مشاوره و روان درمانی- مشاوره تلفنی
در این وبلاگ به طور محدود تجارب بالینی و راهکارهای تجربه شده در مشاوره و روان درمانی را با همکاران و مراجعین عزیز در میان می گذاریم
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: بابک ایرانی - ۱۳٩٢/۱/٥


فرزند اول نیازمند دنیایی از توجه و علاقه است تا اطمینان پیدا کند که بچه دوم و جدید، جایگزین او نخواهد شد. آیا میدانید وقتی فرزند دومتان به دنیا میآید، چگونه باید فرزند اولتان را آماده ورود او کنید؟

با ده شیوه مفید و سودمند میتوانید براحتی فرزند اولتان را برای ورود بچه دوم آماده سازید:



۱ برنامه ای ترتیب دهید که فرزند اولتان اوقات زیادی را با پدرش تنها باشد.

باید بدانید که اختلاف سنی خیلی کم بین بچه ها، همیشه میتواند باعث به وجود آمدن برخوردها و اختلافاتی بین آنها شود، چرا که هر دو نیاز شدید و فراوانی به توجه والدین دارند. پس، در صورتی که اختلاف سن بین فرزند اولتان با فرزند دوم کمتر از سه سال است، مطمئن شوید وقت کافی در اختیار بچه اول قرار میدهید تا او احساس کمبود پیدا نکند. بخصوص، او نیاز خواهد داشت که اوقات زیادی را با پدرش بتنهایی به سر ببرد.


۲ کتابهایی درباره اطفال شیرخوار و کوچک برای فرزندتان بخوانید.

حتی زمانی که باردارید و در انتظار ورود فرزند دوم، توجه، عشق و علاقه کامل و صددرصد خود را معطوف به فرزند اولتان کنید. همین کار به او کمک میکند خودش را با موقعیت جدید منطبق و سازگار سازد. کتابهایی را برایش بخوانید که با به دنیا آمدن بچه های کوچک و اضافه شدن آنها به جمع خانواده مرتبط هستند و در مورد طفل داخل شکمتان با او صحبت کنید. گرچه، ممکن است فرزند اولتان، به طور کامل صحبتهای شما را درک نکند ولی به این شکل، اطلاعات لازم را کسب میکند و در رابطه با ورود بچه جدید به خانواده توجیه و آماده میشود.


۳ زمان تغییر را به طور متناوب تنظیم کنید.

اگر لازم میدانید که تخت یا اتاق جدیدی را برای ورود فرزند دومتان تهیه کنید، این تغییرات را دست کم چهار تا شش هفته قبل از به دنیا آمدنش صورت دهید. به این ترتیب، احتمالش خیلی کم خواهد بود که فرزند اولتان در رابطه با این تغییر و تحولات احساس ناراحتی پیدا کند و حس حسادتش تحریک شود. به هر صورت، هر گونه تغییر و تحولی را که لازم میدانید صورت دهید اما دقت کنید که به هیچ وجه این تحولات نباید همزمان با به دنیا آمدن بچه جدید انجام شود.


۴ فرزند اولتان را تشویق کنید که رابطه ملایم و خوبی با بچه جدید برقرار کند.

به او مفهوم ملایمت در نوازش طفل شیرخواره را یاد بدهید و قبل از به دنیا آمدن بچه دوم، این اعمال ملایم را با او تمرین کنید. به این ترتیب، قبل از آن که خواهر یا برادر بزرگ یک بچه شود، مفهوم برقراری یک ارتباط ملایم را میفهمد.


۵ بگذارید فرزند اولتان بچه بماند و دوران خوش و خاطره انگیز خردسالی اش حفظ شود.

اگرچه فرزند اولتان تبدیل به خواهر یا برادر بزرگتر میشود، او را از فعالیتهای مختص دوران خردسالی اش محروم نکنید و نشاط و سرخوشی مختص آن زمان را از او نگیرید. تصور نکنید که با به دنیا آمدن بچه جدید، فرزند اولتان مجبور است به جای خوابیدن در گهواره اش، روی یک تخت دیگر بخوابد، بخصوص اگر احساس میکنید که از خوابیدن در گهواره اش، هنوز لذت میبرد و در آن راحت است. اگر هنوز از پوشک استفاده میکند، بگذارید اوضاع به همان روال پیش برود و اگر به او شیر میدهید آنرا قطع نکنید. چرا که او هنوز خودش بچه است و نیازهای خاص خودش را دارد. انتظار این را داشته باشید که او دوست داشته باشد مثل سابق در آغوش گرفته شود و از گرمای تن شما و زمزمه ها و راز و نیازهایی که زیر گوشش نجوا میکردید، برخوردار شود.


۶ برای مواجهه با بداخلاقیها، تندخوییها، بیحوصلگی و ترشرویی او آماده شوید.

اگرفرزند اولتان نق نقوتر، بداخلاقتر و وابسته تر از همیشه به نظر رسید، غافلگیر و شوکه نشوید. او نیاز دارد که ابراز وجود کند و اطمینان یابد که جایش در خانواده هنوز امن است. با گذشت زمان و ملاحظات خاص شما، فرزند اولتان به جای حسادت نشان دادن از خودش، در رابطه با نقش جدیدش در خانواده، حس تسلط و کنترل پیدا میکند و خودش را با وضعیت جدید سازگار و منطبق میسازد.


۷ به او یادآوری کنید که زمانی خودش هم طفلی شیرخواره و کوچک بوده.

به او عکسهای دوران نوزادی اش را نشان دهید. علاقه و توجهتان را به او به یادش بیاورید و از نیازهای اطفال کوچک با او صحبت کنید.


۸ چند اسباب بازی ویژه و مخصوص برایش بخرید.

خریدن اسباب بازیهای جدید برای فرزند اولتان هم مفید و سودمند خواهد شد. چرا که وقتی فرزند دومتان به دنیا میآید و دنیای توجه و هدایا معطوف به او می شود، فرزند اولتان چیزهایی برای خودش خواهد داشت که سرش با آنها گرم باشد و به خواهر یا برادر کوچکش حسادت نکند.


۹ پیشاپیش، فرزند اولتان را تشویق کنید که بعد از به دنیا آمدن بچه دوم، کمکتان کند.

این عمل به او حس توانایی، کاردانی، شایستگی، لیاقت و توانمندی میبخشد. وقتی بچه جدید به دنیا میآید، فرزند اولتان میتواند با آوردن پوشک برای مادرش یا تکان دادن یک اسباب بازی مقابل بچه، کمک سودمندی ارائه دهد.


۱۰ به او مزایای خواهر یا برادر بزرگتر بودن را نشان دهید.

فرزند اولتان را درگیر فعالیتهایی کنید که قادر به انجامشان است و میتواند او را از بچه تازه متولد شده مجزا کند. به این ترتیب، این پیام را به او برسانید که میتواند کارهای خاصی را خودش انجام دهد. او را در آغوش بگیرید، درحالی که برایش کتاب میخوانید عکسهایش را به او نشان دهید، یک جدول یا معمای ساده را با هم حل کنید و دیگر فعالیتهایی را با او انجام دهید که لازمه و متناسب با سن و رشدش هستند. از این راه، شور و شوق او به سبب بزرگ شدنش، و انجام کارهایی ادامه پیدا می کند که وقتی نوزاد بود قادر به انجامشان نبود، ولی حالا از توانایی انجام آن برخوردار است.

نویسنده: بابک ایرانی - ۱۳٩۱/۱/۱٠



 بسـیـاری از عـقیده های ما تنها به این دلیل شکل می گیرند که بیـش از انـدازه به گـوش مــا می رسند. به همین دلیل شروع می کنیم به پذیرفتن آنها. آیا تا به حال چنین اتفاقی برای شما روی داده است؟

ریسـکش را قبـول نموده و مـوهای تان را کوتاه می کنید. واقعا جذاب و زیبا می شوید. روز بعد خـانه را به قصد محل کار ترک می کـنـید و در راه به خود می گویید: « خیلی خوشحالم از اینکـه موهامـو کوتـاه کـردم. عاشقشم. واقعا زیبا شدم. » شـما به دفتر کار خود می رسید و وارد آسانسور می شویـد. بطور اتفاقی یکی از همکاران تان را در داخل آسانسور مـی بینید. ناگهان او اخم هایش را در هم می کند و می گوید: « آه! تو موهاتو کوتاه کردی؟ چی باعث شد همچین کاری بکنی؟! » در اینجـاسـت کـه شما دست های تان را بر روی سرتان می گذارید و حاضرید هر کاری انجام بدهید تا یک کلاه به شما بدهند. احساس بدی به شما دست می دهد. واقعا چرا باید می رفتید و موهای تان را کوتاه می کردید؟

این روزها اعتماد به نفس برای خانم ها تبدیل به مقوله ی بسیار مهمی شده است. وجود مانکن های لاغر و انتظاراتی که از مادران امروزی می رود واقعا انسان را به تعجب وا می دارند. اما تعجب آورتر از آن این است که نظرات دیگران چقدر سریع در افراد تاثیر می گذارند و اعتماد به نفس افراد تا چه حد کاهش پیدا کرده است. چنین مسأله ای برای یکی از دوستان من در دوران دبیرستان اتفاق افتاده بود. او می گفت: « یک گروه چهار، پنج نفری بودند که هر روز من را تمسخر می کردند و به من می گفتند که زشت و احمق هستم. من هم بعد از مدتی شروع کردم به باور کردن حرف های آنها. این اصلا مهم نبود که پدر و مادر من هنوز هم عاشقانه یکدیگر را دوست می داشتند و خانه ی ما سرشار از شوق و شور و محبت بود. این اصلا اهمیت نداشت که تمام نمره هایم بالا بودند و دوستی داشتم که از سال سوم با هم بودیم. آنها به من می گفتند که هیچ ارزشی ندارم و من نیز تمام گفته های شان را بطور کامل پذیرفته بودم. اعتماد به نفس من رفته رفته تحلیل پیدا می کرد و این امر باعث آزار من می شد. »

اعتماد به نفس چیست؟

شاید تفسیر اعتماد به نفس کمی مشکل باشد. اعتماد به نفس خیلی بیشتر از این است که احساس خوبی نسبت به خودتان داشته باشید، به کارهای خود افتخار کنید و تصویری را که در آینه می بینید دوست بدارید. بلکه اعتماد به نفس، تصور شما از ارزش های درونی تان است. دکتر جان نامیا در کتاب خود با عنوان « اصول آسیب شناسی روانی » اعتماد به نفس را به عنوان توانایی درک ارزش های شخصی بیان می کند.

ما اغلب معادله ها را بصورت وارونه می بینیم و فکر می کنیم که اعتماد به نفس را باید از طریق دیگران بدست آوریم. در حالی که این اعتماد به نفس ما است. توانایی ما در ارزشمند نگه داشتن خود. عکس العمل ما نسبت به تصویری که در آینه می بینیم.


اثرات کمبود اعتماد به نفس

برگردیم به صحبت های دوستم: « در آن زمان چون اعتماد به نفسم خدشه دار شده بود و اطمینان خاطرم را به کلی از دست داده بودم، از صحبت کردن با دیگران چه در کلاس یا جمع های دوستانه و یا حتی در راهروها خودداری می کردم. از ساعت ناهار وحشت داشتم و هیچگاه به داخل ناهارخوری نمی رفتم و فکر کلاس های نمایش گروهی مرا دیوانه می کرد. من از جمع های دوستانه طرد شده بودم و خنده از روی لبانم رخت بر بسته بود.

متقاعد شده بودم که فرد بی ارزشی هستم. اگرچه همیشه نمره هایم از ۹۰ به بالا بود اما در روزهای امتحان استرس شدیدی مرا فرا می گرفت. سعی می کردم که تا می توانم خودم را از نظر دیگران مخفی نگه دارم. تصور می کردم اگر وجودم را پنهان کنم دیگر هیچکس نمی تواند مرا آزار دهد. این شرایط همچنان ادامه داشت و لازم بود که من راهی پیدا می کردم تا از شر آن خلاص شوم. اما چیزی نبود که به من کمک کند زیرا مشکل اساسی خود من بودم. حتی گاهی اوقات به خودکشی فکر می کردم. البته در مورد فرار از خانه فکر نمی کردم زیرا باز هم نمی توانستم از خودم رها شوم. من عملا ترسیده بودم. این اتفاق ممکن است برای بسیاری از افراد روی دهد. »


کمبود اعتماد به نفس و افسردگی

کمبود اعتماد به نفس دلیل قطعی افسردگی نیست اما بر اساس تحقیقات مختلف ثابت شده است که این دو پا به پای هم پیش می روند و سازمان جهانی بهداشت نیز در توضیحات خود فقدان اعتماد به نفس را به افسردگی نسبت داده است.

کمبود اعتماد به نفس باعث می شود که شما تبدیل به دشمن ارزش های شخصی تان شوید. افکاری مانند: « اگر فقط کمی زیباتر بودم... اگر ورزشکار خوبی بودم... اگر جذاب و معروف بودم... اگر از پس درست کردن این بر می آمدم... و... » باعث خراب شدن کل زندگی شما می شوند. حتی اگر دیگران هم برای شما ارزش قائل شوند، صداهایی که دائماً در گوش شما می پیچند باعث از بین رفتن آن ارزش ها می شوند. درست مثل نوشته های جولیا رابرتز در کتاب خود با عنوان « زن زیبا » که می گوید: « افکار منفی خیلی سریع تر به درون ذهن شما نفوذ می کنند. افکار منفی ملکه ی ذهن شما می شوند و شما به همین دلیل، نسبت به مشکلات موجود بی توجه می شوید و بصورت بخش جدانشدنی زندگی روزمره شما در می آیند. » سازمان جهانی بهداشت و درمان اعلام کرده است که تنها ۲۵ درصد از کل افرادی که در سطح جهان مبتلا به بیماری افسردگی هستند تحت درمان مناسب قرار می گیرند.

کمبود اعتماد به نفس در نوجوان ها را جدی بگیرید. زیرا در موارد بسیاری منجر به خودکشی می شود. در حال حاضر سومین عامل مرگ و میر در جهان خودکشی است که درصد عمده ای از آن به دلیل فقدان اعتماد به نفس روی می دهد. در بزرگسالان، کمبود اعتماد به نفس نه تنها در زندگی شغلی تاثیر منفی می گذارد و قابلیت اجرایی آنها را کاهش می دهد بلکه در زندگی خانوادگی آنها نیز تاثیر گذاشته و باعث می شود که نسبت به شریک زندگی خود بی میل شوند و از قبال وظایف خود نسبت به فرزندان نیز دربمانند. فقدان اعتماد به نفس در همه ی امور زندگی انسان تاثیر می گذارد. این امر باعث می شود که فرد متحمل فشار روانی زیادی شود.


درمان

دوستم می گفت: « برای من هیچ چیز عوض نشد تا زمانی که دبیرستان خود را تغییر دادم. درست است که در این مرحله، تهدیدها خاتمه یافته بودند اما من هنوز مجبور بودم که با خودم روبرو شوم. فرار کاری را از پیش نمی برد. تنها تغییر صحنه ای که در آن هستیم باعث بازگرداندن اعتماد به نفس نمی شود، بلکه باید دیدگاه های مان را نسبت به زندگی تغییر دهیم.

تابستان همان سال من با گروهی از افراد که در جلسه ی مدیتیشن با آنها آشنا شده بودم به یک کنفرانس دعوت شدم. من پاسخ تمام سؤال هایم را درست در جایی پیدا کردم که اصلاً فکرش را هم نمی کردم. در آن جلسه، من به این نتیجه رسیدم که خداوند مرا خیلی دوست دارد. در آنجا بود که به ارزش های روحی خود پی بردم و توانستم برای بار دیگر اعتماد به نفس از دست رفته ام را بازیابم و حالت عادی پیدا کنم. من در ابتدا نقاط مثبت خود را پیدا کردم و بر روی آنها کار کردم تا به نتیجه رسیدم.

هنگامیکه شما علایق خود را از دست بدهید و از دوست داشتن دست بکشید، قطعا دنیا برای شما تبدیل به یک مکان ترسناک می شود.

در حال حاضر من در زندگی خود امید دارم. چیزی که قبلا وجود نداشت. من برای بقای خود تلاش می کردم اما همین امر باعث می شد تا از پا درآیم. زمان بسیار زیادی طول کشید تا توانستم دوباره به حقیقت بازگردم و درک کنم که خداوند هیچوقت مرا فراموش نکرده بود. سال دوم دانشگاه بودم که این پیام آسمانی را خواندم و واقعا به آن ایمان پیدا کردم: « من تو را انتخاب کردم و هرگز تو را طرد نخواهم کرد. پس هراسی به دل راه مده. چراکه من همیشه با تو می مانم. وحشت نداشته باش. زیراکه من پروردگارت هستم. من توان تو را می افزایم و در همه ی امور یاری ات می کنم و تو همیشه تحت حمایت دستان پرهیزکار حق خواهی بود. »

من کیستم؟ پرسیدن این سؤال در صورتی که شما خودتان را دوست نداشته باشید خیلی وحشتناک است. اما من پاسخ آن را می دانم: زنی هستم که خداوند عاشق اوست. شما هم می توانید جوابی مشابه پاسخ من پیدا کنید. به این دلیل که شما هم برای خداوند باارزش هستید. او شما را بسیار زیاد دوست می دارد. شما همین حالا هم با اتکا به نیروی ایمان و از طریق عبادت می توانید با خداوند ارتباط برقرار کنید. عبادت، گفتگو با پروردگار است. خداوند همیشه از درون قلب شما آگاه است و هیچ نیازی به نطق های طولانی ندارد. زیرا او همیشه با شما و همراه شماست. »

محمّدعلی خداپرست

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳۸٩/۱٢/٢٦

وقتی که احساس حقارت، جزئی از شخصیت فرد شود ، تغییر دادن آن خیلی سخت است. اما برطرف کردن این حس برای کسانی که که گاهی احساس حقارت می کنند ، آسان  تر است. به هر حال، ما این راهکارها را جوری ردیف کرده ایم که هم به درد گروه اول بخورد و هم به درد گروه دوم. فقط یادتان باشد که این راهکارها آرام آرام در وجود آدم تاثیر می گذارند و نباید توقع داشته باشید یک شبه انجام شوند.

1- معیارتان را عوض کنید!

معیاراندازه گیری کسانی که احساس حقارت می کنند درباره ارزش خودشان درست نیست. به نظر آنها ارزش آدم به چیزهایی است که چندان دست خودش نیستند. چیزهایی مثل قد ، وزن و حتی ثروت. برای اینکه احساس حقارتتان را از بین ببرید ، اول باید در وجودتان چیزهایی را تشخیص دهید که قابل تغییر هستند. چیزهایی مثل دانش، خوش اخلاقی، شادی و خلاقیت. از این طریق مردم هم شما را به خاطر ویژگی هایی که در خودتان پرورش داده اید ، بیشتر قبول خواهند داشت.

 

2- برای خودتان دست بزنید!

تا حالا شده که خودتان برای تشویق خودتان آب طالبی بخرید ، شده که نظر دیگران را درباره موقعیت تان در نظر نگیرید و شده که برای موفقیت های کوچک و بزرگ خودتان، جایزه بخرید؟ یکی از راه هایی که می تواند به شما کمک کند تا از پس احساس حقارت تان بر بیایید ، این است که راه هایی برای تشویق خود پیدا کنید. باور کنید خیلی لذت بخش است که آدم بعد از موفقیت در یک آزمون زندگی، اولین شیرینی موفقیتش را خودش بخورد و بعد آن را به دیگران تعارف کند. تا حالا مزه این شیرینی را چشیده اید؟

 

3- از متخصصان کمک بگیرید!

گاهی احساس حقارت آن قدر شدید است که ما رسماً جزو مبتلایان به افسردگی، اضطراب، اختلال شخصیت و این جور مشکلات روان شناختی دیگر شده ایم. این جور مواقع بهتر است غرور ناشی از خودکم بینی و تصور بی فایده بودن بدون کمک دیگران را کنار بگذاریم و سراغ یک روان شناس یا مشاور خوب را از دوروبری هایمان بگیریم. فقط یادتان باشد که برای موثر بودن روان درمانی، بیشتر از هر چیز باید حوصله و انگیزه داشته باشید؛ روان شناس ها فقط به شما کمک می کنند که خودتان به خودتان کمک کنید.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱٢/٢٦

 دارد؟

وقتی علائم افرادی که احساس حقارت دارند را می خوانید ، دستتان می آید کسی که به اصطلاح خودش را می گیرد، دقیقاً می خواهد احساس خود کم بینی اش را بپوشاند. خواندن این نشانه ها در شناخت احساس حقارت خودتان و دیگران بیشتر به شما کمک می کنند.

1-  بی احترامی به دیگران

آدم هایی که برای خودشان احترام قائل نیستند ، به دیگران هم احترام نمی گذارند ، آنها فکر می کنند چون خودشان، خودشان را قبول ندارند ، پس نباید کس دیگری را هم قبول داشت. آنها کوچک ترین مشکل دیگران را چنان به رخ شان می کشند که آنها تحقیر شوند.

2- دهن بینی

 همان قدر که آدم های دارای عزت نفس بالا خودمختار هستند ، برعکس، آدم های خودکم بین با کوچک ترین توصیه دیگران، یک دفعه مسیر زندگی شان را عوض می کنند. کافی است که به این آدم ها بگویی لباس شان زشت است، دیگر عمراً فراد آن لباس را تنشان ببینید. اگر دقت کنید ، می بینید که احساس حقارت، یا خودش را با انتقاد ناپذیری شدید نشان می دهد یا انتقاد پذیری شدید!

3- انزوا

کسانی که احساس حقارت دارند ، فکر می کنند دیگران هم مثل خودشان، آنها را غیرجذاب، خنگ و خسته کننده می دانند. به همین خاطر سعی می کنند تا جایی که می شود ، توی چشم نباشند و با کسی دهان به دهان نشوند تا ضعف خیالی شان مشخص نشود.

رقابت گریزی آدم های خود کم بین با اینکه دلشان می خواهد همیشه برنده شوند ، سعی می کنند تا جایی که می توانند وارد هیچ رقابتی نشوند. آنها خودشان فکر می کنند که بازنده خواهند بود و بازندگی هم یک فاجعه دیگر است!

4- انتقادناپذیری

 یکی از علت هایی که آدم ها انتقاد پذیر نیستند ، همین است که آنها هر نوع انتقاد سازنده یا ناسازنده ای را دشمنی تلقی می کنند. خودکم بین ها دوست ندارند کسی ناتوانی های آنها را گوشزد کند.

5- توهم توطئه

 کسانی که برای خودشان ارزشی قائل نیستند ، فکر ی کنند که همیشه دشمن های فرضی ای نشسته اند در فکر دسیسه تا آنها را از هر جایی که هستند پایین بکشند. در واقع این آدم ها این جوری خودشان به عوامل بیرونی نسبت دهند تا حقارت خودشان. البته توهم توطئه در شکل شدیدش یک بیماری روانی است و باید درمان شود.

نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳٩۱/۱٢/٢٦

چرا بعضی ها هیچ اهمیتی به خودشان نمی دهند؟ چرا بعضی ها فکر می کنند از همه لحاظ کم آورده اند یا بهتر بگوییم کم دارند؟ چرا بعضی ها با دیدن چهره خود جلوی آینه ابعاد وجود خویش را کوچک تر می بینند؟ چرا حس می کنند نسبت به دیگران کمتر موفقند؟ این دلیل ها احتمالاً قانع کننده ترین دلیل ها برای احساس حقارت هستند:

1- والدین بیش از حد سختگیر یا بیش از حد آسان گیر:

پدر و مادرهایی که می گذارند فرزندشان از همان اولی که یاد گرفت چهار دست و پا راه برود ، «تجربه کند» و «خودش یاد بگیرد»، شاید ناخودآگاه دارند خشت های اول عزت نفس را درون فرزندشان می گذارند. اما آنها که بیش از حد سختگیرند ،حتی اگر بچه بیچاره کارش را درست انجام دهد ، برایش پشیزی ارزش قائل نیستند. آنها هم نمی گذارند بچه شان دست به سیاه و سفید بزند ، مبادا به لطافت پوستش بربخورد ، دیگر بدتر. آنها در واقع اجازه نمی دهند بچه هیچ تجربه خودمختارانه ای داشته باشد. به این شیوه های تربیت، سبک های فرزندپروری می گویند.
سبک های فرزندپروری آسان گیر و دیکتاتور مآبانه ، بچه هایی بار می آورند که احساس حقارت بالایی دارند و سبک زندگی انعطاف پذیر، بچه هایی را پرورش می دهد که احساس عزت نفس و استقلال بالایی دارند.

2- نظر دوروبری ها: درست است که عمده شخصیت فرد در خانواده اش شکل می گیرد اما به هر حال، بچه مقدار زیادی از وقت خود را با همسالان و دوستانش می گذراند . نظر دوستان و همسالان هم می تواند روی احساس حقارت شخص تاثیر بگذارد. دوستانی که توانایی های آدم را تحسین می کنند و او را به اصطلاح قبول دارند ، باعث می شوند که عزت نفس فرد افزایش پیدا کند و برعکس، کسانی که مرتب دوروبری ها را مسخره می کنند ، به احساس حقارت آدم دامن می زنند.

 
3- مشکلات جسمی واقعی: بررسی احساس حقارت بدون در نظر گرفتن این مورد ، بی انصافی است. بعضی ها فقط به این خاطر که به علت های ژنتیکی، مشکل جسمی دارند ، از خودشان بدشان می آید. معلولان، چاق ها یا لاغرهای مادرزادی از این دسته اند. بیماری هایی که در طول عمر به جسم آدمی حمله می کنند – مخصوصا اگر مزمن شوند – می توانند عزت نفس انسان را خدشه دار و او را وادار کنند صبح تا شب به خودش لعنت بفرستد.

کدهای اضافی کاربر :






Powered by WebGozar