مشاوره و روان درمانی- مشاوره تلفنی
در این وبلاگ به طور محدود تجارب بالینی و راهکارهای تجربه شده در مشاوره و روان درمانی را با همکاران و مراجعین عزیز در میان می گذاریم
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳۸٩/۱۱/۱٩

  پرسشنامه "شیوه های مقابله راجر و همکاران در سال 1993 در کشور انگلستان تهیه شده است و تحت عنوان   (CSQ) 33 دارای شصت سوال است و چهار خرده مقیاس  شناختی، هیجانی، اجتنابی و انفصالی را می سنجد. برای پاسخگویی از مقیاس چهار درجه لیکرت استفاده می شود (هرگز 0 =، گاهی 1 =، اغلب 2=، همیشه 3=) (ملکوتی ، 1374)


 

رابطه شخصیت با راهبردهای مقابله و منبع کنترل در مادران کودکان MR و بهنجار(4)


   پرسشنامه "شیوه های مقابله راجر و همکاران در سال 1993 در کشور انگلستان تهیه شده است و تحت عنوان   (CSQ) 33 دارای شصت سوال است و چهار خرده مقیاس  شناختی، هیجانی، اجتنابی و انفصالی را می سنجد. برای پاسخگویی از مقیاس چهار درجه لیکرت استفاده می شود (هرگز 0 =، گاهی 1 =، اغلب 2=، همیشه 3=) (ملکوتی ، 1374)
   مقیاس منبع کنترل درونی - بیرونی   (E-I)   نیز توسط جولیان راتر در سال 1926 تدوین گردید. این مقیاس توسط محققین زیادی در پژوهش ها به کار گرفته شده است به طوری که تا سال 1991، حداقل در 4700 پژوهش علوم اجتماعی و روانشناسی مورد استفاده قرار گرفته شده است. (اعلمی، 1384). در این پرسشنامه، آزمودنی 23 سئوال دو گزینه ای را پاسخ می دهد که در پاسخ منبع یا درونی است یا بیرونی. حداقل و حداکثر نمره ای که فرد در این آزمون به دست می آورد در هر منبع کنترل 0-23 است.

روش اجرای تحقیق در این پژوهش بدین ترتیب می باشد که ابتدا از هر پرسشنامه  ، 100 نسخه تهیه گردید و برای هر نفر سه پرسشنامه به یکدیگر دوخت شدند. در ابتدای پرسشنامه ها ، دستورالعملی نوشته شد که در آن به طور مختصر ، توضیحی در ارتباط با پاسخگویی داده شد و از آزمودنی ها درخواسته شد تا مطابق دستورالعمل و با رعایت صداقت به سئوالات آن پاسخ دهند. برای جلب اعتماد آزمودنی ها به آنها اطمینان داده شد که پاسخ های آنها محرمانه خواهد بود و نیز برای آنکه پاسخ های دقیق به سئوالات بدهند از آنها خواسته شد در صورت تمایل به آگاهی از نتایج ، شماره تلفن یا پست الکترونیک خود را یادداشت کنند.
   برای تجزیه و تحلیل داده های جمع آوری شده و برای آزمون فرضیه های تحقیق از نرم افزار آماری SPSS   استفاده شد و از آمار توصیفی شامل میانگین، انحراف استاندارد ، جدول توزیع فراوانی و نمودار ستونی برای توصیف متغیرها و از ضریب همبستگی پیرسون و آزمون پارامتریک  t  برای گروههای مستقل به منظور بررسی فرضیه ها استفاده شده است.
  یافته ها 
   پژوهش حاضر در دو سطح توصیفی و استنباطی یافته های قابل توجهی داشته است که در این مختصر به برخی از آنها اشاره می شود. 
   یافته های حاصل از بررسی فرضیه اول حاکی از آن است که بین دو گروه مادران کودکان عقب مانده ذهنی و بهنجار در مقیاس های روان نژندی ، سازگاری ، و وظیفه شناسی تفاوت معناداری وجود داشته است به نحوی مادران کودکان بهنجار در مقیاس روان نژندی ، سازگاری ، وظیفه شناسی از نمره کمتری برخوردار  بوده اند.
   یافته های حاصل از بررسی فرضیه دوم نشان می دهد که بین دو گروه مادران کودکان عقب مانده ذهنی و بهنجار در  سبک های هیجانی و شناختی تفاوت معناداری وجود داشته است. به گونه ای که مادران کودکان بهنجار در سبک هیجانی از نمره کمتری برخوردار بوده اند. و در سبک شناختی از نمره بالاتری برخوردار بوده اند.

یافته های حاصل از بررسی فرضیه اول حاکی از آن است که بین دو گروه مادران کودکان عقب مانده ذهنی و بهنجار در    میزان بیرونی بودن منبع کنترل تفاوت معناداری وجود داشته است. به نحوی که مادران کودکان عقب مانده ذهنی از منبع کنترل بیرونی تری برخورداند.

یافته های حاصل از بررسی فرضیه چهارم نشان می دهد که در بررسی رابطه ی بین عوامل شخصیتی ( روان نژندی ، برونگرایی ، پذیرا بودن ، سازگاری و وظیفه شناسی ) و راهبردهای مقابله ای در مادران کودکان عقب مانده ذهنی ، تنها بین روان نژندی و هیجانی رابطه معناداری مشاهده شده است

 

   یافته های حاصل از بررسی فرضیه پنجم حاکی از آن است که بین دو گروه مادران کودکان عقب مانده ذهنی پسر و دختر در هیچ یک از راهبردهای مقابله ای تفاوت معنی داری مشاهده نمی شود.

 

  بحث
   یافته های فرضیه اول مبنی بر اینکه مادران کودکان بهنجار در مقیاس های روان نژندی، سازگاری و وظیفه شناسی از نمره کمتری برخوردار بوده اند. با نتایج حاصل از مطالعات کنت مطابقت دارد.مطالعات کنت در مورد مادران کودکان مبتلا به معلولیت شدید و مشکلات یادگیری نشان داد که بیشتر از نصف آنها به طور بحرانی سطوح بالاتری از تنیدگی و روان نژندی را نسبت به مادران کودکانی که رشد طبیعی داشتند، نشان می دهند. هم چنین این یافته ها با یافته های سکستون و همکاران(1999) که گزارش کرده اند که بیشتر والدین کودکان عقب مانده ذهنی در مقایسه با والدین کودکان عادی از سلامت روان پایین تری برخوردارند و سطح بالاتری از روان نژندی را تجربه می کنند، مطابقت دارد. علاوه بر این مطالعات تیوولوانس(1975)، توبلر و همکاران(1978)، بوردین(1980) به نقل از بک من(1999) به نتایج مشابهی دست یافتند. یافته های پژوهش حاضر در مورد وظیفه شناسی نیز با یافته های اشترن لیخت(1972) و فوبز(1985) و سینگر(1975) به نقل از ماهر(1373)، مطابقت دارد به گونه ای که همه این پژوهش ها نشان می دهد که والدین کودکان عقب مانده ذهنی نسبت به والدین کودکان بهنجار، احساس وظیفه شناسی بیشتری دارند.
   یافته های فرضیه دوم نشان می دهد که مادران کودکان بهنجار در مقایسه با مادران کودکان عقب مانده ذهنی، در مقایسه با سایر راهبردها بیشتر از راهبرد شناختی استفاده می کنند و مادران کودکان عقب مانده ذهنی بیشتر از مادران کودکان بهنجار از راهبرد هیجانی استفاده می کنند همچنین دو گروه در استفاده از راهبردهای انفصالی و اجتنابی با هم اختلاف معنی داری نداشتند. این یافته ها با یافته های خوش اخلاق(1378)، فولکمن و همکاران(1986)به نقل از زندی(1385) مطابقت دارد به نحوی که آنها اظهار کرده اند که افراد در مواجهه با موقعیت ها و مشکلات تغییر ناپذیر که باید آنها را پذیرفت، متوسل به مهارت های مقابله ای متمرکز بر هیجان می شوند. اما این نتایج پژوهش حاضر با نتایج پژوهش مرکووتیچ(1989)به نقل از زندی(1385) مطابقت ندارد. مرکووتیچ(1989) در مورد راهبردهای مقابله ای والدین کودکان عقب مانده ذهنی به این نتیجه دست یافت که بین والدین کودکان عقب مانده ذهنی و والدین کودکان بهنجار از نظر راهبردهای مقابله ای تفاوت معنی دار وجود ندارد.
   یافته های فرضیه سوم حاکی از آن است که مادران کودکان عقب مانده ذهنی از منبع کنترل بیرونی تری برخوردارند. این درحالی است که وارسی ها مربوط به بلگر34و چنی35 (1999) بیان می دارد که وقتی زندگی افراد به وسیله رویدادهای غیر قابل کنترل، دچار اغتشاش گردد و تغییرات متناقض و آسیب زایی در زندگی آنها رخ دهد، منبع کنترل آنها بیشتر در جهت بیرونی شدن سوق پیدا می کند.(به نقل از اعلمی،1384) هم چنین مطالعات گسترده ای که دوهرتی36(2000) انجام داد، آشکارا بیان داشته که منبع کنترل یک خصیصه پایدار شخصیتی نیست و ممکن است بر اثر دگرگونی های شرایط زندگی تغییر کند و مثلا مشخص شده است که بسیاری از زنانی که واجد کنترل درونی بوده اند، اندکی بعد بر اثر یک رویداد استرس زا و غیر قابل پیش بینی از میزان منبع درونی کنترل آنها کاسته شده است.(به نقل از اعلمی،1384) نتایج پژوهش حاضر نشان داد که مادران کودکان عقب مانده ذهنی از منبع کنترل بیرونی تری برخوردارند که همانطور که بحث شد با نتایج بلگر و چنی(1999) و دوهرتی(2000) مطابقت دارد. زیرا بر اثر رویداد استرس زا و غیر قابل پیش بینی(تولد یک فرزند عقب مانده ذهنی) احساس می کنند که نمی توانند کنترل زیادی برروی محیط اعمال کنند، ومنبع کنترل آنها به سمت بیرون تمایل پیدا می کند.  

در بررسی رابطه ی بین ویژگی های شخصیتی (روان نژندی،برونگرایی، پذیرا بودن، سازگاری و وظیفه شناسی) و راهبردهای مقابله ای در مادران کودکان عقب مانده ذهنی ، تنها بین روان نژندی و سبک هیجانی رابطه معناداری مشاهده شده است. این نتایج با یافته های به دست آمده از تحقیقات هرن و میشل(2003)، هوکر،فرایزر و موناهان(1994) و پنلی و توماکا(2002)همسو و همخوان ا ست. بررسی این تحقیقات نشان می دهد که عامل شخصیتی روان نژندگرایی با راهبردهای مقابله ای هیجانی رابطه دارد. هم چنین پنلی و توماکا(2002) گزارش کرده اند، روان نژندگرایی با توانایی مقابله ای ادراک شده پایین و هیجان منفی بالا به ویژه از قبیل ترس، اضطراب، خودملامت گری رابطه دارد. این یافته که بین برونگرایی با انواع راهبردهای مقابله ای رابطه ای وجود ندارد ، با تحقیقات بوسورث و همکاران (2001)همخوان و همسو نیست ، زیرا بررسی آنها نشان داده است که برون گرایی ارتباط منفی با راهبرد مقابله ای اجتنابی دارد، شاید بتوان گفت، به دلیل بافت نمونه و تفاوت های فرهنگی و تاثیر سن ، نتایج این پژوهش ها با یکدیگر همخوانی ندارد. هم چنین نتایج تحقیقات کاستا و پی تی(2005) نشان داد که برونگرایی با راهبردهای مقابله ای مانند: شوخ طبعی، صحبت کردن درباره احساس خود و طلب حمایت اجتماعی رابطه نزدیک دارد. همچنین در مورد اینکه بین عامل پذیرا بودن و هیچ یک از راهبردهای مقابله ای رابطه معنی داری وجود ندارد ، باید گفت که این یافته با یافته های به دست آمده از تحقیقات پنلی و توماکا(2002) ، هرن و میشل(2003) همخوان و همسو نیست. تحقیقات پنلی و توماکا(2002) نشان داده است که بین پذیرا بودن(انعطاف پذیری) با سبک مقابله ای شناختی و ارزیابی مشاهده گر از عملکرد تکلیف همبستگی وجود دارد. هرن و میشل(2003) نیز گزارش کرده اند که در مورد زنان، همبستگی بین پذیرا بودن و راهبرد مقابله ای اجتنابی وجود دارد و در مردان بین این عامل شخصیتی و راهبرد مقابله ای هیجانی رابطه وجود دارد. شاید بتوان گفت که تفاوت های فرهنگی و تاثیر نمونه خاص، دلیل ناهمخوانی نتایج این پژوهش ها با یکدیگر می باشد. همچنین بررسی های فیکو وا.ای(2001به نقل از لطیفیان،1384) نشان داده است که پذیرا بودن   ارتباط ضعیف با راهبردهای مقابله ای دارد. در مورد این یافته که بین عامل وظیفه شناسی و هیچ یک از راهبردهای مقابله ای رابطه معنی داری وجود ندارد نیز باید اذعان کرد که این یافته با یافته های گزارش شده توسط هرن و میشل(2003)، پوک ام و همکاران(2005) و فیکووا،ای(2001)به نقل از لطیفیان،1384) همخوان نیست به گونه ای که بررسی های این تحقیقات نشان داده است که بین عامل شخصیتی وظیفه شناسی با راهبرد مقابله ای هیجانی همبستگی وجود دارد. بررسی های فیکووا،ای(2001)نشان داده است که افراد با نمره پایین در عامل وظیفه شناسی، راهبردهای مقابله ای ناسازگارانه انتخاب می کنند. شاید بتوان گفت به دلیل بافت نمونه، نتایج این پژوهش ها با یکدیگر همخوانی ندارد. تحقیقات پنلی و توماکا(2002) نشان داد که افراد با وظیفه شناسی بالا خود را به عنوان افرادی می دانند که توانایی مقابله با خواستهای محیطی را دارند و پیشرفت مدار هستند، چون وظیفه شناسی، رگه هایی مانند پشتکار، خود انضباطی و برنامه ریزی را شامل می شود، می توان فرض نمود که با مقابله موثر مرتبط باشد; گروهل(2005)گزارش داد که میزان وظیفه شناسی با بالارفتن سن، افزایش می یابد. بالاخره در مورد این یافته که بین عامل سازگاری و هیچ یک از راهبردهای مقابله ای ، رابطه معنی دار وجود ندارد باید گفت که این نتایج با یافته های پنلی و توماکا(2002) و کاستا و پی تی(2005) همخوان نیست. تحقیقات پنلی و توماکا (2002) نشان داده است که بین عامل سازگاری با شادخویی و راهبرد مقابله ای شناختی رابطه وجود دارد. 

 

کدهای اضافی کاربر :






Powered by WebGozar