دیگران داشته و به مقدار قابل ملاحظه‌ای دمدمی مزاج هستند.

کتل اعتقاد داشت افراد روان‌رنجور کمرو بوده، و بطور کلی از ابراز احساسات خود، جلوگیری می‌کنند او همچنین معتقد بود سطح پایین قدرتمندی ایگو به این معنی است که آنها به آسانی مغلوب عواطفشان شده ،‌تحت تسلط خلقیاتشان بوده و قادر به سازگار کردن رفتارشان با موقعیت‌های مختلف نیستند. ( Cattell, 1965)

فراتر از همه افراد روان‌رنجور اضطراب زیادی را تجربه می‌کنند، اضطرابی با ریشه‌های مختلف ممکن است ناشی از این باشد که نیازهای پویشی فرد ارضا نشده است.

کتل با عقیده فروید در مورد ریشه های اضطراب موافق بوده و اعتقاد داشت زمانی که سایق های پویشی مثل سایق جنسی و پرخاشگری مکرراَ توسط جامعه تنبیه می‌شوند می تواند اضطراب بالایی را در فرد ایجاد کند.

همچنین مطابق با عقیده فروید، کتل هم اعتقاد داشت که اضطراب می ‌تواند ناشی از سطح پایین قدرتمندی ایگو و سوپرایگوی سخت‌گیر باشد،‌همچنین افراد روان‌رنجور در مقایسه با افراد بهنجار ممکن است حساسیت بیویولوژیکی نسبت به تهدیدها داشته باشند (Reckman, 1985)

علاوه بر این کتل معتقد بود اضطراب بالا می‌تواند ازاحساس خود گسترده ناشی شود بطور مختصر فردی که متعهد به انجام فعالیت‌های زیادی است نسبت به کسی که این چنین نیست آسیب پذیری بیشتری نسبت به تهدید دارد.(Cattell, 1961,Reckman, 1985)

 

 

 

 

 

 روان پریشی از دیدگاه کتل

 

برطبق نظر کتل روان پریشی عبارت است از" نوعی اختلال روانی که در از دست دادن تماس با واقعیت و نیاز به بستری شدن به منظور محافظت از شخص و دیگران از روان رنجوری متفاوت است. ( Cattell, 1965)

در مقایسه با شخص روان‌رنجور، فرد روان‌پریش بینشی نسبت به مشکلات خود نداشته، قادر به محافظت از خود نیست و ممکن است برای دیگران خطرناک باشد.( همان منبع)

 

-          عوامل موثر در روان‌پریشی

کتل اعتقاد داشت سایکوزمانیک، و پرسیو و اسکیزوفرنی بیشتر تحت تأثیر عوامل ارثی هستند ( Cattell, 1982) ولی درعین حال معتقد بود که محیط خانوادگی به بروز این سایکوزها کمک می کند. کتل شواهدی را مبنی بر اینکه والدین کودکان مبتلا به مانیک، د پرسیو گرمتر و حمایت گرتر از والدین کودکان مبتلا به اسکیزوفرنی هستند نشان داد. در مقابل والدین افراد مبتلا به اسکیزوفرنی نگرشی دوسوگرا نسبت به فرزندان خود دارند (Cattell, 1950,Reckman, 1985)

براساس نمره های آزمون16 عاملی، کتل نشان داد در بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی نمرات پایین قدرتمندی ایگو و تنش سایق ونمرات بالای درونگرایی و خودبینی مشاهده می‌شود، در مقابل در مانیک – دپرسیو ،‌نمرات پایین هوش و نمره بالای سوپر ایگو مشاهده می گردد .( Cattell, 1965,Reckman, 1985)

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩٢/۱/٥


کتل رشد شخصیت انسان را به شش مرحله تقسیم می کند که گستره کامل زندگی از تولد تا سنین پیری را در برمی گیرد.

  دوران نوزادی: که از تولد تا 6 سالگی ادامه می یابد، دوران اصلی شکل دهی در رشد شخصیت است، در طول

این دوره فرد قویاً تحت نفوذ والدین، خواهران، برادران، تجربه های از شیر گرفتن و آموزش آداب توالت رفتن است. در نتیجه ی این عوامل موثر، نگرشهای اجتماعی نخستین همراه با ثبات و قوت فراخود و خود ،احساس امنیت یا عدم امنیت، نگرش نسبت به مراجع قدرت و گرایش اجتماعی به روان رنجورخویی شکل می گیرند.(شولتز،1995.کریمی وهمکاران،1377)

  کتل یقیناً پیرو فروید نیست اما او این مفاهیم فرویدی را که دوره نوزادی در شکل دهی شخصیت تعیین کننده است و اینکه نیازها و تعارض های مرحله دهانی و مقعدی می توانند بر شخصیت اثر بگذارند را پذیرفت.(همان منبع)

 

    دوران کودکی: بین سالهای 6 تا 14 سالگی یعنی  مرحله کودکی مسائل روانشناختی اندکی وجود دارد، کتل این سنین را زمان تحکیم بعد از دوره تعیین کننده نوزادی می داند، این دوره آغاز روندی است در جهت استقلال از والدین و ملازم با افزایش درهمانند سازی با همسالان، 

اما در مقایسه با مرحله بعدی مشکلات و مسائل عمده ای وجود ندارد.(شولتز،1995.کریمی وهمکاران،1377)

 

    دوره نوجوانی : کتل دوره نوجوانی را ( که در دیدگاه او از 14 تا 23 سالگی است) به عنوان مشکل زا ترین و فشارزاترین مرحله رشد می داند. وقوع اختلالهای روانی، روان رنجوری ها و بزهکاری در طول این دوره به شدت افزایش می یابد و تعارض های زیادی در زمینه گرایش های کسب استقلال، ابراز وجود و امیال جنسی به منصه ظهور می‌رساند.(شولتز،1995.کریمی وهمکاران،1377)

 

    مرحله پختگی: مرحله چهارم رشد یعنی مرحله پختگی از 23 تا 50 سالگی طول می‌کشد بطور کلی این دوره لااقل سالهای اولیه آن برای بیشتر مردم دوران مشغولیت ، شادمانی و مولد بودن است زیرا آنها آماده می شوند تا شغلی را برگزینند، ازدواج کنند و تشکیل خانواده  بدهند در مقایسه با مراحل پیشین ، رشد شخصیت در این دوره کمتر سیال و بیشتر ساکن است و ثبات هیجانی افزایش می یابد.

در واقع کتل بین سنین 23 تا 50  سالگی تغییرات کمی در علایق و نگرشهای افراد می‌بیند.

مرحله اواخر پختگی شامل تغییر جهت ها و سازگاری ها در شخصیت در پاسخ به تغییرات بدنی، اجتماعی و روانشناختی است. در این زمان سلامت و قوت رو به ضعف می گذارد و همین طور از جذابیت شخص کاسته می شود و برای نخستین بار پایان زندگی در چشم انداز قرار میگیرد.

معمولا در این دوره یک بازبینی از ارزشهایی که شخص زندگی خود را حول آنها متمرکز کرده است و یا نوعی جستجوی خود ( یا برای خود) صورت می گیرد.(همان منبع)

این دیدگاه شبیه به دیدگاه یونگ از تغییرات شخصیت در میانسالی است.

 

    مرحله کهنسالی :کهنسالی یعنی آخرین مرحله شامل سازگاری با شماری از فقدان ها و از دست دادن ها است. مرگ همسر، خویشاوندان و دوستان، از دست دادن شغل به علت بازنشسته شدن یا فقدان پایگاه در جامعه‌ای که اغلب جوانان را ستایش می‌کند و تنهایی و ناامنی همراه با آن.(شولتز،1995.کریمی وهمکاران،1377)

 

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

فروید، باور به خدا را به عنوان پایه بیشتر ادیان، امری توهّمی می داند و معتقد است خدا، همان مفهوم پدر است که در ذهن آدمی تعالی یافته و بر اثر یادآوری ناتوانی دوران کودکی و توجه به نیازهای همیشگی خود، بدان روی آورده است. 
او دین و دین داری را در ردیف رفتارهای روان رنجورانه، همچون وسواس به شمار می آورد و بر آن است که با افزایش افق های علمی در زندگی انسان، سرانجام دین از صحنه حیات آدمی زدوده خواهد شد.

در نقد نگاه فروید به دین، باید گفت:

الف) فروید، بی دینی تمام عیار و بلکه ضد دین بود. بنابراین، نمی توان گفت که او توانسته است بدون سوگیری درباره دین اظهار نظر کند.

ب) جهان بینی فروید درباره جهان هستی، مادی گرایی صرف است. این جهان بینی، با نظر اکثریت مردم و دانشمندان که در ورای ماده، به هستی برتری معتقدند، در تعارض است.

ج) برداشت فروید از «خود» و نیز رویکرد او به دین و دین داری، غیر از برداشت های خود فروید که برپایه داستان پردازی های غیرعلمی است، هیچ سند قابل اعتمادی ندارد.

د) از زمان نظریه پردازی فروید درباره ماهیت دین و دین داری در میان مردم، بیش از صد سال می گذرد. در این مدت، بی گمان شناخت آدمی درباره قواعد حاکم بر جهان فزونی یافته است و به باور برخی اندیشمندان، دست کم فن آوری گام های نهایی خود را برمی دارد، ولی برخلاف تصور فروید، از جریان ها و نهضت های دینی کاسته نشده است.

زیگموند فروید، در ششم ماه می سال ۱۸۵۶م. در فرایبورگ در موراویا زاده شد. پدرش، یعقوب فروید تاجر پشم و شخصی یهودی بود که البته به آموزه های دین یهود، التزام چندانی نداشت. مادرش نیز فردی مذهبی نبود. در این فضا، فروید به طور رسمی به بی دینی و الحاد روی آورد.

فروید در زندگی علمی و شغلی اش، فراز و نشیب های زیادی را پشت سر گذاشت. او بسیار علاقه داشت که راز معماهای جهان را بگشاید. در بسیاری از دانش های مربوط به انسان؛ مانند پزشکی، عصب شناسی، دین شناسی و روان شناسی گام نهاد و حتی در بسیاری از این حوزه ها، برای خود نام و نشانی دست و پا کرد. دین و دین داری، یکی از حوزه های کاری فروید بود. او درباره بسیاری از زمینه ها و مفاهیم دینی، همچون پیدایش دین در زندگی آدمیان، مفهوم خدا، داستان های دینی مانند داستان خلقت و هبوط آدم و حوا به تفصیل سخن گفت. او دین را در زندگی آدمیان، امری زائد و برخاسته از ذهن کودکانه بشر می دانست و می گفت: سرانجام با رشد علمی انسان، بندهای توهم از پایش باز می شود و خورشید علم همچون فروریزی هیئت بطلمیوس، لایه های تار دین را از اندرون روان آدمی برون خواهد راند.

فروید با همین نوع رویکرد به تجزیه و تحلیل روان شناختی دین پرداخت. روش پژوهشی او، روانْ تحلیل گری، یعنی کاوش در لایه های پنهان روان یا ناخودآگاه بود. فروید برای بررسی ریشه های دین در زندگی انسان، فرضیه هایی را مطرح کرد و سال ها در تبیین فرضیه های خود کوشید. نتیجه تلاش های وی در این زمینه، همان چیزی است که امروزه در کتاب ها، به نام روان شناسی دین از نگاه فروید شهرت دارد. در هر صورت، می توان گفت فروید رویکرد روان شناسی را به دین گشود و از همین رو، به تدریج دین با نگاه روان شناختی بررسی شد. امروزه، نگاه روان شناختی فروید به دین، در کنار دیگر دیدگاه ها، مطرح است. در این مقاله، به اختصار دیدگاه فروید را از فصل هفتم کتاب دیوید ام ولف۲ آورده ایم و سپس با توجه به آموزه های اسلامی به نقد آن پرداخته ایم.
فروید و روان شناسی دین

فروید، خود را یهودی رها شده، شکاک و کاملاً بی دین می دانست. او بی دینی معمولی نبود، بلکه از دین یا دست کم از باورهای کاتولیک ها در فرایبرگ و وین تنفر داشت. او در پاسخ نامه رنه لافورگ که از او خواسته بود به دلیل هجوم نازی ها فرار کند، نوشت: «دشمن واقعی، نازی ها نیستند، بلکه دشمن واقعی دین و کلیسای کاتولیک است».

می توان گفت فروید نه تنها از سنت کاتولیک نفرت داشت، بلکه از اعمال دینی یهود نیز متنفّر بود. فروید با بی رغبتی، دعاهای عبری مراسم ازدواجش را فرا گرفت و پس از ازدواج نیز، با سنگدلی تمام، همسرش را از آموزه های یهودی باز داشت. فرزندانش نیز مجبور بودند به دور از هر گونه آموزش های تکالیف دین یهود، پرورش یابند؛ زیرا او تمامی شعائر دینی را از خانواده اش دور می داشت.

وی دین را اموری روانی می دانست که به خارج فرافکنی می شود و حتی اسطوره های بهشت و هبوط انسان، خدا، خیر و شر و جاودانگی و غیره را به همین صورت تبیین می کرد.

خدا در اندیشه فروید

لئوناردو داوینچی، پیش فرض اصلی فروید درباره روان شناسی دین است. داوینچی، خارج از یک ازدواج رسمی زاده شد و در چند سال اول زندگی اش پدر نداشت. به باور فروید، همین امر سبب شد که او از دین روی گردان شود و چون از تهدید حضور پدر در اوائل کودکی به دور بود، خود را از قید و بندهای دین رها یابد.

پیش فرض فروید آن است که عمیق ترین ریشه های دین داری، در عقده اُدیپ قرار دارد. خدای شخصی از نظر روان شناختی، چیزی نیست، جز همان مفهوم پدر که تعالی رتبه یافته است. از نگاه زیستی نیز، فرزند انسان بسیار ناتوان است و در نتیجه، به دیگران نیاز دارد. از این رو، وقتی در آینده درماندگی و ضعف خود را در مقابل عوامل قدرتمند زندگی درمی یابد، با واپس روی و احیای دوباره نیروهایی که او را در کودکی حفظ می کردند، می کوشد تا شاید نومیدی خود را انکار کند. حسرت از پدر که همواره ریشه هر شکلی از دین را رقم می زند، گرفتاری های ناشی از عقده ادیپ، از جمله احساس گناه و ترس را به صحنه می آورد. تسلیم پذیری ناشی از فرمان برداری از قدرت مطلقِ پدر در دوران کودکی که به صورت «منِ آرمانی» درون فکنی می شود، به صورت خدا فرافکنی می گردد.
پدرکشی سرنوشت ساز

فروید، توتم گرایی را ریشه خداگرایی در میان انسان ها می داند. او برای توجیه توتم گرایی، سناریوی زیر را امری مسلم پنداشته است.

عشیره ای کوچک تحت سیطره مردی قدرتمند و بسیار حسود زندگی می کردند. مرد قدرتمند، تمام زنان آنان را در اختیار گرفته بود و تمام رقیبان، از جمله پسران خود را از صحنه بیرون رانده یا کشته بود. یک روز برادران رانده شده با تبانی یکدیگر، پدر را کشتند و او را با حرص و ولع خوردند. آنها با نابودی او، همانندسازی با او را در پیش گرفتند و هر کدام بخشی از قدرت او را به دست آوردند. آنان پس از مرگ پدر، برای تملک زنان به رقیبان همدیگر تبدیل شدند. از سوی دیگر، به دلیل عمل هولناک خود و سوختن در آتش ندامت، حیوانی را، چونان توتم، جانشین پدر قرار دادند و خوردن گوشت آن را تحریم کردند. آنان با تحریم کشتن توتم، عمل گذشته خود را فسخ کردند و با چشم پوشی از ادعای خود درباره زنان که اکنون آزاد شده بودند، از پی آمدهای کردار خود اظهار انزجار کردند.

این رویداد وحشتناک، در خاطره پسران باقی ماند و به سرعت یاد و خاطره آن گرامی داشته شد. فروید، همانند روبرتسن اسمیت، همین امور را آغاز سنت های دینی می داند.

به باور فروید، تأثیر عقده ادیپ بر تمامی صورت های اعمال دینی از جمله در دوران ما باقی می ماند. به باور او، هر کدم از نسل های بعدی تا زمان ما، احساس گناه را از کشتن و خوردن پدر به ارث برده اند و یا با فرض قدرت مطلق، پندار این اعمال را تنها در خیال خود پرورانده اند. فروید فرض می کند توتم گرایی که نخستین گام در پیدایش سنت های دینی به شمار می آید، شروع بازگشت امور سرکوب شده را به تدریج به ذهن بشر آورده است. این بازگشت، فرایندی تحولی و تدریجی بوده است که در آن، جای حیوان توتمی را یک خدای انسان انگاره واحد پر کرد.

خاستگاه های سنت های دینی
دین در ردیف اعمال روانْ رنجورانه

برای فروید این پرسش مطرح بود که خاستگاه دین در میان افراد با این گستردگی چیست؟ فروید در نخستین مقاله خود در این زمینه، به شباهت های ویژه ای میان آیین های نِوْروزی و مراسم دینی اشاره می کند. او می گوید هر دو دسته این اعمال، با دقت موشکافانه در امور جزئی انجام می پذیرند؛ تحمل هیچ وقفه ای را ندارند و بی توجهی به آنها به نگرانی و احساس گناه می انجامد. البته مناسک دینی بر خلاف مراسم نوروزی، هماهنگ با دیگر افراد جامعه انجام می شوند. همچنین مراسم دینی در تمام جزئیات پرمعنا و هدف مند هستند؛ در حالی که اعمال نوروزی کاملاً غیر منطقی و بی معنا به نظر می رسند. البته به نظر فروید، نوع عبادت کنندگان به اهمیت اعمال خود بسیار کم توجه اند و چه بسا این افراد نیز از انگیزه های رفتارهای آیینی شان بی خبر باشند.

فروید از فعالیت های بالینی خود به این نتیجه رسید که آیین های نوروزی اجباری، بر اثر فشار برخی تکانه های جنسی پدید می آیند. رفتارهای آیینی، تا حدودی در دفاع از وسوسه هایی پدید می آیند که افراد را به ارتکاب رفتارهای ممنوع وامی دارند. افزون بر این، این اعمال به منزله حفاظی در مقابل بدشانسی احتمالی هستند که روانْ رنجور، با ترس انتظار آن را می کشد. اعمال وسواسی نیز، گونه ای مصالحه هستند. در نتیجه، این اعمال تا اندازه ای لذتی را که برای جلوگیری از آن طراحی شده اند، فراهم می آورند. به باور فروید، شکل گیری دین نیز به ظاهر بر پایه سرکوب و بیزاری جستن از برخی تکانه ها تحقق می یابد، ولی در اینجا تکانه های کنار گذاشته شده، تنها تکانه های جنسی نیستند، بلکه افزون بر آنها، مجموعه ای از تکانه های خودخواهانه را دربرمی گیرند که از نظر اجتماعی برای فرد زیان آورند.
آینده مخاطره آمیز دین

فروید، در کتاب آینده یک پندار می پرسد آیا ممکن است روزی آدمی بدون مراجعه به «پندارهای» باور دینی، رفتار کند؟ البته فروید نمی خواهد افراد دین دار را به ضرورت، فریب خورده یا گمراه بخواند، بلکه بدین وسیله بر نقش برجسته آرزوهای انسان در میان انگیزه های پدیدآورنده باورها و اعمال تأکید می کند. به باور فروید، ماهیت قدرتمند، پایا و جزمی دین را، مشاهده و دلیل تأیید نمی کند، بلکه در واقع برای کودک، کشف سه امر، آرزوی دست یابی دوباره به پدر قدرت مند را زنده می کند:

۱) توجه به پایان نیافتن ناتوانی ها، پس از سپری شدن دوران کودکی؛

۲) کشف اینکه افراد در تمام دوران زندگی شان، از سوی انسان های دیگر و حتی نیروهای درونی در معرض خطر قرار دارند؛

۳) درک اینکه سرانجام مرگ تعادل نامطمئن زندگی را بر هم خواهد زد.

از این رو، اندیشه خدای مهربان، عالم و قادر مطلق زاده می شود؛ موجودی که انسان را از نیروهای هراس انگیز طبیعت پاس می دارد، پاداش می دهد و رفتار ناشایست را مجازات می کند و کمال زندگی را از پی مرگ وعده می دهد.

به گمان فروید، این خاستگاه غیر عقلانی، اندیشه های دینی را از ویژگی تقدس و نقض ناپذیری برخوردار می کند. هیچ کدام از درخواست های زهدگرایانه و دلداری های موعود دین، برای بازداشتن بیشتر افرادی که ممنوعیت فرهنگ را درون سازی نکرده اند، کافی نبوده است. حتی روشن نیست در دورانی که آموزه های دینی بیش از امروز تأثیرگذار بوده اند، آیا مردم از تمدن دینی حاکم بیشتر رضایت خاطر داشته اند و یا تنها کمتر با آن مخالفت می کرده اند. فروید می گوید اگر دست آوردهای دین درباره سعادت انسان، آسیب پذیری او در قبال مراقبت های فرهنگی، و نیز اخلاق به میزانی باشد که گفته شد، این پرسش مطرح می شود که آیا ما در ضرورت دین برای زندگی آدمی مبالغه نکرده ایم؟ و آیا در بنای نیازهای فرهنگی بر آن، عاقلانه عمل کرده ایم؟

به گفته فروید پاس داشت مقررات یک فرهنگ با مجازات ها و پاداش های دینی، لوازم متعدد و مهمی را در پی دارد. مهار تکانه ها به صورت آرمانی، به کمک عقل، عملی می شود، ولی دین، این عمل را به کمک عواطف انجام می دهد. در چنین روندی، آحاد مردم از ابراز تکانه های خود به روش عقلانی دست بر نمی دارند، بلکه به دلیل ترس این گونه عمل می کنند. افزون بر این، هاله تقدسی که نهادهای جامعه را دربرگرفته است، انعطاف ناپذیری را در آنها پدید می آورد که این امر از تجدید نظر و تفسیر دوباره جلوگیری می کند. نگران کننده ترین موضوع در این نهادها آن است که فرمان برداری به پذیرش اصول جزمی بستگی دارد که برای توجیه ممنوعیت های فرهنگی به کار می روند. بنابراین، افت اعتقاد دینی می تواند به معنای هرج و مرج باشد.

فروید بر آن است که دین برای افراد نیز کمتر از جامعه خطر ندارد. معرفی اصول جزمی دین به کودکان، پیش از آنکه خود بدان علاقه مند شوند یا بتوانند اهمیت آن را درک کنند و نیز نهی از انتقاد نسبت به آن، تنها پی آمد زیر را خواهد داشت: «غلبه بر اثر ممنوعیت های فکری و مهار روانْ رنجور گونه تکانه به مدد سرکوب».

ادعای اینکه پذیرش این روانْ رنجوری همگانی، دینداران را از خطرهای برخی اختلال های روان رنجوری حفظ می کند، بی گمان برای جبران چنین محدودیت های دینی کافی نیست. به باور فروید تنها کنارگذاری دین و آموزه های جزمی آن درباره واقعیت یک جامعه و افرادش، آن را از این مرحله رشدنایافته، خواهد رهانید تا به ماورای آن سر بزنند. فروید در کتاب تمدن و نارضایتی های آن با صراحت می نویسد: «همه چیز، آشکارا کودکانه و در نتیجه دور از واقعیت است. برای هر فردی که نگرشی دوستانه به انسانیت داشته باشد، دردناک است که بپذیرد بیشتر انسان ها هرگز نمی توانند در زندگی بر این دیدگاه غلبه کنند»، ولی فروید می داند به جای دین باید چیزی در اختیار انسان گذاشت. او علم را بدین منظور پیشنهاد می دهد و معتقد است علم تنها راهی است که با آن می توان به تدریج به واقعیت بیرونی دست یافت. نیز آنچه را که علم و عقل در اختیارمان نمی گذارد، باید بدون آنها انجام دهیم. افرادی که به طور منطقی پرورش یافته اند و از واقعیت به اندازه لازم آگاهند، خانه آسایش دوران کودکی را ترک خواهند کرد و با شجاعت و رضایت، با درماندگی و بسیاری از امور بی اهمیت روبه رو می شوند. با گذشت زمان، زندگی تحمل ناپذیر می شود و سرانجام دیگر تمدن توان فرسا نخواهد بود.
ریشه مردانه دین در دیدگاه فروید

فروید، آشکارا روان شناسی دین را بر واکنش های مردانه متمرکز می کند؛ به اعتقاد فروید، تنها رابطه دوگانه جنس مذکر با پدر در دوران کودکی فرد و نژاد او، محور دین را تشکیل می دهد. حتی همه مطالعات موردی فروید به غیر از یک مورد از جنس مذکر بودند. او جز مقاله ای کوتاه درباره پیوستگی نیایش الهه دایانا با نیایش حضرت مریم و اشاره های دیگر به الهه های مادر، چیز دیگری درباره جنس مؤنث ارائه نکرده است. البته از گفتار فروید برمی آید که او به اصل چندعاملی بودن دین متعهد بوده و امری پیچیده مانند دین را به یک عامل نسبت نمی داده است. به باور فروید وظیفه روان تحلیل گری تنها آن است که بر یک علت خاص پافشاری می کند. در واقع، او با این بیان منکر می شود که چنین علت خاصی تنها علت یا حتی مهم ترین علت در میان علت ها باشد. در هر صورت، فروید بر عقده ادیپ مردانه تأکید می کند و می نویسد: «به نظر می رسد جنس مرد در اکتساب دین، اخلاق و درک اجتماعی، نقش رهبری را بر عهده داشته است و زنان، این امور را از مردان به ارث برده اند».
خلاصه تحلیل فروید از دین

تحلیل فروید از دین، سه جنبه دارد:

۱)عقده ادیپ که سازه بنیادین او در تبیین دین است؛

۲) پدیده های ویژه دینی مانند مراسم انسان های اولیه و شکل گیری سنت یهود؛

۳) نگرش منفی او به دین.
نقش عقده ادیپ

ارنست جونز می گوید: «آنچه از پژوهش های دو دهه نخست روانْ تحلیل گری درباره دین به دست می آید آن است که زندگی دینی نمایشی است درباره سطحی جهانی از عواطف، ترس ها و آرزوهایی که در ارتباط کودک با والدین پدید می آیند. به باور جونز، به کمک همین بینش، پنج ویژگی را که دانشمندان در پی آشکارسازی آن در دین بوده اند، می توان تبیین کرد:

۱) تمام ویژگی هایی که به نظام معنوی خاص نسبت داده می شود و نیز بازخوردهای هیجانی درباره آن؛ ۲) نگرانی ترسناک درباره مرگ؛

۳) احساس معنا و ارزش های متعالی؛

۴) پیوند با اخلاق؛

۵) احساس بی کفایتی؛ یعنی اعتقاد به گناه و جرم.

روبرت کَیْسی همانند ارنست جونز، رفتار دینی یک پیرزن را دلیل بر آرزوهای طولانی مدت درباره پدر و نیرومندی او در نظر می گیرد. سرانجام، رفتارهای دینی کنت نیکلاس لادوینگ زنیزندرف در زمره تصعیدهای یک پای تیست به شمار می آیند و به عنوان انشعاب های بالقوه مرحله ادیپی و نیز صورت های نادر عقده ادیپ در نظر گرفته می شود. فیستر درباره زینزندرف که پای تیستی پروپاقرص بود، می گوید لیبیدوی دینی زینزندرف، به «حفره کناری» بدن اختصاص یافته بود. به گفته فیستر، زینزندرف زخم کنار بدن را از دو نظر به اعضای جنسی زنان توصیف کرده است:

الف) نقش اعضا به عنوان مسیر تولد؛

ب) نقش آنها به عنوان عضوی برای روابط جنسی.

البته دین داری همه افراد، آشکارا همانند زینزندرف، پویایی عقده ادیپ را نشان نمی دهد.
حمله به دین

روانْ تحلیل گران با فروکاستن امور مقدس موجود در دین، به تکانه های جنسی و پرخاشگرانه، به خصومت با دین شهرت یافتند. در میان هواداران روانْ تحلیل گری، هیچ کس یک بعدی تر از تیودور شرودر به دین نتاخته است. شرودر، نظریه ریشه های جنسی را به کل دین نسبت داد. او در یکی از نوشته هایش می گوید: «تمام ادیان در تمام زمان ها و همه جا، با ماهیت متفاوت آن، چیزی جز جذبه جنسی نیست». (شرودر، ۱۹۱۴م، ص ۱۴۸، به نقل از ولف، ۱۹۹۷م، ص ۳۰۵)
بررسی و نقد اجمالی دیدگاه فروید

ما در بررسی دیدگاه فروید، بر پنج محور توجه می دهیم: الف) پیش فرض های انسان شناسانه؛ ب) نظریه شخصیت؛ ج) رویکرد دینی؛ د) جایگاه علمی؛ و) مقایسه آن با رویکرد اسلامی.

الف) پیش فرض های انسان شناسانه

هر کس در این جهان زندگی می کند، به تدریج به قضاوت های ثابتی درباره جهان هستی دست می یابد که آن قضاوت ها محور نگاه او را به خود، دیگران و جهان تشکیل می دهند. چنین برداشت کلی یا تصوری از جهان هستی و ارتباط انسان با آن را، جهان بینی (رندوم هاوس) می نامند. این برداشت کلی، شامل برداشت انسان، درباره خودش یعنی انسان نیز می شود. بر همین اساس، دانشمندان از دیرباز درباره پیش فرض های اساسی در زمینه آدمی بحث کرده اند؛ برای مثال، آیا انسان در کنش های رفتاری خود آزاد است یا مجبور؟ آیا انسان ها طبیعت مشترک و واحد دارند یا خیر؟

همین پیش فرض ها، عینکی ویژه یا پوششی رنگین بر قامت روان آدمی می کشد و سبب می شود تمام نظریه های علمی فرد با آن نگاه ویژه آمیخته باشد و در صورت نادرست بودن آن پیش فرض ها، دانش او همواره با کاستی هایی به اندازه کاستی های جهان بینی اش آمیخته گردد. شهید مطهری می گوید: «همه دین ها، آیین ها و مکتب ها و فلسفه های اجتماعی متکی بر نوعی جهان بینی بوده است. هدف هایی که یک مکتب عرضه می دارد... و بایدها و نبایدهایی که انشا می کند و مسئولیت هایی که به وجود می آورد، همه به منزله نتایج لازم و ضروری [آن نوع] جهان بینی است که عرضه داشته است».

جهان بینی هر صاحب مکتب، هرچند آن را به صراحت نگوید، در آثارش آشکارا نمایان است. فروید نیز از این قاعده مستثنا نیست و به آسانی می توان این باورهای پایه را استخراج و به بررسی و نقد آنها پرداخت. در ادامه می کوشیم مهم ترین پایه های هستی شناسانه فروید را معرفی کنیم و به بررسی آنها بپردازیم:
مادی انگاری هستی

منظور از مادی، تمام چیزهایی است که به گونه ای به کمک حواس ادراک پذیرند. فروید نیز، از جمله کسانی است که جهان را مادی می پندارد و در ورای آن به اموری دیگر اعتقاد ندارد. بی تردید، رویکرد او به جهان، انسان و خدا با چنین نگاهی، بسیار متفاوت از فردی الهی است که جهان مادی و ملموس را پایین ترین سطح هستی و ضعیف ترین مرتبه آن می داند. بررسی این پیش فرض، راه تجربی، درون نگرانه و تحلیلی ندارد، بلکه تنها ابزار آن عقل است. به باور ما رویکرد مادی به جهان هستی، رویکردی ناشی از اُنس گرفتن آدمی به نخستین اموری است که به آنها برمی خورد. همین آشنایی اولیه، حتی سبب می گردد فرد در برابر ایمان آوردن به ذات پدیدآور امور مادی مقاومت کند. چنین انسانی به صورت رشدنایافته، در ارتباط با هستی باقی می ماند. این نوع رویکرد، در برخورد فروید با هستی به چشم می خورد. از اینرو، اندیشه او در مقابل رویکرد ده ها دانشمند از رشته های مختلف و صاحب نظران ادیان مختلف قرار دارد، بلکه خود رویکردی بسیار سطحی است. اینان کسانی هستند که خداوند درباره آنها می گوید: «هر کس در این جهان نابینا است، در عالم آخرت نیز نابینا و گمراه تر خواهد بود».(اسراء: ۷۲)

این افراد، همان هایی هستند که برای کشف قواعد حاکم بر جهان عمری می گذارند، ولی عامل قاعده مندساز و آفریننده قواعد را نمی یابند.
بی اعتقادی به خدا

در دنیای معاصر، بیشتر مردمان به خدا معتقدند (چوپرا۳، ۲۰۰۰ م.؛ نیوبرگ۴، ۲۰۰۱م.).از زمان مرگ فروید (۱۹۳۹ ـ ۱۸۵۶ م.) تاکنون، نزدیک به ۶۸ سال گذشته است. شاید بتوان گفت از آغاز مبارزه فروید با دین و دین داری انسان ها، نزدیک به ۱۰۰ سال می گذرد. با وجود این، هرچند باورهای فروید را درباره دین و خدا همه دانشمندان کم و بیش شنیده اند، ولی اندیشه های او را باور نکرده اند؛ زیرا این قضاوت فروید درباره هستی نیز، بر خلاف عقل سلیم، برداشت عموم مردم جهان و برخلاف پیام همه ادیان الهی است. او خود را یهودی رها شده و بی خدا می دانست و باورهای دینی را در زندگی آدمیان پندار می شمرد. او هرگز از عقل خود که برای شناخت خدا آفریده شده است، بهره لازم را نبرد.
نگاه جبری به انسان

نگاه جبرگرایانه فروید به انسان، در اندیشه های او همواره نمایان است؛ هرچند او در عمل، به این عقیده پای بند نیست. او غریزه مرگ و زندگی را بر رفتار آدمی حاکم می داند و رفتار هدف مند انسان را نتیجه رویدادهای عِلّی خارج از حوزه آگاهی انسان می پندارد. گفتنی است جبر را دو نوع دانسته اند:

الف) جبر اجتماعی: در جبر اجتماعی، فرد در جامعه، به فردیت می رسد؛ فرهنگ آن جامعه را می پذیرد و آداب و رسوم آن را درون سازی می کند و در نتیجه، مانند آنها رفتار می کند. هرچند این مطلب کلیت ندارد و بسیاری از افراد استثنایی از جوامع مختلف مانند نوابغ، عارفان بزرگ و پیامبران سربرآورده اند، ولی پذیرش نسبی جبر به این معنا بدون ایراد است؛ زیرا ما معمولاً همین روند را در جوامع انسانی می بینیم.

ب) جبر فلسفی: جبر فلسفی، یعنی صادر شدن رفتار از انسان به گونه ای خاص؛ آن گونه که خودش نتواند در روند آنها دخل و تصرف کند. فروید در ظاهر چنین باوری درباره انسان دارد؛ زیرا خاستگاه رفتار را خارج از حوزه آگاهی می داند. درباره چنین نگاهی باید گفت:

اول) اینکه تمام اندیشه های خود فروید را دربرمی گیرد و چیزی جز خودفریبی (ولف، ۱۹۹۷م، ص ۱۱۶) بر جا نمی گذارد؛ دوم اینکه برخلاف نوع رفتار خود او در زندگی شخصی و کاری اش بوده است؛ زیرا فروید معتقد بود افراد بالأخره درمان پذیرند. اما چگونه می توان برای فردی اختیار در تغییر رفتارش را در نظر نگرفت، ولی او را درمان پذیر دانست. در فرایند درمان که از مراجعه درمان جو به درمان گر آغاز می شود، هر دو معتقدند درمان جو تغییرپذیر است و اساساً برای تغییر دادن خود به درمان گر مراجعه کرده است. همه درمان گران این باور را که درمان جو گمان کند همه چیز تمام است و دیگر کاری از عهده کسی در مورد او برنمی آید، از بدترین و نادرست ترین اندیشه ها درباره انسان و بزرگ ترین مانع در فرایند درمان می دانند.

سوم اینکه جبر فلسفی به این معنا که آدمی را در انجام دادن رفتارهایش همانند حرکت آب از سطح بالاتر به سطح پایین تر و نه برعکس بدانیم، خود از بدیهی ترین مغالطه ها درباره آدمی است؛ زیرا برای مثال شما هم اکنون می توانید متنی را که به دست دارید کنار بگذارید و درست ده دقیقه دیگر مطالعه آن را از سر بگیرید. از چنین توان مندی هایی، به خوبی اختیار و قدرت تغییر انتخاب ها در هر لحظه را می توان دریافت.

ب) نگاه فروید در شکل گیری شخصیت: نقش ناخودآگاه در رفتار

دو پیش فرض اساسی، پایه روان تحلیل گری را تشکیل می دهد. یکی از این دو پیش فرض، یعنی جبرگرایی را پیش تر طرح کردیم. دومین مفهوم اصلی در روانْ تحلیل گری، نقش ناهشیار است (مونرو،۵ ۱۹۵۷). فروید همچون دیگر موجودات، تکامل روان را ناخواسته می داند. به نظر او،تمام فعالیت های آدمی پی آمد دو غریزه مرگ و زندگی است. او برای زندگی روانی در مقایسه با میزان هشیاری از رویدادها، سه سطح، یعنی هشیار، نیمه هشیار و ناهشیار را در نظر می گیرد (پِروین۶، ۱۹۹۳)، ولی تمام رفتارهای آدمی را برخاسته از لیبیدو می داند که ماهیتی غریزی ودر ناهشیار دارد (شولتز۷ ۱۹۸۹). به بیان دیگر، هرچند روان سطوحی از هشیاری وناهشیاری است، ولی منبع انرژی روان همان انرژی جنسی یا لیبیدو است که ماهیت ناهشیار دارد. بنابراین، می توان ادعا کرد فروید تمام رفتارهای آدمی را فعالیت هایی جبری و ناهشیار و برخاسته از غرایز به شمار می آورد. بنابراین، شخصیت به باور او به صورت ناهشیار به وجود می آید. در این زمینه، چند نکته قابل توجه وجود دارد:

الف) ما هیج حالتی را آشکارتر و بی واسطه تر از تجربه هشیاری برای خود سراغ نداریم (شِیِرْ۸ ۱۹۹۸). به گونه ای که روان شناسی، دانش تجربه های هشیار بوده است. ویلهموونت که او را بنیان گذار روان شناسی تجربی می دانند، تمام توان خود را به کار برد تا جنبه های هشیاری آدمی را کشف کند (هرجِنْهِن۹، ۱۹۹۷). روان شناسان دیگر نیز تامدت ها به ناهشیار توجه نداشتند. امروزه وجود لایه ای در ساختار وجود آدمی به نام «ناهشیار» پذیرفته شده است، ولی به دقت تبیین نشده است که آیا به واقع لایه هشیار شخصیت، در حیطه ناهشیار تحقق می یابد که به ظاهر نظر فروید است، یا برعکس، لایه ناهشیار در درون هشیار و به گونه ای با هشیاری تحقق می یابد، ولی به گونه ای تظاهر می کند که فرد علت رویداد را نمی داند و یا به فرایند در وقت وقوع آگاهی ندارد. این امر، یعنی تحقق ناهشیار در سایه هشیار نه برعکس، منطقی به نظر می رسد و در زندگی روانی انسان ها مشهود است. به بیان دیگر، در روان آدمی بخشی به نام ناخودآگاه مطلق ـ آن گونه که فروید و یونگ ادعا می کنند ـ وجود ندارد، بلکه برعکس لایه های شخصیت آدمی به یک معنا هشیار هستند؛ هر چند در ظاهر چنان جلوه می کند که فرد از لایه های شخصیتی ناهشیار برخوردار است. به عبارت دیگر، لایه ای در شخصیت به عنوان لایه ناخودآگاه مطلق که راهی برای آگاهی یابی از آن نباشد، در درون آدمی وجود ندارد. بنابراین، آدمی با دقت و آموزش می تواند به لایه های وجودی خود علم پیدا کند.

ب) ارزیابی او درباره این جنبه وجود آدمی، یعنی ناهشیار، به میزان زیاد از قواعد حاکم بر روان که دیگران درک می کنند، متفاوت است؛ زیرا روان شناس تنها یک پدیده، مانند لغزش های زبانی را در رفتار کلامی افراد مشاهده می کند. تصور فروید آن است که این لغزش ها، همگی شوخی ها و شیطنت های ناخودآگاه هستند، ولی ماتلی۱۰(۱۹۸۵) به این نتیجه رسید که آزمودنی هایی که از ترس شوک الکتریکی غیرواقعی دچار اضطراب می گردند، بیشتر از آزمودنی های آرام، لغزش های زبانی دارند. چه بسا افراد مضطرب آمادگی دارند انواع خطاها (حرکتی، ادراکی، مفهومی، زبانی و آمیخته ای از اینها) را مرتکب شوند و این امر تنها خطاهای کلامی نیست (بانج، ۱۹۸۷). با چنین نگاهی می توان لغزش های زبانی را اموری کاملاً آگاهانه دانست؛ نه آن چنان که فروید آنها را ناآگاهانه می داند.

ج) هشیار و ناهشیار، مفاهیم فراوانی می توانند داشته باشند که در اینجا تنها به معانی ناهشیار می پردازیم.۱۱ در نقل این معانی، می کوشیم بیشترین احتمال ها را در نظر بگیریم:

۱) ناهشیار به معنای نداشتن واکنش و بی حسی؛ در این معنا، وقتی می گوییم چیزی ناهشیار است، مراد آن است که برای مثال، شی ء الف در مقابل عامل فیزیکی و یا اجتماعی خارجی، هیچ واکنشی نشان نمی دهد. از این رو، می توان گفت مفهوم ناهشیار بر رفتار آدمی صدق نمی کند؛ زیرا حساس بودن و آن نوع واکنشی را که مثلاً اجسام به عوامل خارجی نشان می دهند یا مردمک چشم به نور نشان می دهد، هشیار نمی گویند. فروید نیز وقتی می گوید آدمی رفتار ناهشیارانه دارد یا سطحی از روان او حالت ناهشیار دارد، منظورش نداشتن واکنش نیست. به طور کلی، بحث هشیار و ناهشیار در سخنان فروید، به این گونه فعالیت ها یا نبود آنها ناظر نیست. انسان به این معنا در شرایط عادی، غیر از حالت هایی مانند بی هوشی، خواب و خواب واره۱۲ هشیار است. در این شرایط، تنها می توان گفت ناهشیار است، آن هم نهمطلق؛ چون با صدای بلند از خواب بیدار می شود. پس نوعی هشیاری ضعیف دارد.

۲) ناهشیار به معنای بی خبری و ناآگاهی؛ هرچند در زبان فارسی ناهشیار را به معنای ناآگاه بودن و غافل بودن کمتر به کار می برند، ولی می توان با قرینه آن را بدین معنا به کار برد. بنابراین، ندانستن قواعد حاکم بر کارکرد چشم، گوش و... را می توان به عنوان ناهشیار تلقی کرد. بی تردید مقصود فروید از ناهشیار این نیست که افراد انسانی از قواعد حاکم بر رفتار خود ناآگاهند؛ برای مثال، نمی دانند افسردگی چگونه و در چه فرایندی پدید می آید؛ زیرا این قواعد تا اندازه زیادی کشف شدنی هستند و آدمی می تواند به آنها علم یابد. در هر صورت، این معنا از ناهشیار در مورد انسان کاملاً صادق است. ما بسیاری از قواعد حاکم بر روان خود را نمی شناسیم. انسان شناسان همواره می کوشند تا همین قواعد را کشف کنند. فروید نیز در این مسیر، ـ به نظر خودش ـ به یک نتیجه مهم دست یافت. آن نتیجه این بود که «حالت اصلی و منبع اطلاعات گسترده و شناسایی های ما در حالتی مرموز نهان است که آن را روان ناخودآگاه می خوانیم» (فروید، به نقل از ویتل، جونز۱۳، ترجمههاشم رضی۱۴، ۱۳۳۹، ص ۴۳). بنابراین، مقصود فروید از هشیار و ناهشیار ناآگاهی نیست.

۳) ناهشیار به معنای نداشتن توجه آگاهانه به فرایندهای روانی؛ این امر یعنی توجه آگاهانه و جسمانی، ندانستن واقعیتی است که همواره در درون آدمیان رخ می دهد. هم اکنون قلب شما با آهنگ خاصی می زند؛ قطر مردمک چشمتان اندازه خاصی دارد و آنچه را می خوانید با اهمیت خاصی در ذهنتان بایگانی می شود، ولی شما به هیچ کدام از این فرایندها توجه ندارید. مراد فروید از ناهشیار، بی توجهی به این فرایندها نبود؛ زیرا فروید ریشه رفتار آدمی، به ویژه اختلال های روانی را جست وجو می کرد. او در این جست وجو، به روشنی دریافت که بسیاری از رفتارهای آدمی برابر اراده و حتی خواسته او نیست. مثلاً بیماری هیستری، وسواس و ترس های مرضی این گونه اند. فروید برای حل همین معما، روان ناخودآگاه را به جامعه علمی معرفی کرد.

۴) ناهشیار در مقابل روان هشیار؛ بدین معنا که روان، مرتبه ای هشیار دارد که می تواند تجربه های آن را هر زمان که بخواهد به خاطر آورد، بررسی کند و بر اساس آنها تصمیم بگیرد. روان سطح دیگری نیز دارد که در آنجا رسوم اخلاقی واپس زده، پس از گذر از خودآگاه، در ضمیر ناخودآگاه متراکم می شوند، ولی روان ناخودآگاه، تنها محتوی این امیال سرکوفته نیست. فروید این مسئله را چنین توجیه می کند:

«... ریشه و اصل هر میل سرکوفته و واپس زده را می توان در ناخودآگاه یافت، اما بایستی این موضوع اساسی را متذکر شویم که این امیال و تصورات واپس زده، به شکل مطلق روان ناخودآگاه را شامل نمی شوند، بلکه تنها جزئی از این منبع عظیم را تشکیل می دهند... روان ناخودآگاه شامل تمامی غرایز بشر اولیه است. خوی حیوانی و وحشی بشری، قسمت اصلی این منبع می باشد که برخی از عوامل ارثی و همچنین تمامی امیالی که در دوران تکامل و تحول کودک سرکوفته گشته اند، بدان منضم شده است. اما بین این موارد اولیه و اضافات بعدی، نبایستی وجه تباینی قائل گشت؛ چون تظاهراتی که واپس زده می شوند، به صورت تردیدناپذیر تجلیات همان عناصر اولیه هستند و این دو هم بستگی دارند». (رضی، ص ۴۸ ـ ۴۹)

چنان که ملاحظه می کنید، فروید ویژگی هایی مانند پیدایش میل جنسی، پرخاشگری و غیره را که ما در فرهنگ خود به عنوان امور ذاتی و غریزی انسان برمی شماریم، از امور ناخودآگاه می شمارد. افزون بر این، فروید رفتار برخاسته از این ویژگی ها را ناهشیار می شمارد. او بنابر نظریه خود برای شخصیت نیز سه سطح هشیار، نیمه هشیار و ناهشیار را در نظر می گیرد. در اینکه آدمی ویژگی های ذاتی دارد که معمولاً برابر همان ها عمل می کند، بحثی نیست. سخن ما در شکل گیری شخصیت است که رفتار آدمی از آن ناشی می شود. فروید، شکل گیری شخصیت را در فرایندی ناهشیار و ناخواسته ترسیم می کند، ولی چنین برداشتی از انسان درست نیست، بلکه آدمی، شخصیت خویش را با قضاوت هایی که درباره عالم هستی می کند و رفتارهایی که برابر قضاوت هایش انجام می دهد، پدید می آورد. البته آدمی پس از پدیدآوری شخصیت، بنابر مقتضای آن رفتار می کند، ولی شخصیت خود را تا حدودی آگاهانه پدید می آورد. ما چون سبب بیماری های روانی را نمی دانیم، می پنداریم اینها از روان ناخودآگاه برخاسته اند، در حالی که با دقت بیشتر می توان گفت رفتار بیمارگونه، برخاسته از روان خارج شده از خط هنجار است که خود فرد در فرایندی ویژه و با آگاهی و انتخاب خویش پدید آورده است. البته خود آدمی نیز آگاهی ندارد که چگونه و در چه فرایندی شخصیت خویش را می سازد. این بی توجهی دلیل بر ناهشیار بودن شخصیت نیست. برای مثال، فروید فکر می کرد وسواس از امور ناهشیار روان است و از تجربه های مرحله تناسلی ناشی می شود که فرد در دوران کودکی اش به طور فعال در آنها دخالت داشته است. البته فروید بعدها این دیدگاه را کنار گذاشت و نظریه ای دیگر را برگزید و معتقد شد وسواس ها، واکنش های دفاعی هستند که در مقابل تکانه های ناهشیار روان ابراز می شوند. (جنایک۱۵ و همکاران، ۱۹۹۸ م، ص ۲۰۳ ـ ۲۰۴)

امروزه ما به نادرستی این گفتار فروید یقین داریم و می دانیم که وسواس در آغاز با رفتار آگاهانه بیمار به وجود می آید. یکی از دلایل ناکامی در درمان این بیماری را همین القائات می دانیم که درمان گران گمان می کنند این بیماری از ناهشیار فرد برمی خیزد؛ در حالی که وسواس و دیگر بیماری های روانی، در فرایندی آگاهانه رخ می دهند. در اینجا برای نمونه، فرایند پدیدایی وسواس را به اختصار بیان می کنیم:

قضاوت های افرادی که برخی زمینه های خانوادگی یا جسمانی را دارند، در برهه ای از زمان از حالت هنجار تغییر می کند و به قضاوت های تردیدآمیز در برخی موضوع ها مانند آلودگی، طهارت و... تبدیل می شود. در نتیجه، درباره چیزی که باید (برابر باورهای دینی و اجتماعی) فرد به تمیزی، طهارت و... آن یقین داشته باشد، قضاوتش تردیدآمیز می گردد و همین قضاوت تردیدآمیز، اضطراب زا است. فرد برای اینکه به پاکی یقین پیدا کند، برای مثال، آب بیشتری می ریزد و بدین وسیله با یقین یافتن از اضطراب رهایی می یابد. این عمل، یعنی ریختن کمی آب بیشتر، در میان دین داران، احتیاط نامیده می شود. همین عمل خارجی، یعنی ریختن کمی آب بیشتر که قضاوت بر اساس آن انجام می شود، حالت روانی پیشین را اندکی تشدید می کند. در نتیجه، قضاوت تردیدآمیز در موقعیتی مشابه با شدت بیشتری سراغ فرد می آید و در مقایسه با دفعه پیشین اضطراب بیشتری می آورد. فرد بار دیگر برای یقین بیشتر، آب می ریزد، ولی این بار بیشتر از نوبت گذشته. البته خود او توجه ندارد که رفتارهای آدمی، شخصیت را پی در پی تغییر می دهند. عمل دوم، کمی او را بدتر می کند و در حقیقت، حالت های او را شدت می بخشد. در این فرایند، یعنی فرایند قضاوت تردیدآمیز، فرد چنان تغییر می کند و چنان رفتاری از او سر می زند که گاهی تا حد روان پریشی و قطع ارتباط با واقعیت پیش می رود. بنابراین، به باور ما شخصیت، آگاهانه تحقق می یابد و ساز و کار آن را نیز می توان به دقت توضیح داد. در نتیجه، این تصویر از شکل گیری شخصیت انسان را که فروید بر آن پای می فشارد، نادرست می دانیم؛ یعنی رویش هشیار را در سرزمین ناهشیار و پدیدایی من و فرامن را، دامن نهاد پارادوکسی آشکار و ناسازگار با انسان می دانیم و با تلاش فروید برای هشیارسازی امور ناهشیار در تعارض می یابیم؛ زیرا منطقی نخواهد بود موجودی که واقعیت او ناهشیار و کانونی از انرژی است، با هشیارسازی بعضی امور پس رانده شده از تعارض های درونی او کاسته شود و بدین وسیله، نگرانی او کاهش یابد؛ زیرا موجودی که بنابر فرض، ماهیت ناهشیار دارد، باید هرچه رویدادها در درونش ناهشیارتر باشند، او هنجارتر شود؛ در حالی که بنابر بیان ما، هشیارسازی امور ناهشیار، به معنای آگاهی دادن به فرایندهای روان امری منطقی است.

آدمی به هنگام تولد با سرمایه روانی ویژه ای پای به این جهان می گذارد که فروبل۱۶،معلم بزرگ آلمانی درباره اش می گوید ناخودآگاه کودک در خدا آرمیده است (جی،استنلی هال۱۷، به نقل از: استرانک ۱۹۵۹ م، ص ۱۵۹). البته می توان سخن او را بدین معنا گرفتکه کودک بدون اینکه از پیوند خود با خدا آگاه باشد، با خدا پیوند واقعی دارد. این کودک با پیوند یافتن با این جهان، به تدریج روانش به گونه ای دگرگون می شود که دیگران منشأ برخی رفتار او را اختیار و انتخاب خود او نمی دانند. ما این ویژگی را در وجود آدمی، ناهشیار می نامیم. فروید نیز به بیماری تبیین ناپذیری مانند هیستری۱۸ برخورد و دربررسی این بیماری، از سوی بیمار به صورت آگاهانه به علت خاصی دست نیافت و خود او نیز به نتیجه روشنی نرسید. از این رو، نقش ناخودآگاه را در فرایند بیماری مطرح کرد، ولی با نگاهی دقیق تر می توان گفت تمام فرایندهای روانی، نه تنها ناهشیار نیستند، بلکه آگاهانه اند و بر اساس فرایندی خاص تحقق می یابند؛ مانند آنکه آدمی رانندگی را می آموزد و پس از مهارت یابی، به هنگام رانندگی ما می پنداریم که او فعالیت هایش را به صورت ناهشیار به انجام می رساند؛ در حالی که رفتاری از همین دست و هشیارانه یا ناهشیارانه بودن آنها به دقت بیشتری نیاز دارد.

ج) رویکرد دینی؛ انسان موجودی توهم زده

فروید آدمی را موجودی توهم زده می داند. بر همین اساس، دین را در زندگی آدمیان یک توهم عمومی می پندارد. فروید با همین نگاه، کتاب آینده یک پندار را نوشت و این پرسش را مطرح کرد که آیا می شود روزی انسان از پندارهای دینی دست بردارد. در این زمینه، تنها به دو نکته اشاره می کنیم:

الف) هرچند آدمی دچار پندار می شود؛ مانند بسیاری از باورهای خرافی که در زندگی انسان به چشم می خورند، ولی هرگز با آگاهی، در پندارهای خود باقی نمی ماند. اگر بر اساس پندارها رفتار می کند، از آن رو است که آنها را واقعی می شمارد. اگر پی ببرد که چیزی واقعیت ندارد، هرچند منافعی داشته باشد، ازآن دست برمی دارد. شاهد این مدعا، دست برداشتن آدمی از باور به پیدایش حیات به صورت آنی و در قالب هیئت بطلمیوسی است.

ب) به راستی چگونه می توان به خود جرئت داد هزاران دانشمند را که در زمان فروید به خدا ایمان داشتند، به عنوان افراد توهم زده معرفی کرد؟ شاید گفته شود چنین رخدادی از انسان بعید به نظر نمی رسد، ولی باگذشت نزدیک به صد سال از نظریه فروید، دین خواهی و خداباوری انسان ها در جهت نظریه فروید پیش نرفته است. نمی توان گفت افراد انسانی به ویژه دانشمندان، نظریه فروید را نفهمیده باشند. در همین راستا، اسکار فیستر دوست همیشگی فروید در پاسخ آینده یک پندار، کتاب پندار یک آینده را نوشت. سرگذشت فروید نشان می دهد که او به واقع فردی پندارزده بود و میراث او، آدمیان را در برخی موضوع ها پندارزده کرد.
آدمی در چنبره غریزه جنسی

فروید ماهیت لیبیدو را جنسی می داند. جنسیت را در گفتار او، به دو معنا می توان در نظر گرفت:

الف) معنای عام جنسیت که همان نیروی حیات و زندگی است. در این معنا، تأکید بر جنسیت به معنای خاص در نظریه او وجهی ندارد. همچنین دانشمندان هم زمان او از جمله یونگ، این معنا از جنسیت را از گفتار فروید نفهمیده اند، بلکه یقین داشته اند که مراد فروید از جنسیت، همان غریزه جنسی به معنای خاص است. از همین رو، این افراد از او جدا شدند.

ب) جنسیت به معنای خاص؛ این معنا از مجموعه سخنان فروید به دست می آید. البته به باور ما، این برداشت فروید از انسان نادرست است؛ زیرا با تمام قوتی که برای نیروی جنسی در وجود آدمیان درک می کنیم، آن را امری در کنار دیگر قوای آدمی می یابیم. برای مثال، پدری را در نظر بگیرید که به طور هم زمان دست همسر و فرزندش را در دست دارد. این فرد می تواند به همسر خود، تنها غریزه جنسی و به فرزند خود، تنها احساس محبت داشته باشد؛ چنان که در حالت ناهنجار، چه بسا موضوع برعکس شود.

به نظر می رسد فروید آنچه را که تبیین روشنی برای آن در زندگی انسان نمی یافت، به صورتی به غریزه های جنسی ربط می داده است. او با چنین نگاهی، سرانجام دین و دین داری را در زندگی آدمیان به علاقه مندی پسران به تصاحب زنان پدر نسبت داد. نکته قابل توجه در این زمینه آن است که انسان در برخی اندام هایش لذت هایی را درک می کند، ولی هر کدام از این اندام ها، لذت یکسانی را به وجود نمی آورند. برای مثال، چه بسا منظور از لمس کردن، نوازش کردن صورت فرزند، آرام سازی کودک گریان و یا لذت جنسی باشد؛ یعنی هر کدام از این رفتارها، لذتی خاص را در پی دارد.

د) رویکرد علمی: روانْ تحلیل گری، به عنوان راهی برای دست یابی به علم

با بررسی تحلیل های فروید از مراسم دین داری (مانند هبوط آدم) در ادیان مختلف، تحلیل ها را اسطوره سازی هایی می یابید که تنها در ذهن تحلیل گر می تواند معنا داشته باشد. در این تحلیل ها، به این نتیجه می رسیم که این افراد گویا هر چیزی را که طول بیشتری دارد، به آلت تناسلی مردانه و هرچه را که شکل گردی دارد، به آلت تناسلی زنانه کاسته اند و این، هنری است که جز از شخص روان تحلیل گر برنمی آید. از این گذشته، راه های دست یابی بر علم، یعنی رسیدن به قواعد حاکم بر عالم هستی چند راه است که به اختصار می آوریم:

الف) راه های حسی و تجربی؛ از این راه آدمی به کمک حس درمی یابد که دگرگونی های خاصی در جهان رخ می دهد. او با در نظر گرفتن این امر محسوس و به کمک عقل که ابزار حسابگر و وسیله شناخت آدمی است، به قاعده ای فراگیر دست می یابد.

ب) درون نگری؛ روش دیگری برای فهم برخی فرایندهای درونی است که علمی بودن آن خدشه پذیر نیست.

ج) احکام مستقل عقل؛ عقل بدون ارتباط با عالم خارج، احکامی دارد که پایه دیگر احکام و قواعد است.

د) روان تحلیل گری؛ اگر روان تحلیل گری ادعا کند که شیوه ای تجربی است، (چنان که خود فروید ادعا می کرد) باید معیارهای تجربی بر آن صادق باشد؛ در حالی که همان گونه که در متن آمده است، یکی از اشکال های اساسی روان تحلیل گری، منطبق نبودن آن بر معیارهای تجربی است. اگر این شیوه تجربی نباشد و درون نگری مرسوم هم نباشد، سرانجام چه شیوه ای است که روان تحلیل گر، در آن چیزهایی را ادعا می کند که غیر از خودش کسی آنها را نمی فهمد؛ برای مثال، وقتی می گوید دیدن مار در خواب، در واقع همان سمبل آلت مردانه است، کدام دانش بشری می تواند چنین ادعایی را اثبات یا انکار کند. چنین ادعایی که نمی شود آن را اثبات یا انکار کرد، خود دلیلی بر توهمی بودن آن است؛ مثل اینکه فردی ادعا کند همه اشیا، یک متر کوتاه یا بلند شده اند. از همین رو، هیچ ملاکی برای اثبات یا نفی این ادعا وجود ندارد.
ارائه اصول اثبات ناپذیر در زندگی انسان

فروید چیزهایی را به عنوان غریزه های آدمی و اصول حاکم بر زندگی او به انسان نسبت می دهد که به راحتی می توان در آنها خدشه کرد؛ برای مثال، وقتی فروید می گوید: «در ژرفای تاریک و فهم ناشدنی ناخودآگاه، دو غریزه مرگ و زندگی وجود دارد»، هیچ کس با شواهدی که فروید ارائه می دهد به وجود چنین غریزه هایی قانع نمی شود؛ زیرا همه فعالیت های آدمی، به گونه ای است تا خودش زنده بماند، به کمال برسد و قلمرو نفوذش گسترش یابد. این گونه فعالیت ها، گاهی با حیات دیگران در تعارض قرار می گیرد و تلاش او برای حیات، حیات دیگری را به خطر می اندازد. همه این رفتار را می توان شاهدی بر ادعای فروید مبنی بر غریزه حیات در آدمی شمرد، ولی آنچه را که فروید به عنوان غریزه مرگ می نامد، دلیل قانع کننده ای برای اثبات آن وجود ندارد. به چه دلیل رفتار پرخاشگرانه افراد، دلیلی بر غریزه مرگ در نظر گرفته می شود. همچنین ویرانگری، هرگز لازمه زندگی آدمیان نیست. البته بسیارند انسان های تربیت نایافته ای که همواره به جان هم می افتند و موانع سر راه خواسته های خود، از جمله هم نوعانشان را از میان برمی دارند، ولی می توان این رفتار را نه برخاسته از غریزه حیات یا مرگ، بلکه ناشی از خواسته های نامناسب آدمی در نظر گرفت.

به همین ترتیب، تمام اصولی مانند اصل لذت، اصل واقعیت و اصل تعارض و دفاع را که فروید طرح می کند می توان به گونه های دیگری تبیین کرد. به بیان دیگر، آنچه را که فروید درباره انسان می گوید، از برداشتی ویژه درباره انسان برخاسته است که با تغییر برداشت، تبیین نیز دگرگون می شود؛ چنان که دیوید ولف نیز به خوبی بدان می پردازد. به نظر می رسد سخنان هماهنگ و وجود برخی حقایق در مکتب فروید، سبب گردید تا این مکتب با کاروان روان شناسی همچنان هم گام بماند.

همچنین تعریف فروید درباره انسان سالم با جهان بینی خودش درباره انسان وساختار روانی او، انطباق دارد. با نقد جهان بینی فروید، تعریف او نیز با چالش های هم سانی روبه رو خواهد شد. از این رو، شیوه فرویدی در درمان که بر پایه تداعی آزادی مبتنی بود، به صورت اولیه کمتر به کار خواهد رفت. ما با اعتقاد به شیوه درمانی خاص برخاسته از آموزه های دینی اسلام، دگرگونی در شیوه های درمانی، از جمله تغییر در شیوه های روان تحلیلی را ضروری می دانیم.
ولف و فروید

دیوید ولف، پس از نقل دیدگاه فروید به بررسی آنها می پردازد. او ایرادهای اساسی بر دیدگاه فروید وارد می کند که هر کدام از آنها می تواند ناکارآمدی دیدگاه او را به اثبات برساند. در ادامه، ایرادهای وی را می آوریم و سپس نظر خود را به عنوان تکمیل کننده بحث نقل می کنیم. ولف در مجموع، به ده نکته در نقد سخنان فروید اشاره کرده است:

۱) نشئت گیری از فضای فرهنگی خاص؛

۲) سرگردانی دیدگاه فروید میان علم و روشی تفسیری (هرمنوتیک) که هر کدام طرفداران خود را دارد؛

۳) آیا به راستی دین از آرزوی برخوردار شدن از حفاظت پدر ناشی می شود. ولف با نقل برخی پژوهش ها این نظریه را انکار می کند؛ هرچند بعضی دیدگاه های تأییدکننده را می آورد که ما در ادامه درباره آن سخن خواهیم گفت؛

۴) این ادعای فروید که مردان را منشأ دین داری مردم می داند، امری اثبات ناپذیر، بلکه نادرست است؛

۵) پژوهش ها، این ادعای فروید را که دین به روان رنجوری شباهت دارد، تأیید نکرده اند؛

۶) اعتماد فروید بر حدس و گمان های مردم شناسانه و تاریخی؛

۷) تکیه بر فرض های کلی و اعتمادناپذیر؛

۸) بی توجهی به پدیدارشناسی و تاریخ دین؛

۹) یک پارچه دانستن تمام ادیان و توهمی پنداشتن آنها؛

۱۰) بی توجهی به آرای مخالفان و پافشاری بیش از اندازه بر دیدگاه شخصی.

ه) برداشت اسلامی از موضوع

به منظور آشنایی با رویکرد دینی درباره موضوع، دیدگاه های روان شناسی خود را به کمک آموزه های دینی درباره دیدگاه فروید می آوریم:

۱) انسان موجودی دوبعدی و دارای جسم و روان است. روان، جنبه ای اصیل و تمام هستی آدمی است. فرزند انسان در هنگام تولد با ساختار و ویژگی های ذاتی مانند ادراک، برخورداری از اراده و اختیار ذاتی، قدرت شناخت و کسب عواطف خاص پای به این جهان می گذارد. آن گاه با توجه به این جهان و محیط زندگی، شکل گیری شخصیتش آغاز می شود و روندی خاص می یابد. او خود بر اثر ارزنده سازی ها و ناارزنده سازی های محیطی، شخصیت ویژه خود را می سازد. چنین انسانی در آغاز تولد، انرژی ویژه ای نیز ندارد. او با کم شدن بدنش احساس دردی می کند که از آن به گرسنگی یاد می شود. برای رفع این تنش، رفتاری مانند حرکت لب ها و گریه را آغاز می کند، ولی هیچ شناختی درباره چیزی که مشکل او را رفع می کند، ندارد. بر همین اساس، گفته اند اگر کودک برای نخستین بار از طریق پستانک تغذیه شود، چه بسا دیگر پستان مادر را نپذیرد.

۲) انسان مُولّد انرژی و فعّال: به ظاهر فروید فرزند انسان را همانند کیسه ای در نظر می گیرد که مثلاً مقداری آب در آن جای گرفته است. این آب ها گاهی به سمت در کیسه و زمانی دیگر، به سمت ته کیسه می روند و آنجا را با ویژگی های خود پر می کنند. گاهی نیز به بخش کوچکی از جلوی کیسه می غلتند و معجزه آفرینی می کنند و زمانی دیگر، بر مقدار بیشتری از جلوی کیسه تأثیر می گذارند. حتی به باور فروید در یک دوره نیز، آب کیسه راکد می ماند و فعالیتی ندارد. در نقد دیدگاه فروید باید گفت آدمی به هنگام تولد، انرژی خاص و شکل یافته ای ندارد. البته توان و استعداد تولید انرژی و برخی ابزارها را برای ادامه حیات در اختیار دارد. در واقع، او انرژی درد کشیدن و لذت بردن را نیز در همین جهان و با اعمال خود پدید می آورد. آیه قرآن که می فرماید: «وَ اللّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً؛ خدا شما را در حالی از شکم مادرانتان خارج کرد که هیچ نمی دانستید». (نحل: ۷۸) می تواند به این معنا ناظر باشد؛ یعنی در وقت تولد هیچ گونه شناخت و عاطفه ای نداشتید.

انرژی روانی تولید شده در درون انسان، همانند انرژی درون یک گلوله نیست که شلیک می شود و خودش هیچ دخالتی در پدیدآیی آن نداشته باشد، بلکه آدمی انرژی درون خود را با آگاهی ذاتی و اختیار تولید می کند. برای مثال، همه ما علاقه به غذاهای ویژه، پیوند با جنس مخالف و جمع آوری ثروت و یا گذراندن مراتب کمال را درک می کنیم، ولی کمتر به ذهنمان می آید که این انرژی های ویژه را خود با اختیار خویش می آفرینیم. همین توانایی پدیدآوری انرژی های خاص سبب می شود افراد در فرهنگ های متفاوت دارای شخصیت متفاوت باشند و حتی لذیذترین غذای مردمان یک فرهنگ، منفورترین غذای دیگران باشد؛ زیرا انرژی های تولیدی آنها ماهیت متفاوت دارد. در آغاز تولد، هرچه در دهان کودک قرار گیرد، آن را می مکد و هیچ نمی دانیم آیا بازتاب مکیدن، لذت بردن را نیز به همراه دارد یا تنها مکانیزمی در درون کودک است که خالق مهربان برای حفظ جانش در نهاد او قرار داده است. همین سازوکار اولیه، به لذت بردن از بلعیدن اشیای خاص می انجامد.

۳) آدمی، شخصیت خود را در فرایندی کاملاً آگاهانه می سازد. او در هر آن، حاصل انتخاب ها و رفتارهای خود است. همچنین آنچه را که فروید ناخودآگاه می نامد، البته غیر از ویژگی های ذاتی آدمی، می توان ساخته دست خود انسان دانست؛ هرچند به فرایند پدیدآوری آن توجه ندارد. قرآن می فرماید: در روز قیامت به انسان خبر می دهند که چه چیزهایی را پیش فرستاده و چه چیزهایی را پشت سر نهاده است. سپس از این موضوع، استدراک می شود و می فرماید: «بلکه انسان به نفس خودش آگاهی دارد؛ هر چند عذر بیاورد».۱۹ این بدان معناست که آدمی هر آنچه را انجام می دهد، به صورتی در درونش بایگانی می شود که می تواند بدان آگاهی یابد؛ هرچند خود به این واقعیت درونی توجه دارد. در روز قیامت نیز، تنها توجه او به همین واقعیت جلب می شود. در مجمع البیان، از امام صادق علیه السلامنقل می شود که حضرت فرمود: «چرا بعضی از شما، کارهای خوبتان را آشکار می کنید و امور زشت را پنهان می سازید؟ آیا اگر این فرد به خود مراجعه کند، پی نمی برد که مسئله چنان نیست؟ سپس همین آیه را خواند و فرمود: در صورتی که درون انسان اصلاح شود، برون او نیز قوت می یابد».۲۰

بنابراین، اموری مانند بعد ناخودآگاه، مجبورپنداری انسان، غرایزی مانند مرگ و زندگی و شیوه های درمانی مانند تداعی آزاد، خواب واره درمانی، همه بر اساس دیدگاه های خاصی درباره انسان بنا شده اند که با دگرگونی برداشت، آنها نیز دگرگون می شوند. در این صورت، دانش روان شناسی باید به این مکتب در حد خودش بها بدهد و عمر اندیشمندان را بیش از اندازه صرف آن نکند.

۴) خدا در زندگی انسان، زاییده اندیشه کاملاً منطقی آدمیان است. آدمی از وقتی بر زمین پای نهاد، به وجود موجودی برتر معتقد بوده است و این باور تاکنون ادامه دارد. در فرهنگ قرآن، تمام زندگی آدمیان، بلکه آفرینش آنها برای شناخت همین موجود برتر است. اوج ظرفیت وجودی آدمی آن است که در عالی ترین درجه ممکن خدا را بشناسد. از این رو، خداوند می فرماید:

وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ * ما أُرِیدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَ ما أُرِیدُ أَنْ یُطْعِمُونِ. (ذاریات: ۵۶ ـ ۵۷) من جن و انس را تنها برای عبادت کردن آفریدم. من از آنها روزی نمی خواهم و نمی خواهم به من غذا بدهند.

در روایت های معصومین علیهم السلام عبادت خدا در این آیه به معنای شناخت خدا تفسیر شده است. امروز نیز بیشتر مردمان جهان معتقدند این جهان مادی با تمام قواعد حاکم بر آن، خدایی دارد. حتی برخی همانند یونگ و دیپاک کپرا معتقدند آدمی برای تجربه خدا نیاز ندارد که به وجود خدا معتقد باشد (الیاده۲۱، ۱۹۹۳ م.؛ کپرا۲۲، ۲۰۰۰). بنابراین، برایراه یابی اندیشه خدا در زندگی انسان به این همه نظریه پردازی های عجیب و غریب نیاز نداریم، بلکه انسان با همان قوه عقلی اش به وجود خداوند پی برده است. چنان که نیوتن۲۳با مشاهده افتادن اشیا به سمت زمین، این فرضیه را مطرح کرد که زمین اشیا را به سمت خود می کشد. البته نوع افراد انسانی به ویژه افرادی که دقیق ترند با بررسی این عالم، به این نتیجه می رسند که این جهان خدایی دارد که آفریدگار آن است؛ پیوسته بدان وجود می دهد و قادر متعال است. تنها تفاوت در آن است که فرضیه نیوتن با بررسی های تجربی و حسی اثبات پذیر است، ولی فرضیه دوم تنها با دلایل قطعی عقلی به اثبات می رسد و نشانه های مختلفی مانند فرستادن پیامبران، معجزه های انبیا و شهود عارفان آن را تأیید می کند.

آدمی در پذیرش اصل وجود خدا، به خود تردیدی راه نمی دهد، ولی قضاوت های ثانوی او، یعنی صفاتی که به خدا نسبت می دهد و در پی آن، مصداق خارجی که برای خدا تعیین می کند دچار مشکل می شود. صفاتی که به خداوند نسبت می دهد، به میزان شناخت او از خداوند بستگی دارد. اگر از برخی افراد بخواهیم خداوند را وصف کنند، چه بسا بسیاری از ویژگی های انسانی را به او نسبت دهند. به سادگی می توان دریافت که چنین افرادی نتوانسته اند از قالب های محسوس فراتر روند؛ برای مثال، وقتی می گوید خدا مهربان است، همان مفهوم از مهربانی را به ذهن بیاورد که در رابطه با مادر تجربه کرده است. یا وقتی می گوید خدا غضب می کند، همان درکی از غضب را در نظر آورد که از خشم و غضب آدمیان تجربه کرده است و حتی شاید نتواند خدایی بدون شکل و خواص مادی تصور کند. همه اینها، از ذهن کودکانه آدمی سرچشمه می گیرد.

در جهان کنونی، بزرگ ترین ادیان از نظر گستره انسانی و جغرافیایی، ادیان توحیدی شامل سه دین یهود، مسیحیت و اسلام اند (ریچارد بوش۲۴ و دیگران). همچنین پذیرشخدا به عنوان موجودی برتر و دخیل در زندگی، عنصر مشترک در میان بیشتر، بلکه تمام ادیان است (جان هیک،۲۵ ۱۹۸۹م.، ص ۶). تنها تفاوت، در ویژگی ها و صفاتی است که بهخدا نسبت می دهند. در اینکه به هنگام نسبت دادن، چه معانی را دقیقاً اراده می کنند، می توانیم بگوییم از ملموس ترین معانی آغاز و تا برترین معانی که به ذهن آدمی خطور می کند، پیش می رود؛ چنان که در روندی که قرآن به حضرت ابراهیم علیه السلام نسبت می دهد، همین مراحل طی می شود تا حضرت ابراهیم علیه السلام معنای توحید واقعی را بیان کند. ابراهیم علیه السلام در آغاز، سراغ پدرش آزر رفت. از او پرسید آیا این بت ها را به عنوان اله خود برگزیده ای؟ من، تو و قومت را در گمراهی آشکار می بینم.خداوند به این صورت، ملکوت آسمان ها و زمین را به ابراهیم نشان داد. وقتی شب فرا رسید، ابراهیم ستاره ای را در آسمان دید و فرمود: این خدای من است، ولی وقتی ناپدید شد، گفت: من چیزی را که زائل شود، دوست ندارم. وقتی ماه تابان را دید، باز گفت: این خدای من است، ولی چون ماه نیز از دیده ها پنهان شد، گفت: خدایا، اگر مرا هدایت نکنی، من در زمره گمراهان خواهم بود. آن گاه وقتی خورشید را دید که می درخشد، گفت: همین خدای من است؛ چون این بزرگ تر است. وقتی آن نیز ناپدید شد، فرمود: من از هر آنچه شریک خدا قرار می دهید، بیزارم. من با ایمان خالص، به سوی خدایی روی می آورم که آسمان ها و زمین را آفریده است و من هرگز از مشرکان نیستم. (انعام: ۷۵ ـ ۷۹)

آن حضرت، به این صورت به مردم آموزش داد که خدای واقعی نباید هیچ گونه نقصی داشته باشد، بلکه باید از هر صفت نقص به دور و به هر صفت کمالی آراسته باشد.

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در آغاز بعثت با مردمانی روبه رو بود که بت ها را خدایان خویش می پنداشتند یا دست کم آنها را در سرنوشت خود دخیل می دانستند. بنابراین، حضرت فرمود: «ای مردم، بگویید جز خدای یکتا، خدایی نیست تا رستگار شوید».

در آغاز، خدا بودن بت ها را نفی کرد و خدای واقعی را معرفی کرد. سپس به تدریج، صفات خداوند را بادقیق ترین صورت ها بیان کرد که سوره توحید، آیات اول سوره حدید و آیات پایانی سوره حشر، نمونه هایی از این ویژگی ها را به خداوند متعال نسبت می دهد.

همچنین برای پیدایش دین و دین داری، داستان پردازی های بدون دلیل نیز ضرورت ندارد. چرا باید برای دین دار شدن آدمی، این همه راه های پرپیچ و خم را بپیماییم تا بگوییم دین داری در زندگی آدمیان از امور توهمی برخاسته است؟ در حالی که همه ما به توان فکری، شناخت و خلاقیت های ذهنی مان آگاهی داریم.

آدمی، روزگاری زندگی خود را با ساده ترین ابزارهای طبیعی سامان می داد. کم کم در برخورد با طبیعت، به این نتیجه رسید که می تواند برخی قواعد حاکم بر طبیعت را کشف کند و از آنها به نفع خود بهره گیرد. از این رو، برنامه های علمی فراوانی را برای کشف این قواعد پدید آورد. بدون تردید، همه این برنامه ها در نتیجه ذهن آگاه و توان تشخیص در آدمیان است. در اینجا پرسش آن است که میان مسئله شکافت هسته اتم که ده ها برنامه علمی را در پی دارد با این فرضیه که جهان خدایی با ویژگی های متفاوت دارد که از پی آن نیز، ده ها برنامه دینی رخ می نماید، چه فرق اساسی هست؟ بی گمان میان این دو، فرقی نیست و هر دو را در نتیجه توان شناخت آدمی و ذهن آگاه او می دانیم. هرچند این دو در برخی جنبه ها، مانند شیوه بررسی، آزمون پذیری و... از یکدیگر تفاوت دارند.

بنابراین، دین داری برخاسته از شناختی ژرف و قضاوت او به وجود نیرویی فوق طبیعی در این جهان است که آدمی در قبال او وظایفی دارد. ادای وظیفه در قبال خدا، همان دینی است که هر فردی برای خود دارد. البته گاهی برنامه های دینی، ساخته خود انسان ها و گاهی نیز از سوی همان خالق متعال است. دین داری نیز چیزی جز انجام دادن همان برنامه های دینی نیست. بنابراین، هیچ گونه توهمی رخ نداده است و پندارزدایی نیز لازم نمی آید، بلکه باید توحید و دین داری را به معنای دقیق برای مردم روشن کرد و برترین برنامه های دینی را از میان ادیان موجود برگزید. به باور ما، جامع ترین و کامل ترین برنامه دینی، در دین مبین اسلام است که آدمی در پرتو آن می تواند تمام ظرفیت های وجودی خود را شکوفا سازد.

توهمِ مخاطره آمیز بودن آینده دینی

فروید، با این فرض که دین از خطاهای شناختی آدمی برخاسته است و توهمی بیش نیست، می پنداشت که دین در آینده نزدیک، چونان پنداری از زندگی آدمیان رخت برخواهد بست؛ در حالی که دین اصیل ترین برنامه در زندگی آدمی، و دین داری، پایدارترین رفتار افراد انسانی است. از همین رو، دین باورانی مانند اسکار فیستر، اندیشه های فروید را پندارهایی می دانند که با نگاهی کینه توزانه به دین بیان شده است. گذشت زمان نیز همین واقعیت را نشان می دهد. در قرن بیستم، یعنی درست صد سال پس از سخنان فروید، بزرگ ترین انقلاب ها، نظام ها و چالش ها به نام دین برپا شده اند.

جهان هستی با دقتی تصور ناشدنی برای افراد عادی، هدف مند است. خداوند، هدف خود را در قالب برنامه ای کاملاً علمی به نام دین، به بشر اعلام کرده است هرچند تاکنون بسیاری از این قواعد علمی کشف نشده اند.

هنوز آدمیان با سرشت دین خواه و دین مدار خود از پی آن می روند. بنابراین، نه تنها زندگی آدمیان به تدریج از دین و دین داری فاصله نمی گیرد، بلکه در گذر زمان با رشد فکری آدمیان به دقیق ترین، کارآمدترین و مناسب ترین دین از میان ادیان روی می آورند؛ هرچند زمانی طولانی برای رسیدن به این سپیده دمان تاریخ و حیات طیبه لازم باشد. در قرآن می خوانیم:

هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ (توبه: ۳۳؛ صف: ۹)؛ او خدایی است که پیامبرش را به همراه هدایت و دین حق، در میان مردم فرستاد و این دین را بر تمام دین ها پیروز خواهد گردانید؛ هرچند مشرکان مخالف و ناراضی باشند.
جای گزین ناپذیری دین

بی تردید «علم به معنای قواعد حاکم بر جهان، از جمله قواعد حاکم بر انسان است». البته در میان دانشمندان در تعریف علم، تفاوت در روش وجود دارد. برای مثال، تجربه گرایان، تنها قواعدی را علم می دانند که از یافته های حسی سربرآورد. دیگران نیز، علم را به معنای گسترده خود، یعنی قواعد حاکم بر عالم هستی به هر شیوه نظام مندی که به دست آید در نظر می گیرند. در هر صورت، در ماهیت علم که همان کشف واقعیت است، اشکالی وجود ندارد. پرسش آن است که بشر تا کنون برای مثال، چند قاعده حاکم بر روان خود را به صورت قطعی به دست آورده است؟ در دانش روان شناسی، کمتر قاعده بدون اختلافی سراغ داریم. آیا همین روند، دلالت نمی کند که یافته های آدمی با انبوهی از نایافته ها و زوایای نامعلوم آمیخته است؟ آیا نمی توان گفت که ادیان الهی، از تمام قواعد حاکم بر این جهان برخاسته اند؟ بنابراین، به دلیل کمی دانش آدمی، به هر مرتبه ای که برسد، چیزی نمی تواند جای گزین دین شود. حتی اگر علم به طور همه جانبه رشد کند، آیا در آن صورت، دین از ضرورت های جدایی ناپذیر زندگی آدمیان به شمار نخواهد آمد؟ به بیان دیگر، با آنکه دانش های بشری به بسیاری از شناخت ها دست یافته است، ولی هنوز انبوهی از مسائل نایافته باقی است که با دقیق تر شدن علوم، افق های نایافته دقیق تری، در پیش چشم آدمی رخ خواهد نمود. وانگهی، قطعیت در مسائل علمی، به ویژه علوم انسانی به نسبت بسیار اندک است.

بشر به اندک یافته های خود درباره دست یابی به قواعد حاکم بر هستی، از جمله خودش مغرور گردیده است. امروزه، انسان با دست یابی به فن آوری پیچیده، ضمن آسان سازی زندگی می تواند شکم خود را سیر کند، شهوتش را ارضا کند و تا اندازه ای سلامت خود را حفظ کند. همین امر موجب گردیده است خود را نیازمند چیز دیگری نیابد و یا حتی نتواند تصور کند که صورت دیگری هم می تواند وجود داشته باشد.

ادیان الهی، از قواعد قطعی حاکم بر وجود آدمی برخاسته اند. بنابراین، هیچ گاه دانش های گوناگون نمی توانند جای دین را بگیرند، بلکه ادیان الهی به ویژه دین اسلام از برترین مراتب علمی آدمی برخاسته است. بر همین اساس، قرآن می فرماید: «تمام علمی را که به شما داده اند، بسیار اندک است».(اسراء: ۸۵)

در روایت ها نیز آمده که امام صادق علیه السلامفرموده است:

ـ تمام علم بیست و هفت حرف است. هر آنچه را تا کنون پیامبران آورده اند دو حرف است. بنابراین، آنچه را تاکنون مردمان فهمیده اند دو حرف بیشتر نیست. وقتی قائم ما «عجل اللّه تعالی فرجه الشریف» قیام کند، بیست و پنج حرف دیگر را آشکار خواهد ساخت و در میان مردم رواج می دهد و آن را با دو حرف ضمیمه می کند و به صورت کامل که بیست و هفت حرف است، در میان مردمان می پراکند.۲۶

تأییدکننده این ادعا، فریاد جهل و راه نداشتن به حقیقت در دوران پسامدرن است (آندرو رایت، ۲۰۰۱ م.) که او را به ناامید شدن از شناخت حقیقت به پیش می برد. امروزه، عاطفه بشر را خودخواهی های او درنوردیده است. در کمتر از پنجاه سال، چندین جنگ خانمان سوز را به دست خود شعله ور ساخته و بیشتر از هر چیز، توان خود را در نابودی هم نوعانش صرف کرده است. آیا نمی شود جهان آدمیان را بدون جنگ و خون ریزی اداره کرد؟ شاید گفته شود با دانش امروز بشر چنان امکانی نیست، ولی آیا خود این علم، با انبوهی از ندانستن ها آمیخته نیست؟

فهرست منابع

الف) فارسی

۱. قرآن کریم.

۲. تفسیر المیزان.

۳. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج ۵۲.

۴. ویتل جونز، ترجمه هاشم رضی، فروید و اصول روان‌کاوی، تهران، انتشارات کاوه، ۱۳۳۹.

ب) لاتین

۱. David M.Wulff (۱۹۹۷), Psychology of Religion: classic and Contemporary; ۲nded, New york:John&Sons, Inc.

۲. Chopra,Deepak(۲۰۰۰), How To Know God: The Souls Journey into The Mystery ofmysteries,New York: Harmon Books.

۳. Newberg, Anderw Eugence, AQuili and Vince Rause (۲۰۰۱), why God Wont GoAway: Brain Science And The Biology Of Belief, New York: Ballantine Books.

۴. Michael A - Jenike, MD, Lee Baer Ph.D William E.Minichiello, Ed.(۱۹۹۸)۰۳۹; obssessive - compulsive disorders; st. louis: Mosby.

۵. Eliade, Mircea, (۱۹۹۳). the Encyclopedia of Religion , New York, Macmillan pub, comp.

۶. Chopra, deepak (۲۰۰۰) , How to Know God, New York: harmony books.

۷. Richard C Bush & Kenneth Dollarhide, the Religious worid: comnunities offaith:macmillan pub. co.

۸. john hick (۱۹۸۹) An interpertation of Religion, human Responses to the transcendent.

پی‌نوشت‌ها

۱ دانشجوی دکترای روان‌شناسی تربیتی.

۲. David M.Wulff (۱۹۹۷), Psychology of Religion: classic and Contemporary; ۲nded, New york:John&Sons, Inc.

۳. Chopra,Deepak(۲۰۰۰), How To Know God: The Souls Journey into The Mystery ofmysteries,New York: Harmon Books.

۴. Newberg, Anderw Eugence, AQuili and Vince Rause (۲۰۰۱), why God Wont GoAway: Brain Science And The Biology Of Belief, New York: Ballantine Books.

۵. Monroe.

۶. Pervin.

۷. Schultz.

۸. shear.

۹. hergenhahn.

۱۰. motley.

۱۱. برای توضیح بیشتر درباره هشیار و ناهشیار، ر.ک: فلسفه روان‌شناسی، ماریون بانج، مبحث هشیاری.

۱۲. hypnotism.

۱۳. E.Jones. Witell.

۱۴. ویتل جونز، ترجمه هاشم رضی، فروید و اصول روان‌کاوی، تهران، انتشارات کاوه، ۱۳۳۹.

۱۵. Michael A - Jenike, MD, Lee Baer Ph.D William E.Minichiello, Ed.(۱۹۹۸)۰۳۹; obssessive - compulsive disorders; st. louis: Mosby.

۱۶. Froebel.

۱۷. G. Stanley Hall.

۱۸. Husteria.

۱۹. «یُنَبَّؤا الْإِنْسانُ یَوْمَئِذٍ بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ * بَلِ الْإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ * وَ لَوْ أَلْقی مَعاذِیرَهُ». قیامت: ۱۳ـ۱۵

۲۰. المیزان، ج ۲۰، ص ۱۰۷ ـ ۱۰۸ عربی.

۲۱. Eliade, Mircea, (۱۹۹۳). the Encyclopedia of Religion, New York, Macmillan pub, comp.

۲۲. Chopra, deepak (۲۰۰۰) , How to Know God, New York: harmony books.

۲۳. Newton.

۲۴. Richard C Bush & Kenneth Dollarhide, the Religious worid: comnunities offaith:macmillan pub. co.

۲۵. john hick (۱۹۸۹) An interpertation of Religion, human Responses to the transcendent.

۲۶. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۶، روایت ۷۳.

نویسنده: بابک ایرانی - ۱۳٩٢/۱/۱٠


در ذیل به عنوان روان شناس، با استفاده از گزیده ای از منابع و مراجع معتبر روان شناسی بالینی و روانپزشکی دنیا که رفرنس اصلی در این حوزه ها محسوب می شود و عیناً ذکر می شود، به تحلیل روان شناختی یک رئیس جمهور فرضی پرداخته شده است. تطبیق علائم و نشانه های ذکر شده در متن کتاب اصلی، با اطرافیان و مردم است.


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱۱/٢٠


شرح حال : پرفسور گاینه به سال 1916 در امریکا متولد شد و دکترای خود را در زمینه روانشناسی از دانشگاه براون در سال 1940 دریافت کرد  . و هم اکنون در دانشگاه ایالتی فلوریدا به تدریس و تحقیق مشغول است بعضی از اثار او عبارتند از :طبقات یادگیری انسان ،یادگیری تفاوتهای فردی ،یادگیری و ارتباط ، شرایط یادگیری قلمروهای یادگیری و اصول طرح اموزشی .


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱۱/٢٠



اروال هوبارت ماورر در سال 1907 متولد و در سال 1932 دکترای روانشناسی رااز دانشگاه  هاپکینز دریافت کرد و در دانشگاههای نورث و سترن ‍، پرنیستون ، ییل ، هاروارد و ایلینولی به تدریس وتحقیق پرداخت . بیشتر پژوهش های او درباره  یادگیری است . کتابهای مهم او در زمینه یادگیری عبارتند از : کاهش اضطراب ویادگیری ، نظریه یادگیری و پویایی شخصیت ، نظریه یادگیری و رفتار . ماورر در سال 1982 بدرود حیاط گفت .


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱۱/۱٧


روانشناسی گشتالت که در نخستین دهه‌های قرن بیستم در آلمان پدیدار شد، عنوان می‌کرد که افراد مستعد هستند که اطلاعات را به روشهای خاصی سازماندهی کنند. بسیاری بر این باورند که روانشناسان شناخت گرا ، بعدها با استفاده از این دیدگاه ، ”فرآیندهای سازمان یافته“ را تعریف کردند....


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱۱/۱٢



مردم چقدر شادکام اند؟ ما در موقعیت های مختلف زندگی روزمره، عواطف و هیجانات متعدد و متفاوتی را تجربه می کنیم که تا حد زیادی بر تصمیم گیری ها، اعمال و افکار ما تأثیر می گذارند، اما از آنجا که بشر متمدن امروز سعی دارد رفتار خود را بیشتر به تعقل و تفکر نسبت دهد، بنابراین ارزش کمتری برای عواطف بشری قائل است. گویی عواطف در کل موجودیت و هستی انسان در مرتبه پایین تری از عقل قرار دارد، گرچه به لحاظ تکاملی، قبل از اینکه انسان به ظاهر منطقی و متفکر امروز وجود داشته باشد،


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳۸٩/٦/۱۱


اگر بپذیریم اتولوژی بررسی رفتار انسان و حیوان در یک زمینه تکاملی است باید بپذیریم که پدر اتولوژی مدرن جان داروین است . بالبی به عنوان یک اتولوژیست خط داروینی را مطالعه کرده و در کارهای خود مد نظر قرار داده است و سرانجام نتیجه گرفت که فرد آدمی ردر جریان رشد از مراحل چندی می گذرد که هر یک از آن مراحل نشانگر نوع پیوستگی کودک با دیگران است به کلامی دیگر می توان گفت نظریه رشد بالبی نظریه ای است در باب رشد پیوستگی و این مراحل عبارتند از : -1 پاسخدهی نامتمایز  نسبت به انسانها 0 تا 3 ماهگی  -2 تمرکز بر افراد آشنا  3 - 6 ماهگی   -3 تقرب جویی فعال 6 ماهگی تا 3 سالگی -4 رفتار شراکتی 3 سالگی تا پایان دوره کودکی ( 12 سالگی )


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳۸٩/۸/۱۱

اریکسون مرحله تولد تا یک سالگی را دوره اعتماد در برابر بی اعتمادی می نامد . در این دوران اطفال برای براورده شدن نیازهای خود باید به مراقبان خود اعتماد کنند . در این مرحله مراقبت کننده اصلی در چگونگی رشد و شخصیت آن اهمیت زیادی دارد . ایجاد حس اعتماد تنها مستلزم این نیست که نوازد برای رفع نیازهای خود به توجه و صحبت مادر متکی باشد بلکه در عین حال باید با رابطه ای عاطفی برقرار کند و مثلا نوزاد عر زمان که لبخند می زند باید شاهد لبخندی متقابل از سوی اطرافیان و به خصوص شخص مادر باشد .

اریسکون از یک تا سه سالگی را مرحله خود مختاری در برابر شک و شرم نامگذاری می کند در این مرحله کودکان باید به اراده خود اعتماد کنند و متکی باشند در غیراین صورت به توانایی های خود شک می کنند در این سن آنها ماهیچه ها و اندامهای خود را به زیر فرمان در می آورند تمایل به استقلال رای خود رابا مخالفت کردن ها و نه گفتن های متعدد به اطرافیان نشان می دهند . اکر قبلا در شخصیت کودک شالوده بی اعتمادی شکل گرفته باشد ممکن است در این مرحله دچار احساس شرم و تردید شوند در سال اول مادر نقش تعیین کننده دارد در حالیکه در سال دوم این نقش به عهده والدین یعنی پدر و مادر است .

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۸/٩


الف - آزمون اندریافت موضوع:
قدیمی ترین و معمول ترین وسیله ای که برای سنجش انگیزه پیشرفت به کار رفته است .
ازمون اندریافت موضوع (TAT) است.


ب - ازمون تارتن :
نپ نوعی ازمون به نام تارتن ساخت و نشان داد که در ازمون او اولویت های ان هایی که دارای انگیزه پیشرفت بالا هستند با کسانی که انگیزه پیشرفت پایین دارند, متفاوت است . در این شیوه ازمودنی ها مجموعه ای از 30 الگوی پیچازی یا شطرنجی را با توجه به رجحان و ملاک مورد نظر , گروه بندی می کنند.

 

ج - روش نگاره ای :
تلاش دیگری که برای سنجش انگیزه پیشرفت انجام گرفت روش ارونسون بود . به عقیده او طرز نوشتن افرادی که داری انگیزه بالا هستند با افراد کم انگیزه تفاوت دارد.
او به ویژه ثباتی در سبک و روش , یافت که طرز نوشتن افراد را از یکدیگر متمایز می ساخت. به اعتقاد ارونسون الگوها و نمونه هایی که بر روی کاغذ رسم یا نقاشی می شوند نگاره یا نگارشی از این حرکت ازاد هستند که با شخصیت همبستگی دارند.


د - پرسشنامه های مداد و کاغذی و خودگزارشی
معمول ترین ازمون انگیزه پیشرفت در این مبحث مقیاس ادواردز برای رجحان های شخصی است. این پرسش نامه به منظور ارزیابی درجه نیرومندی نیاز هایی است که تحت عنوان نظریه نظام نیازهای اشکار عنوان گردید, تهیه شده است.


در طول سال ها, مقیاس های انگیزه پیشرفت بسیاری ساخته شده است. بررسی های دقیق پیشنهاد می کنند که مقیاس های PMT هرمنس و PRF جکسون از بیشترین اعتبار برخوردارند.
PMT هرمنس براساس نظریه پیشرفت اتکینسون است و پرسش هایی را مطرح می کند که درباره سطح ارزو, رفتار خطر پذیری , انگیزه قوی برای تحرک به سوی بالا و پایداری است .

 

مقیاس PRF جکسون , شامل پرسش هایی است درباره این که تلاش های پیشرفت تا چه اندازه ای نسبت به تلاش های دیگر زندگی برای فرد اهمیت دارد.


هلمریچ و اسپنس نوع متفاوتی از پرسش نامه انگیزه پیشرفت را ساختند . ان ها این فرضیه را که انگیزه پیشرفت ساختار واحدی است , رد کردند و ازمونی برای سنجیدن چهار مولفه مجزای انگیزه پیشرفت ساختند . سوگیری کار ( تمایل به انجام دادن بهترین تلاش در هرنوع فعالیتی که شخص می پذیرد) , تسلط ( پایداری در به انجام رسانیدن تکالیف , مخصوصا نوع دشوار ان) , رقابت جویی ( لذت بردن از چالش رقابت) و بی علاقگی شخصی ( سوگیری خود انگیخته درباره این که دیگران نسبت به تعقیب پیشرفت شخصی چه فکر می کنند).


نمونه دیگری از ازمون ها که برای اندازه گیری انگیزه پیشرفت در کودکان تهیه شده, ازمون حیوانات ناقلا است. این ازمون عینی فرافکن شامل 60 ماده است که هرکدام ان داستانی درباره دو حیوان است و کودک باید یکی از ان ها را که دوست دارد, انتخاب کند. هر 12 ماده این ازمون ویژه اندازه گیری یکی از عناصر رفتاری انگیزه پیشرفت یعنی:
1- لذت بردن از مدرسه
2- اعتماد به نفس
3- هدف نگری
4- فعالیت وسیله ای
5- خودسنجی است.

 

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱/٩

بعد از این که مک کله لند به ایجاد نظریه خود در باب انگیزه پیشرفت پرداخت, اتکینسون نیز شروع به تکوینی دیگر از نظریه انگیزش کرد. به نظر او تفاوت در شدت نیاز به پیشرفت در افراد مختلف را میتوان با فرض یک نیاز مخالف یعنی پرهیز از شکست ترجیح داد. چنانچه بعضی از مردم موفقیت دارند, ولی بعضی از مردم از شکست دچار اضطراب می شوند. اتکینسون با انجام ازمایش هایی نشان داد که فرد موفقیت مدار احتمالا هدف هایی را برای خود تعیین می کند که از نظر دشواری متوسط است ( یعنی امکان موفقیتش 50 درصد است) .
حال ان که فرد مضطرب هدف هایی را انتخاب می کند که یا خیلی بالا یا خیلی پایین است ( اگر در انجام کار سخت موفق نشود کسی نمی تواند او را سرزنش کند و او تقریبا مطمئن است که در انجام کار اسان موفق خواهد شد).


اتکینسون معتقد است که تمایل رسیدن به موفقیت , از احتمال موفقیت و جاذبه رسیدن به ان متاثر میشود . اگر فرد شکست های مداومی را تجربه کند و با اهدافی بالاتر از توان خود را در نظر بگیرد ممکن است نیازی نیرومند در او ایجاد شود که از شکست پرهیز کند.
اتکینسون که خودش از همکاران مک کله لند بود, تدوین نظریه معاصر انگیزه پیشرفت را ادامه داد و انگیزه پیشرفت را همان طور که قبلا بیان شد, با الگوی جدیدی مطرح کرده و ان را مرکب از دو جز» دانست:


امید به موفقیت و ترس از شکست. برخی از افراد به گونه ای رفتار می کنند که گویی نیاز زیادی به پیشرفت و موفقیت و رسیدن به معیاری از برتری دارند و بعضی دیگر طوری رفتار می کنند که گویی ترسشان از شکست بیشتر از میلشان به موفقیت است.
اتکینسون مشاهده کرد, گرایش به موفقیت تحت تاثیر احتمال موفقیت و جذابیت ان است و در مقابل نیاز به پرهیز از شکست, زمانی پدید می اید که افراد شکست مکرر را تجربه کرده باشند.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱۱/٧


روانکاوی
نخستین رویکرد درباره شخصیت در واپسین سالهای قرن نوزده توسط فروید مطرح شد. نظریه پردازهای فروید چنان با اهمیت و گسترده بود که نه تنها در روانشناسی بلکه در فرهنگ ، جامعه نیز نفوذ پیدا کرد، بگونه‌ای که آن را یک انقلاب شبیه آنچه داروین با نظریه تکامل ارائه کرد دانسته‌اند. تقریبا تمام نظریه‌های شخصیت که در سالهای پس از فروید روی کار آمدند مدیون دیدگاه او هستند. در واقع نظریه‌های بعدی شخصیت یا در مقام گسترش و پالایش نظریه او بوجود آمدند (نظیر نظریه‌های روان کاوان جدید همچون یونگ ، آدلر ، هورنای و دیگران) و یا در مقام مخالفت بوجود آمدند.


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱۱/٧

گروهی از روان شناسان معتقدند که یادگیری فقط از راه تداعی یا پیوند بین محرک و پاسخ (Stimulus and Response) حاصل می‌شود. در واقع یادگیری تداعی گرا به معنی همراه شدن رویداد معینی با یک رویداد دیگر است.


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱٠/٢٩


در اوایل قرن هجدهم لایب نیتز بر طرح نظریه موناد شناسی خود اقدام کرد که در آن درجات متفاوتی از وضوح یا هشیاری که از ناهشیاری کامل تا وضوح یا هشیاری قطعی تغییر می‌کند، عنوان کرد. یک قرن بعد یوهان فریدریچ هربارت ، فیلسوف و مربی آلمانی ، مفهوم ناهشیار لایب نیتز را به مفهوم آستانه هشیاری توسعه داد. گوستاو فخنر نیز در تدوین نظریه‌ها درباره ناهشیار خدمت کرد. پیشنهاد او مبنی بر این که ذهن را می‌توان با یک قطعه یخ قیاس کرد، تاثیر بیشتری در اندیشه فروید بر جای گذاشت.


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩


یکی از چهره‌های معروف روان شناسی انسان گرا ، کارل راجرز است. او در دوران تحصیل در دانشگاه به عنوان نماینده فدراسیون جهانی دانش آموزان مسیحی به چین سفر کرد و ظاهرا تحت تاثیر این تماس با فرهنگ شرقی ، دید جدیدی نسبت به انسان پیدا کرد. تحصیلات راجرز در رشته‌های تاریخ و روان شناسی بود. او پس از پایان تحصیلات خود در رشته تاریخ به عضویت پیروان یک انجمن دینی در نیویورک در آمد، اما در عین آشفتگی به این محیط روحانی متوجه شد که نمی‌تواند به آئین خاصی پایبند باشد و تصمیم گرفت کوششهای خود را در زمینه امور تربیتی و درمان متمرکز سازد. در نتیجه بخشی از عقاید وی در مورد ویژگیهای طبیعت انسان محصول تماسهایی است که او با مراجعان خود داشته است.

کوششهایی که راجرز در تشکیل و رهبری گروههای کوچک معمول می‌داشت و نیز تلاشهای او در زمینه آموزش و پرورش ، همگی به صورتی او را در عقایدی که در مورد روان شناسی انسان بدست آورده بود، تائید و تقویت می‌کردند و بر غنای باورهای روان شناختی وی می‌افزودند. راجرز طرز تفکر خود را مرهون محیط فرهنگی خویش می‌دانست که بر سنتهای یهودی مسیحی متکی بود. او با اعتمادی که به عقاید خویش داشت، آرزو می‌کرد گسترش جهانی پیدا کند و می‌کوشید نظریه‌های خود را برای افراد بیشتری توضیح دهد. تحقق خود ، توافق و عدم توافق ، انسان با کنش کامل ، توجه مثبت غیر مشروط ، درمان مبتنی بر مراجع محوری و ... از مفاهیم نظریه انسان گرایانه راجرز هستند.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱٠/٢٥


مازلو پدر روحانی روان شناسی انسان گرایی خوانده می‌شود و احتمالا بیش از هر کس دیگری در این جنبش جرقه ایجاد کرده و مسئولیت علمی بدان اعطا کرده است. در ابتدا مازلویک رفتارگرای پرحرارت بود، عقیده داشت که پاسخهای همه مسائل جهانی را می‌توان با رویکرد مکانیستی و علوم طبیعی پیدا کرد. سپس یک رشته تجارب شخصی ، تولد نخستن فرزندش ، جنگ جهانی دوم و برخورد کردن با سایر اندیشه‌ها درباره ماهیت انسان (فلسفه ، روانکاوی و روان شناسی گشتالت) او را متقاعد کرد که رفتارگرایی بسیار محدودتر از آن است که بتواند پاسخگوی مسائل پایدار انسانی باشد.

مازلو همچنین از تماس با برخی از روان شناسان اروپایی که از آلمان نازی گریخته و در ایالات متحده ساکن شده بودند، مانند آدلر ، هورنای ، کافکا و ورتهایمر تاثیر پذیرفت. احساس احترام او نسبت به ورتهایمر و مردم شناس امریکایی روت بندیکیت او را به سوی نخستین مطالعه‌اش در مورد اشخاص سالم از نظر روانی و خود شکوفا رهنمون شد. در دانشگاه برندیز در والتام ، ماساچوست ، از 1951 تا 1969 بود که مازلو نظریه‌اش را تدوین کرد و پالایش داد و به صورت مجموعه‌ای کتاب منتشر ساخت. او از جنبش گروه حساسیت آموزی حمایت کرد و در سالهای دهه 1960 یکی از روان شناسان معروف شد. او در سال 1967 به ریاست انجمن روان شناسی امریکا انتخاب شد.

توجه به سلسله مراتب نیازهای انسان و ویژگیهای افراد خود شکوفا بخش عمده پژوهشهای او را تشکیل می‌دهد. ار مباحث مهم دیگر نظریه مازلو در انسان گرایی ویژگیهای شخصیت سالم ، اعتماد به نفس و رابطه آن با سلامت روانی ، فرانیازها یا انگیزه‌های متعالی ، تجارب اوج (حالت عرفان) ، حرمت زدایی ، آرمان شهر روانی ، وجدان را می‌توان نام برد.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱٠/٢٩


در نخستین سالهای دهه 1960 جنبشی در روان شناسی امریکا بوجود آمد که به عنوان روانشناسی انسان گرایی یا نیروی سوم شناخته شده است. این جنبش قصد آن نداشت که مانند بعضی از دیدگاههای نو فرویدی‌ها یا نو رفتارگرایان شکل تجدید نظر شده یا انطباق یافته‌ای از مکتبهای فکری موجود باشد. بر عکس چنانچه از اصطلاح نیروی سوم استنباط می‌شود، روانشناسی انسان گرایی می‌خواست جای دو نیروی عمده روانشناسی یعنی رفتارگرایی و روانکاوی را بگیرد.

پیش بینی اندیشه‌های روان شناسان انسان گرا را مانند همه جنبشها می‌توان در آثار روانشناسان پیشین یافت. « فرنتز برنتانو » اظهار داشته بود که روان شناسی باید هشیاری را به عنوان یک کیفیت یکپارچه مطالعه کند. « اوزالد کولپه » هم به روشنی نشان داد که تجربه‌های هشیار چندان ساده و ابتدائی هم نیستند. « ویلیام جیمز » در مورد تمرکز بر هوشیاری و توجه به کلیت فرد پافشاری کرد. روانشناسان گشتالت بر تجربه هشیار به عنوان زمینه درست و مفیدی برای مطالعه روان شناسی اصرار داشتند. در پیشینه روانکاوی نیز تعدادی از پایه‌های مواضع انسان گرایانه وجود دارند. آدلر ، هورنای ، اریکسون و آلپورت با دیدگاه فروید مبنی بر اینکه افراد زیر نفوذ نیروهای ناهشیار قرار دارند، مخالف بودند. آنها بر این باور بودند که ما در درجه نخست موجوداتی هشیاریم و دارای اختیار و اراده آزاد هستیم.

همانند دیگر جنبشها در روانشناسی نوین به نظر می‌رسد که روح زمان موجب می‌شود که اندیشه‌های پیشایند به یک جنبش واقعی تبدیل شود. روانشناسی انسان گرایی ظاهرا بازتابی از ندای ناآرامی و نارضایتی جوانان سالهای دهه 1960 علیه جنبشهای ماشین گرایی و ماده گرایی فرهنگ معاصر غرب بود. جنبش روانشناسی انسان گرایی به وسیله تاسیس مجله روان شناسی انسان گرایی ، در سال 1961 ، انجمن روان شناسی انسان گرایی امریکا در سال 1962 و شعبه روانشناسی انسان گرایی انجمن روان شناسی امریکا در سال 1971 قوام یافت، اما برخلاف تمامی سمبلها و خصائص یک مکتب فکری ، روانشناسی انسان گرا عمدا یک مکتب نشد. این قضاوت خود روانشناسان انسان گراست که با گذشت سه دهه از آغاز جنبش در گردهمایی سال 1985 که برای بحث درباره ماهیت این رشته تشکیل شده بود، بیان داشتند.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩٠/۱٠/۳


مفهوم خود شکوفایی (Self - Actulization) اصولا در نظریات مربوط به مکتب انسان گرایی مطرح شد. کارل راجرز و آبراهام مازلو از چهره‌های معروف نظریات انسان گرایی این مفهوم را برای توصیف افرادی بکار بردند که ویژگیهایی متفاوت از بقیه دارند. ویزگیهایی که این دو انسان گرا برای افراد خود شکوفا عنوان می‌کنند، در بسیاری جهات همپوشی دارند.


روش پژوهش و داده‌های تحقیقی مزبور ، به این دلیل که نمونه مورد مطالعه وی بسیار کوچکتر از آن است که تقسیم نتایج را ممکن سازد مورد انتقاد قرار گرفته است. دیگر اینکه انتخاب آزمودنیها بر اساس ملاکهای ذهنی خودش درباره سلامت روانی صورت گرفته است و اصطلاحات او به صورت مبهم تعریف شده‌اند. نظریه خود شکوفایی از حمایت تجربی آزمایشگاهی محدودی برخوردار است، بیشتر پژوهشها نتوانسته‌اند این نظریه را تّأیید کنند، اما این نظریه در تعلیم و تربیت ، صنعت و تجارت ، پزشکی و روان درمانی مورد استفاده قرار گرفته است.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳۸٩/۱٠/۳


آبراهام مازلو (Abraham Moslow) در نظریه انگیزشی خود اظهار داشت که افراد در جهت خود ‌شکوفایی تلاش و حرکت می‌کنند، ولی وقتی در مورد میزان افراد خود ‌شکوفا تحقیق کرد، کمتر از یک درصد از افراد را خود ‌شکوفا یافت. این تمایز بین تمایل به خود ‌شکوفایی و پایین بودن تعداد افراد خود‌ شکوفا او را بدین نتیجه رساند که افراد خود ‌شکوفا دارای ویژگیهایی هستند که دیگران ندارند. آنها چیزهایی و اهدافی در زندگی دارند که آنها را از دیگران متمایز می‌کند. مازلو با مطالعه ویژگیهای افرادی چون آبراهام لیکلن ، والت و نیمن ، وان بتهوون ، آلبرت انیشتین و الیور روزمت خصوصیاتی که این شخصیتها را از افراد دیگر متمایز می‌کرد، مشخص نمود. او ویژگیهای این انسانها را چنین خلاصه کرده است:

به واقعیتها توجه دارند و جهت گیری آنها در برخورد با مسائل و ارتباطاتشان و پذیرش آنها واقع گرایانه است و تلاش می‌کنند که ادراکات خود را مبتنی بر واقعیات بسازند.

خود و دیگران و جهان را آنطور که هست می‌پذیرند. به عبارتی تلاش می‌کنند میانه خوبی با شرایط خود و دیگران داشته باشند و آنها را به همان صورت بپذیرند.

بیش از اینکه خود محور باشند، توجهشان به مشکلات خارجی معطوف است.
نیاز به خلوت و حریم خصوصی دارند.

خود مختار و مستقل هستند.
منزلت اشخاص و اشیاء در نظر آنها قالبی و ثابت نیستند، بلکه در تحول است.

اکثر آنها دارای تجربه‌های روحانی و معنوی هستند که لزوما خصیصه مذهبی ندارند.
خود را با همنوعان خود همانند می‌کنند.

روابط آنها با افراد معدودی که مورد مهر و علاقه هستند، عمیق و عاطفی است نه سطحی و معنوی.

وسیله را با هدف اشتباه نمی‌کنند. و در عین اینکه از وسایل به نحو احسن استفاده می‌کنند، به اهمیت آنها در رسیدن به اهداف خود که ارزشمندی بالاتری دارند اذعان دارند.

شوخ طبعی آنها فلسفی است نه خصمانه. بطوری که روابط اجتماعی آنها را خلق نمی‌سازند.

خلاق هستند.
نسبت به همرنگی فرهنگی مقاومت می‌کنند.
نسبت به کار خود در صرف وقت ، در راه آن تعهد و احساس مسئولیت دارند.

رفتار آنها ساده و طبیعی است.
نیاز به خود پیروی ، با خود بون و استقلال شخصی دارند.
تجارب عرفانی یا اوج دارند.

از روان رنجوری رهانید و در سلامت روانی بسر می برند.

مازلو پس از تحقیق و بررسی ، ویژگیهای کلی افراد خود شکوفا را به شرح زیر بیان کرد:


ادراک بسیار کارآمد از واقعیت ، آنها دنیا را چنانکه هست می‌بینند، بدون پیش‌داوری یا قضاوت قبلی.
پذیرش خود ، دیگران و طبیعت بطور کلی
خود ‌انگیختگی ، سادگی و طبیعی بودن
تمرکز روی مشکلات به جای تمرکز روی خود
نیاز به استقلال و داشتن حریم شخصی
احساس درک تازه و مداوم از جهان اطراف خود
تجربه‌های عرفانی
علاقه اجتماعی

روابط بین فردی ، روابط دوستی افراد خود ‌شکوفا شدید‌تر و عمیقتر از روابط مردم عادی است.

خلاق بودن ، افراد خود شکوفا در همه فعالیتهای خود انعطاف‌پذیر ، خودانگیخته و مشتاق اشتباه کردن هستند.

ساختار منش دموکراتیک ، قادرند در ارتباط با هر فردی با روشنی و تواضع ارتباط برقرار سازند.

مقاومت در برابر فرهنگ‌ پذیری ، در واقع آنان بوسیله ماهیت درونی خودشان اداره می‌شوند و نه بوسیله فرهنگ.

این ویژگیها در مواردی باهم وجه مشترک دارند، بطور کلی به نظر می‌رسد که ویژگی انسانهای خود شکوفا به استقلال و اعتماد به نفس است. آنها پذیرای خود و دیگران هستند و مهمتر از همه پذیرای چیزی هستند که زندگی به آنها عرضه می‌کند. نیازمندی این اشخاص ، نیازهای سطح بالا در سلسله مراتب نیازهای مازلو است، نیاز به چیزی که برای زندگی خوب لازم است، همچون حقیقت ، عدالت و امثال اینها. شخصیتهای خودی کلونا به مازلوآ آموختند که انسان نه تنها برای بقاء و یا رفع کمبودها و نارساییها تلاش می‌کند، بلکه به دنبال وجودی بامعناست که از نیاز درونی برای همسازی و یکپارچگی نشأت می‌گیرد. تقریبا همیشه افراد میانسال یا بالاتر دارای این ویژگی هستند، به نظر مازلو آنها کمتر از یک درصد جامعه را تشکیل می‌دهند.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱٠/۳


از دیدگاه راجرز رسیدن به خود شکوفایی به معنای رسیدن به بالاترین سطح سلامت روانی است. پذیرش همه تجارب ، گرایش به زندگی کامل در هر لحظه از هستی ، داشتن توانایی هدایت خود بجای هدایت شدن بر اساس منطق ، عقاید و خواستهای دیگران ، احساس آزادی در عمل و تفکر و برخورداری از خلاقیت سطح بالا از ویژگیهای افراد خود شکوفاست. چنین شخصی از دید راجرز همواره از رعایت مثبت غیر شرطی اشخاص مهم و مورد اعتماد بهره‌مند بوده است. به عبارتی همواره او را برای خودش خواسته‌اند، نه برای کارهایش. چنین فردی قادر است دائما بطور سازنده و به صورت فزاینده‌ای بسوی رشد و کمال گام بردارد. او در برابر شرایط ناموفق و ناراضی زندگی تسلیم نمی‌شود و تلاش می‌کند برای کامل شدن و به حد کمال عمل کردن ، روابط با دیگران را در بهترین و مناسب ترین شکل جهت می‌دهد. آنها آمادگی کسب هر گونه تجربه را دارند، همه عوامل مربوط را سبک و سنگین می‌کنند و سعی می‌کند ارتباط یکپارچه‌ای با تمامی زمینه‌ها داشته باشد.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱٠/٢

یونگ براى توصیف نوعى صورتبندى اولیه کمابیش یکدست از ساحتِ کهن الگویى روان، در ابتدا طیفى از اصطلاحات، از جمله صورت ازلى را به کار مى‏بُرد، امّا در 1919 براى اولین‏بار از واژه کهن الگو استفاده کرد. از آن زمان تا پایان عمر، تلاش براى کشف جنبه‏هاى ناشناخته و توضیح نقش ضمیر ناآگاه جمعى ــ یا به تعبیر نهایى او، روان عینیت‏یافته ــ در روند تکامل انسان، کانون توجه کارهاى نظرى و فعالیتهاى بالینى‏اش قرار گرفت.


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱٠/٢

 انگیزه پیشرفت عبارت است از نیروی انجام دادن خوب کارها نسبت به استانداردهای عالی. دیوید میک للند و جان اتکسنیون که ماهیت انگیزش پیشرفت را در چهل سال اخیر مطالعه کرده‌اند نیاز پیشرفت را اینگونه تعریف می‌کنند. جستجو کردن موفقیت در رقابت با استانداردهای عالی شخص با انگیزش پیشرفت نیرومند می‌خواهد در برخی از تکالیف چالش انگیز موفق شود.



ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳۸٩/۱٢/٢


بسیاری از ما شاید در موقعیتهای مختلفی تجاربی از درد داشته‌ایم. تجاربی که بسیار ناخوشایند هستند و واکنشهای مختلفی را در ما ایجاد می‌کنند. برخی افراد بین انواع مختلف درد تفاوت قائل می‌شوند و برخی انواع درد را شدیدتر و آزار دهنده‌تر می‌دانند. مثل دندان‌درد برای برخی افراد و یا سردرد برای عده‌ای دیگر. در هر حال شدت آن کم باشد یا زیاد به عنوان یک عامل مزاحمی شناخته می‌شود که برای فرد قابل تحمل نبوده و از اینرو به دنبال راهکارهایی بر می‌آید تا به رفع آن نائل شود.

علاوه بر اینکه درد خود غیر قابل تحمل بوده و در اغلب موارد جنبه‌های مختلفی از زندگی فرد را تحت تاثیر قرار می‌دهد. از آن جهت که به عنوان یک علامت برای بیماری به شمار می‌رود قابل توجه است. از آن جهت است که فرد به دنبال رفع آن بر می‌آید و مساله را با احتیاط و دقت بیشتری مورد بررسی قرار می‌دهد. در تعریف انگیزه گفته می‌شود که عاملی است که فرد را به انجام یک عمل یا فعالیت وا می‌دارد و در واقع نیرویی است که به اعمال فرد جهت می‌دهد.

از آنرو که درد به عنوان یک منبع نیرو دهنده یک رفتار در انسان است، رفتاری که او را به رفع علت درد یا کنترل درد می‌دارد یک انگیزه به شمار می‌رود. علاوه بر محرکات خوشایند مثل آرزوها و امیال یا مثلا یک شیرینی خوشمزه ، یک عامل انگیزشی به حساب می‌آیند که فرد برای رسیدن به آنها تلاش می‌کند. با بروز درد فرد به تلاش و تکاپو دست می‌زند تا از محرک آزارنده درد یا علت آن رها شود.
سیر تاریخی درد
عقاید مربوط به درد و تاثیرات آن در فرهنگهای غربی در طول قرون مختلف تحولات چشم گیری داشته است. در قرون وسطی افراد ارتشی آن را به عنوان یک سرپیچی و توهین می‌دانستند و آنرا صفتی زنانه قلمداد می‌کردند. ولی الهیون درد را نشانه‌ای از مجازات و تادیب آسمانی (مربوط به خدا) می‌دانستند. تا قرن 13 میلادی رنج حضرت عیسی برای تمام کسانی که به کلیسا می‌رفتند موضوع محوری شده بود. در این زمان این ایده شکل گرفت که ، درد چیزی است که باید درمان شود یا تسکین یابد. درد به عنوان بخش مهمی از مسائل و مشکلات زندگی مورد توجه قرار گرفت و در ردیف بیماریهای مهمی مثل آنفلوآنزا و سینه پهلو قرار گرفت که همان اندازه قابل توجه به نظر می‌رسید.
عوامل موثر بر انگیزه درد
درد به عنوان یک تجربه حسی و عاطفی در نظر گرفته می‌شود، که ممکن است با یک ناراحتی واقعی جسمی همراه باشد و یا ممکن است چنین همراهی وجود نداشته باشد. این تعریفی است که برای درد ارائه می‌شود و آنرا یک تجربه ذهنی معرفی می‌کند که می‌تواند تحت تاثیر عوامل جسمانی یا حتی عوامل روان شناختی بوجود آمده باشد. یا تحت تاثیر عوامل دیگری شدت و ضعف آن متفاوت باشد.
عوامل جسمانی درد
ناراحتیها و مشکلات جسمانی اغلب با نشانه‌های مختلفی بروز می‌کنند. درد یکی از آن دسته از علائمی است که وجود یک مشکل جسمی را نشان می‌دهد. مثل دندان دردی که می‌تواند نشانی از وجود عفونت در ریشه دندان باشد. سردرد ، درد معده ، دردهای ناحیه چشم و ... علاماتی برای وجود مشکل در آن ناحیه می‌باشند، که ویژگی آگاهی دهنده و خبر دهنده برای فرد هستند که در آن ناحیه مشکلی وجود دارد که مستلزم توجه و رفع مشکل است.
عوامل روان شناختی
گاه دردهایی مشاهده می‌شود که هیچ علت جسمانی مسبب آنها نیستند. هر چند از لحاظ روانشناختی این نوع از دردها نیز حاوی پیامی هستند، اما پیام آنها مربوط به وجود یک مشکل جسمانی نیست. بلکه اغلب یک پیام روانشناختی مثل جلب توجه ، جلب حمایت ، اعتراض به شرایط موجود و ... در کار است. مثل دردهای شکمی که اغلب در کودکان سالهای اولیه دبستان دیده می‌شود و به منظور اجتناب از رفتن به مدرسه بکار برده می‌شوند. هر چند در این دسته از دردها درد واقعی وجود ندارد، اما دسته‌ای از دردهای روانشناختی نیز وجود دارند که فرد واقعا احساس درد و ناراحتی می‌کند، در حالیکه آزمایشات و معاینات مختلف هیچ نوع مشکلی را در آن ناحیه تایید نمی‌کنند.

سردردهای میگرنی را نیز معمولا جزو این نوع دردها طبقه‌بندی کرده‌اند و هر چند عده‌ای معتقدند که تغییرات در رگهای خونی موجب این سردردها می‌شود، اما تحقیقات نشان می‌دهد که معمولا عامل روانشناختی در کار است و این تغییرات رگهای خونی سردرد است نه علت آن درد عضو خیالی (مثل کسی که پایش قطع شده ، ولی احساس درد در ناحیه انگشتان پا که وجود ندارند می‌کند) و درد خارج از محل ضایعه یا آسیب نیز گاه در این طبقه قرار می‌گیرد.
عوامل فرهنگی ، اجتماعی و محیطی
تحقیقات مختلف نشان می‌دهد، مفهوم و تجربه درد و عامل انگیزشی آن در جوامع مختلف می‌تواند متفاوت باشد. حتی نوع درد و شیوع برخی دردها با شرایط محیطی و اجتماعی مرتبط هستند. واکنشهای افراد در قبال دردها نیز در شرایط مختلف متفاوت خواهد بود. بر این اساس نوع درد و شدت آن و رفتارهایی که فرد در قبال آن از خود نشان می‌دهد، متفاوت خواهد بود. در مناطق خاصی درد بخصوصی رواج بیشتری می‌یابد.

یک درد مشترک در دو جامعه مختلف واکنشهای مختلفی را در افراد بر می‌انگیزد. همچون انگیزه‌های مهم دیگری مثل گرسنگی، تصور کنید که در جوامع مختلف و فرهنگهای مختلف در مقابل انگیزه گرسنگی افراد واکنشهای مختلفی از خود نشان می‌دهند و به راههای مختلف در جهت کاهش آن انگیزش بر می‌آیند. این تفاوت را در بین افراد مختلف در یک جامعه نیز می‌توان دید.

برخی افراد به نظر می‌رسد که یاد گرفته‌اند تکانشهای شدیدی از ناراحتی در مقابل درد از خود نشان دهند، گویا که تحمل پایینتری در مقابل درد دارند. برخی افراد برعکس ، دردهای شدیدتری را نیز به راحتی تحمل می‌کنند و کمتر به دنبال ناله و جلب حمایت بر می‌آیند. یک فرد در موقعیتهای مختلف ممکن است رفتارهای متفاوتی که حاصل از درد هستند نشان دهد. رفتار او در منزل و در میان خانواده‌ای که حمایت کننده هستند متفاوت از رفتار او در یک محاسبه رسمی خواهد بود.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩٠/٤/٢



وقتی می‌پرسیم چه چیز افراد را بر می‌انگیزد تا زندگی خود را برای نجات فردی به خطر اندازند یا برای دستیابی به هدفی خاص ساعتهای طولانی کار کنند، معمولا منظورمان این است که چرا مردم چنین رفتار می‌کنند؟ اصطلاح انگیزش همانطور که از معنای رایج آن نیز بر می‌آید به علت یا چرایی رفتار اشاره دارد. انگیزش بدین معنی ، تمامی روانشناسی را در برمی‌گیرد. اما روان شناسان مفهوم انگیزش را به عواملی محدود می‌سازند که به رفتار نیرویی می‌بخشند و به آن جهت می‌دهند. یک جاندار انگیخته در مقایسه با یک جاندار ناانگیخته با نبرو و کارایی بیشتری در یک فعالیت درگیر می‌شود. انگیزش علاوه بر نیرو بخشیدن به جاندار معمولا به رفتار جهت می‌دهد.


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/٧/٢


انگیزه قدرت با فعالیت مزمن ، دستگاه عصبی سمپاتیک بر حسب فشار خون بالا و دفع مستمر کاته کولامین مشخص شده است. به خاطر سطح فشار خون و کاته کولامین بالا افراد با نیاز قدرت زیاد در مقایسه با افراد با نیاز قدرت کم معمولا اهل جرو بحث هستند، راحت‌تر خشمگین می‌شوند، برای پرداختن به ورزشهای رقابتی مستعدترند و مشکل بیشتری برای خوابیدن در شب دارند.

اگر به افراد با نیاز به قدرت امکان ابراز برانگیختگی سمپایتک به شیوه‌ای که پاداشهای اجتماعی داده شود، لذت عاطفی را تجربه خواهند کرد. اما اگر برانگیختگی سمپاتیک افراد با نیاز قدرت بازداری و سد شده باشد، برانیگختگی سمپاتیک تقویت نشده احتمال بیماری جسمانی را زیاد می‌کند. پس از یک طرف اگر برانگیختگی سمپاتیک تقویت شده باشد به صورت بالقوه لذت عاطفی را تولید می‌کند، ولی از طرف دیگر اگر بازداری شده باشد به صورت بالقوه بیماری جسمانی را تولید می‌کند.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/٥/٢


رهبری ویژگی افراد دارای انگیزه قدرت زیاد
افراد با نیاز به دقتر زیاد به دنبال کسب شهرت در گروهها بوده و ظاهرا در تلاش برای دستیابی به قدرت یا نفوذ ، مایل به یافتن راهی برای نشان دادن خودشان به دیگران هستند؛ مثلا دانش آموزان با نیاز قدرت زیاد گرایش به نوشتن نامه به نشریات آموزش و پرورش دارند. افراد با نیاز قدرت زیاد در تلاش برای دستیابی به نشان دادن خود به مردم اقدام به ریسک می‌کنند. به علاوه آنها بحث کردن با استاد متمایل بوده و برای کسب امتیازات در کلاس درس مشتاق‌ترند.

آنها زمانی که در گروه قرار می‌گیرند، تلاش می‌کنند رهبری گروه را به عهده بگیرند و این تمایل به ابراز قدرت در آنها ممکن است در مواردی به ضرر گروه تمام شود چرا که اغلب از نظرات خود به جای رای گیری گروهی استفاده می‌کنند. این افراد در تعاملات اجتماعی معمولا بیشتر صحبت می‌کنند. در مسائل سهیم می‌شوند و اقدام به ریسک می‌کنند. افراد دیگر معمولا تحت تاثیر قرار می‌دهند اما اطرافیان ارزیابیهای از آنها دارند که نشان دهنده دوست داشتنی بودن آنها نیست.
پرخاشگری در افراد با انگیزه قدرت زیاد
اعمال پرخاشگری آشکار عمدتا بوسیله جامعه کنترل و بازداری می‌شود. به همین دلیل تظاهرات پرخاشگرانه انگیزه قدرت عمدتا شکل دیگری به خود می‌گیرد. افراد با نیاز به قدرت زیاد هم مردان و هم زنان تصدیق می‌کنند که از افراد با نیاز قدرت کم تکانه‌های بسیار بیشتری برای عمل پرخاشگرانه دارند. در تحقیقی از افراد با نیاز قدرت زیاد و نیاز به قدرت کم پرسیده شد که آیا آنها تابحال احساس اقدام کردن به این قبیل کارها داشته‌اند: فریاد کشیدن بر سر کسی در ترافیک ، پرت کردن چیزها به اطراف اتاق ، خراب کردن مبلمان یا شکستن اشیا شکستنی و توهین کردن به کارکنان فروشگاهها.

افراد با نیاز به قدرت زیاد بطور قابل ملاحظه‌ای تکانه‌های بیشتری را از افراد با نیاز قدرت کم برای اقدام به اینگونه اعمال گزارش کردند. هر چند شاید واقعا اقدام به این رفتار نگرده باشند، اما چنین ناراحتی را داشته‌اند. فرد بانیاز به قدرت زیادی می‌کوشد جسور و با نفوذ باشد ولی اغلب توسط ملاحظات اجتماعی مقید می‌شود. هنگامی که بازداریهای اجتماعی کنار گذاشته شوند مردان با نیاز قدرت زیاد از مردان با نیاز قدرت کم پرخاشگری بیشتری نشان می‌دهند. برخی اوقات استرس و وقایع منفی زندگی بر بازداریهای اجتماعی ضد پرخاشگری چیره می‌شوند. مردان با نیاز به قدرت زیاد ولی نه زنان به وقایع منفی زندگی و استرس با اعمال خشونت و بدرفتاری با افراد نزدیک پاسخ دادند.
گرایش به مشاغل با نفوذ ویژگی افراد با انگیزه قدرت بالا
انگیزه قدرت به جستجو و اداره کردن مقامها در سازمانهای اختیاری و نهادی ربط دارد. تحقیقات گرایش استخدام در مشاغل زیر را در مردان با نیاز قدرت زیاد نشان داده‌اند. مدیر بازرگانی ، معلم یا استاد ، روانشناس ، روزنامه نگار ، کشیش و دیپلمات بین المللی هر یک از این مشاغل فرصتی را برای هدایت کردن رفتار دیگران و طبق برنامه‌های از پیش تعیین شده فراهم می‌آورند.

به علاوه این مشاغل فرد را به پاداشها و تنبیهات لازم برای داشتن نفوذ در رفتار فرد مجهز می‌سازند. مثلا معلم ، کشیش و دیپلمات همگی وسایلی برای مجازات کردن رفتار دیگران چنانچه از برنامه مقرر تخطی کنند، در اختیار دارند. روزنامه نگار می تواند رفتار دیگران را از طریق سرمقاله مجازات کند، مدیر بازرگانی دستورات و برنامه‌های تولیدی را به کارکنان می‌دهد و به این طریق وسایلی را برای نفوذ در رفتار کارکنان در اختیار دارد.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩٠/۱/٢

 
انگیزه‌ها (Motivations) عامل بروز رفتار هستند و انگیزه‌های فیزیولوژیک (Physiological Motivation) یا نیازهای فیزیولوژیک بنیادی‌ترین و اصلی‌ترین انگیزه‌ها را تشکیل می‌دهند. این انگیزه‌ها به انگیزه‌های بقا نیز مشهور هستند، چون با حیات و زندگی موجود زنده سرو کار دارند و عدم برآورده شدن هر یک ازآنهابه مدت معینی یا اختلال در تنظیم آنها منجر به مرگ یا مشکلات خطر ‌آفرین می‌شود. برخی از این انگیزه‌ها عبارتند از: انگیزه گرسنگی ، انگیزه تشنگی ، انگیزه جنسی و ... .
فرآیند تنظیم در انگیزه‌های فیزیولوژیک
انگیزه‌های فیزیولوژیک از یک الگوی چرخه‌ای هفت مرحله‌ای تبعیت می‌کنند. هر یک از انگیزه‌های فیزیولوژیک از «حالت اشباع» (مرحله اول) شروع شده و به کاهش سایق خاتمه می‌یابند و دوباره این چرخه پس از گذشت مدت زمانی شروع می‌شود و این فرآیند همیشه ادامه می‌یابد.
مراحل تنظیم انگیزه‌های فیزیولوژیک
مرحله اول: حالت اشباع یا سیری
در این مرحله هیچ نوع نیازی احساس نمی‌شود. موجود زنده (انسان یا حیوان) در یک حالت تعادل و عدم برانگیختگی فرار دارد. این حالت با گذشت مدت زمانی معین از بین می‌رود و کم‌کم نشانه‌های محرومیت بروز می‌کند. برای مثال پس از خوردن غذا در حالت اشباع قرار داریم.
مرحله دوم: شروع حالت محرومیت
پس از گذشت مدت زمان معینی کم‌کم علائم و نشانه‌های محرومیت از یک انگیزه (‌نیاز) بروز می‌کند. در این مرحله موجود زنده احساس نوعی عدم تعادل فیزیولوژیکی می‌کند. به عنوان مثال پس از گذشت مدتی معین فرد دوباره احساس محرومیت از غذا می‌کند.
مرحله سوم: احساس نیاز
با ادامه حالت محرومیت و عدم تعادل ، موجود زنده احساس نیاز (Need) می‌کند.نیاز واژه‌ایست که حالت فقدان یا کمبود در درون بدن موجود زنده را توصیف می‌کند. برای مثال با ادامه حالت محرومیت از غذا در موجود زنده احساس نیاز به غذا بوجود می‌اید.
مرحله چهارم: بروز سایق (کشاننده) فیزیولوژیکی
با گذشت زمان احساس نیاز منجر به بروز سایق (Drive) در موجود زنده می‌شود. سایق (کشاننده) واژه‌ایست حالت محرومیت را در سطح «روان شناختی» توصیف می‌کند. در واقع سایق (کشاننده) حالت تمایل روانی به چیزی خاص برای برآورده کردن احساس نیاز جسمی است. برای مثال احساس نیاز به غذا باعث به وجود آمدن تمایل به غذا خوردن در موجود زنده می‌شود.
مرحله پنجم: بروز رفتارهای هدف‌گرا
سایق‌ها (کشاننده‌ها) باعث بروز رفتار هدف‌گرا در موجود زنده می‌شوند. منظور از رفتار هدف‌گرا کارهایی است که با انجام دادن آن حالت نیاز از بین می‌رود. برای مثال سایق گرسنگی (تمایل به غذا) باعث بروز رفتار «گشتن به دنبال غذا یا رفتارهای دستیابی به غذا» می‌شود.
مرحله ششم: بروز رفتارپایانی
تمام رفتارهایی که به برآورده شدن سایق و نیاز کمک کند در مرحله رفتار پایانی انجام می‌شود. بدین ترتیب غذا خورده می‌شود، آب نوشیده می‌شود و ...
مرحله هفتم: کاهش سایق (کشاننده)
کاهش سایق فرآیندی است که رفتار پایانی مرحله ششم توسط آن بازداری می‌شود. این موضوع خیلی اهمیت دارد، چرا که اگر رفتارهای مرحله ششم که توسط مراحل قبل از آن برانگیخته شده است، در این مرحله بازداری نشود، نتیجه آن فاجعه جسمانی خوآهد بود. برای مثال اگر موجود زنده قادر بازداری رفتار غذا خوردن نشود، امکان دارد آنقدر بخورد که بمیرد. همزمان که رفتار پایانی بروز می‌کند، بدن و در واقع مغز میزان دریافت مواد لازم را برای ارضا یک نیاز برآورد کرده و آن را کنترل می‌کند. با برآورده شدن مقدار لازم یک نیاز بدن حالت سیری یا اشباع را علامت می‌دهد و در واقع موجود زنده وارد مرحله اول می‌شود.
ارتباط تعادل حیاتی با انگیزه‌های فیزیولوژیکی
زندگی موجود زنده از جمله انسان در گرو ثابت ماندن برخی رویدادهای درونی‌است. انسان و حیوان بر لبه پرمخاطره میان دو حد فیزیولوژیایی (هدم احساس نیاز و عدم اشباع یا سیری) گام برمی‌دارد. اما موجود زنده طوری ساخته شده است که این تعدل را حفظ می‌کند. حتی وقتی دنیای بیرونی تغییر می‌کند، وضعیت درونی ما نسبتا ثابت می‌ماند. در واقع بدن با ابزار فرایندهای فیزیولوژیک در جهت حفظ تعادل حیاتی (Homeostasis) گام برمی‌دارد. فرآیند تعادل حیاتی سامانه‌ای است که فعالانه برای حفظ وضعیتی ثابت تلاش می‌کند. تحقیقات آزمایشگاهی نشان داده است که بدن برای حفظ تعادل حیاتی خود مقداری آب ، نمک ، قند ، کلسم ، اکسژن ، حرارت ، درجه اسیدی بودن ، میزان پروتئین‌ها و چربی‌ها را در سطح خون به میزان ثابتی حفظ می‌کند. این ثبات مرهون کنش متقابل پیچیده‌ای میان دستگاههای عصبی ، دستگاههای غدد درون ریز ، اندام‌های بدن و بازتاب‌های فطری است.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱٠/٢

به اعتقاد فروید که در پزشکی آموزش دیده بود انگیزش توسط نیروهای فیزیولوژیکی تنظیم می‌شود. از نظر وی بدن انسان یک سیستم انرژی پیچیده است که برای افزایش و کاهش دادن انرژی‌اش در رفتار سازمان یافته است. مثلا با خوردن و نفس کشیدن بدن انرژی جسمانی‌اش را افزایش می‌دهد، با کار کردن و بازی آن را کاهش می‌دهد. به علاوه بدن انرژی روانی (ذهنی) را نیز تنظیم می‌کند. ذهن برای انجام کارکردهایش (تفکر ، یادآوری و غیره) به انرژی روانی نیاز دارد و انرژی روانی خود را از انرژی جسمانی بدن بدست می‌آورد. بنابراین در نظر فروید نیروهای بدنی انرژی جسمانی و روانی هر دو را فراهم می‌آورد.


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/٥/٥


کوفیان را می توان بر اساس دین داری و ارادتشان به دنیا به سه دسته کلی تقسیم کرد؛ سه دسته ای که همیشه در بستر تاریخ بوده، هستند و خواهند بود.

 
1. دین نداران دنیا مدار:

عده ای که تمام فکر و ذکرشان دنیاست. درخواست زبانی و تمنای قلبیشان فقط و فقط دنیاست: «فَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا»


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/٩/۱٩



استنباط بیشتر افراد از کلمه :«ارتباط » تنها ارتباط گفتاری است و بیشتر افراد درباره  

تفاوت مرد و زن  ، در شیوه ی ارتباط های گفتاری پنداشت های قالبی دارند. مانند این که زنان پر حرف تر از مردان هستند ، مردان از اصطلاحات بیشتر استفاده می کنند و زنان لطیف تر سخن می گویند. هر چند پژوهش ها ، برخی از این پنداشت ها را تأیید می کند ولی بسیاری از این پنداشت ها از واقعیت به دور است.


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/٧/٢٠




عشق به خود را خودشیفتگی نام نهاده اند. به نظر می رسد خودشیفتگی در خانم ها بیش از آقایان باشد. خودشیفتگی صفتی است که در سال های اول تولد پدید می آید و تعریف آن بر مبنای افسانه نارسیوس است. مرد جوان زیبایی که عاشق تصویر زیبای خود بود که در آب برکه دیده می شد. او آنقدر محو تصویر خود شد که در آب برکه افتاد و غرق شد و از آن نقطه گل نرگس رویید. خودشیفتگی در طول سالیان متمادی زندگی انسان برای زنان به حالت عادی تبدیل شده است.


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/٧/۳


 کارکردگرایی‌ (functionalism) به عنوان نخستین نظام منحصر به فرد در روان‌شناسی ‌آمریکا که به دنبال بررسی فرآیندها و کارکردهای ذهن بود و به همین دلیل در مقابل ساختگرایی وونت و تیچنر قرار میگرفت، متاثر از جریانات پیش از خود بود. در این میان، کارکردگرایان بیش از همه خود را وامدار نظریه تکامل داروین می دانند.


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱/۱٠



آیا تاکنون به این موضوع فکر کرده‌اید که برخی از همکاران‌تان سبب ایجاد عصبانیت در شما می‌شوند؟ به نظر می‌رسد که طول موج آنان با شما، یکی نیست. آنان به چیزهایی که می‌خواهند، از راه‌های مختلف، دست پیدا می‌کنند و گاهی شما با خود می‌گویید: «آنان چگونه قادر به انجام چنین کاری هستند؟»


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱/٩

 



تیپ شخصیتی «ماکیاولی» از نظریه «نیکولو ماکیاولی» فیلسوف ایتالیایی قرن پانزدهم میلادی اقتباس شده است و براساس دو دیدگاه عمده‌‌: «هدف، وسیله را توجیه می‌کند»‌ و «صحبت کردن، مطابق میل مردم»، استوار می‌باشد.

گفته می‌شود «ماکیاولی» در زمانه‌ای می‌زیسته که شخصیت‌های دروغ‌گو، فریب‌کار و بی‌رحم، اوضاع را در کنترل خود داشتند و به‌تبع، جامعه‌ گرایش شدیدی به نیرنگ، جعل شخصیت واقعی، نقش بازی‌کردن و مطابق میل دیگران رفتار کردن برای رسیدن به مقصود پیدا کرده بود. بدین‌ترتیب، نظریه‌ او، روایتی ناخوشایند از اوضاع نابسامان روانی و اجتماعی مردم زمان خود بود و‌ افرادی که طبق مشی‌ «ماکیاولی» رفتار کنند، با عنوان شخصیت «ماکیاولی» شناخته می‌شوند.

در میان انواع تیپ‌های شخصیتی، شخصیت «ماکیاولی» ازجمله رویکردهای منفی به‌شمار می‌رود. برای تبیین علت‌های پدیدآیی چنین تیپ‌هایی، تحقیقات زیادی صورت‌نگرفته است اما در حالت کلی می‌توان به دو عامل محیط و ژنتیک اشاره نمود.

ویژگی‌های شخصیت ماکیاولی

‌- جاه‌طلبی: این‌قبیل تیپ‌ها، جز رسیدن به امیال و آرزوهای خود، به هیچ‌چیز دیگری فکر نمی‌کنند. همیشه بهترین را برای خود می‌خواهند و مدام به‌دنبال جاه، مقام و عظمت هستند.

‌- تفرقه‌افکنی: خط‌مشی این قبیل افراد، مطابق ضرب‌المثل «تفرقه بینداز و حکومت کن» است. اگر در رأس اداره یا سازمانی باشند و یا سرپرستی مکان و افرادی را برعهده داشته باشند، سعی‌می‌کنند با اختلاف‌افکنی میان افراد و به‌کارگیری سیستم پلیسی، اوضاع را در کنترل خود بگیرند.

‌- دورویی: رفتار دوگانه دارند؛ د‌ر مقام حرف و نظر، به‌گونه‌ای ظاهر می‌شوند و در مقام عمل، به‌گونه‌ای دیگر. در ظاهر، یک جور خود را نشان‌می‌دهند و در پشت صحنه به‌گونه‌ای نامتعارف عمل می‌کنند. خود را خیرخواه، مثبت‌،‌ خاکی، مردمی و دموکراتیک نشان‌می‌دهند اما در نهان، ‌خلاف آن‌را عمل می‌کنند به‌گونه‌ای که درباره‌ی آنان گفته می‌شود: «از پشت خنجر می‌زنند.»

‌- دروغ‌گویی: دروغ برای آنان به‌مثابه یک مکانیزم دفاعی در برابر دنیای بیرون است. از نظر آنان، تنها از راه دروغ‌گویی است که می‌توان به مقصود خود رسید. آنان در به‌کارگیری دروغ، چنان حرفه‌ای عمل می‌کنند که از نظر دیگران، صداقت جلوه می‌کند.

‌- تخریب‌گری: این قبیل افراد، بالقوه تخریب‌گر هستند و همیشه سعی‌‌‌‌دارند شرایط و اوضاع را به ضرر دیگران سم‌پاشی کنند. درواقع یک موضع «برد- باخت» در پیش می‌گیرند؛ برد برای خودشان و باخت برای دیگران.

‌- به‌ بردگی گرفتن دیگران: به دیگران تا اندازه‌ای پر و بال و اجازه‌ی پیشرفت می‌دهند که در خدمت‌شان باشند و در درجه‌ای پایین‌تر قراربگیرند و اگر زمانی برسد که دیگران،‌ هم‌سطح یا بالاتر از آنان قرارگیرند، از هر طریق ممکن، برای از میان برداشتن‌شان اقدام می‌کنند.

‌- معادله‌ی آقا و برده: به نظر آنان، افراد ضعیف و بی‌پشتوانه، حق اظهارنظر یا ابراز وجود ندارند بلکه تنها افرادی که از حیث ثروت، قدرت و شهرت در سطح بالا هستند، قابل احترام‌اند.

‌- تحمیق دیگران: همیشه دیگران را موجوداتی احمق و بی‌شعور قلمداد می‌کنند و خود را بالاتر و با‌فرهنگ‌تر از همگان می‌دانند و یک‌نوع احساس برتری کاذب نسبت به دیگران دارند.

‌- خشم نرم: افرادی خشمگین و کینه‌جو هستند اما در ظاهر نشان نمی‌دهند؛ شاید به آنان گفته شود که با پنبه سر می‌برند.

علت‌های پدید آمدن شخصیت ماکیاولی

همان‌طور که اشاره شد، یکی از علت‌های عمده‌ی شکل‌گیری چنین شخصیت‌هایی، محیط اجتماعی فرد است. به‌طور معمول محیط‌های استبدادی که افراد آن به توسری خوردن، گول خورد‌ن و تن دادن به انفعال عادت کرده‌اند و درواقع منفعل‌بودن و پذیرش بی‌چون‌و‌چرای وضع موجود در روان آنان نهادینه شده است و هم‌چنین محیط‌های ناایمن که افراد بشر از راه صداقت و یک‌رنگی به هدف خود نمی‌رسند و نیز‌ محیط‌های غیراخلاقی که ‌اباهی‌گری، ‌اساس همه‌چیز است، به‌طور معمول مستعد پرورش شخصیت «ماکیاولی» ‌‌است و پی‌گرفتن مشی «ماکیاولیست» در این محیط‌ها به‌صورت یک فرهنگ عمومی درمی‌آید.

پیش‌گیری از پدید آمدن شخصیت‌ ماکیاولی
این قبیل شخصیت‌ها، جزو بیماران جامعه به‌شمار می‌روند و از این حیث که افرادی ویروسی هستند و می‌توانند ویژگی‌های خود را به دیگران نیز انتقال بدهند، یک زنگ خطر به‌شمار می‌روند. بهترین و شاید تنهاترین راه پیش‌گیری، این باشد که محیط اجتماعی ‌به سمت و سوی سالم‌سازی پیش‌برود و فضای مناسبی ‌ایجاد شود که افراد آن بدون توسل به دروغ،‌ پنهان‌کاری و نیرنگ‌بازی، بتوانند خودِ واقعی‌شان را نشان‌بدهند و این اطمینان را داشته باشند که ‌بابت یک‌رنگی و صداقت خود، تنبیه یا سرزنش نمی‌شوند و چیزی از دست نمی‌دهند.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱/٩

 

آدم‌هـا اسـاسـاً بـا یـکـدیـگر ‌متفاوتند. آنها چیزهای مختلفی می خواهند و انگیزه ها، هدف ها، ارزش ها، نیازها، قابلیت ها، هوس ها و درخواست های متفاوتی دارند. همچنین اعتقادات، تفکر، شناخت، درک و باورهایشان متفاوت است و البته نحوه ‌عمل و ابراز هیجاناتشان نیز که بر آمده از خواسته‌ها و اعـتـقـاداتـشـان مـی‌بـاشـد، بـه شـدّت با یکدیگر اختلاف دارد.


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱/۸

وجود شما سراسر از عشق است و شما عاشق دوست داشتن هستید. آنچه که شما گم کرده اید و به جستجوی آن می پردازید درون شما وجود دارد. به اطراف خود بیشتر توجه کنید، گم کرده ی شما بسیار نزدیک به شماست، سعی کنید مهار زندگی خود را در دست داشته باشید تا آن را بیشتر رام کنید.
کدامیک از این سازها را به بقیه ترجیح می دهید؟! سنتور؟ گیتار؟ پیانو؟ سه تار؟ ارگ؟ ویولون؟ دف؟ آکاردئون؟ یا ، شیپور ؟ با خواندن توصیفات زیر چندان مشکل نیست که بتوانید شخصیت خود را محک بزنید ...


ادامه مطلب ...
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳۸٩/۸/٢۳

رفتار انفعالی- تهاجمی یک الگوی بیان احساسات منفی به شیوه غیرمستقیم - به جای مواجه شدن صریح با این احساسات - است

افرادی که انفعالی - تهاجمی هستند ظاهرا تقاضاهای دیگران را می‌پذیرند. حتی ممکن است درباره انجام این درخواست‌ها مشتاق به نظر برسند. اما کار خواسته شده را به موقع یا به شکلی مفید انجام نمی‌دهند.


ادامه مطلب ...
کدهای اضافی کاربر :






Powered by WebGozar