مشاوره و روان درمانی- مشاوره تلفنی
در این وبلاگ به طور محدود تجارب بالینی و راهکارهای تجربه شده در مشاوره و روان درمانی را با همکاران و مراجعین عزیز در میان می گذاریم
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: دکتر بیوک تاجری - ۱۳۸٩/٩/٧

او بعد از گذشت  8 سال از ازدواجشان هنوز نمی داند که چگونه باید به حرفهای همسرش گوش دهد. بنظر می رسد رضا اصلا" متوجه تنهایی و بی حوصلگی نادی نشده است. در این شرایط چگونه نادی او را به سمت خود جذب کند....به زندگی مشترکشان...واقعا" چگونه؟


احساس بی پشتوانگی


همسرم به حرفهای من گوش نمی‌دهد !

او بعد از گذشت  8 سال از ازدواجشان هنوز نمی داند که چگونه باید به حرفهای همسرش گوش دهد. بنظر می رسد رضا اصلا" متوجه تنهایی و بی حوصلگی نادی نشده است. در این شرایط چگونه نادی او را به سمت خود جذب کند....به زندگی مشترکشان...واقعا" چگونه؟


احساس بی پشتوانگی
درست بعد از هفتمین سالگرد ازدواجشان ، همه چیز در زندگی زناشویی نادی و رضا عوض شد. رضا دورۀ تخصص پزشکی خود را به پایان رساند و در یکی از بیمارستانها مشغول به کار شد. نادی ، به عنوان یک وکیل،  مجبور بود برای این نقل مکان شغل خود را رها کند. طولی نکشید که متوجه شدند بزودی اولین فرزندشان بدنیا خواهد آمد. نادی می گفت : " داشتم دوندگی می کردم که یک کار خوب و قانونی پیداکنم ، غافل از اینکه حامله بوده ام...دلم برای کارم تنگ شده بود، برای همۀ دوستانی که اونجا داشتم دلتنگ بودم. سال اولی که به تهران نقل مکان کرده بودیم مدام گریه می کردم.بدتر از همه آنکه رضا هرگز به حرفهای من که سعی داشتم به او بفهمانم که چقدر به من سخت می گذرد، گوش نمی داد.

 

رضا خود نیز اعتراف می کرد که به حد لازم با او ملاطفت و همدردی نکرده است.

 

رضا می گفت: " فکر نمی کردم دلیلی برای نارضایتی او وجود داشته باشد.....او داشت مادر می شد ، من درآمد خوبی داشتم ، خانۀ زیبایی داشتیم." با بدنیا آمدن فرزندشان ، کوشان، هم شرایط روحی نادی تغییری نکرد، او باز هم سر کار برگشت. نادی میگفت :" رضا به کارش بیشتر توجه داشت تا به خانواده اش."
اوضاع همچنان بد پیش می رفت تا آنکه هفت سال بعد وقتی قرار بود فرزند دومشان بدنیا بیاید و لازم بود که نادی ماهها در بستر استراحت کند، شرایط به شدت بغرنج و حادتر شد. نادی در آن زمان از اینکه دیگر نمی تواند کار کند و از خستگی و تنهایی خود  شکایت داشت. و از اینکه رضا به هیچ وجه هیچ حمایتی از او نمی کرده است گلایه می کرد." او حتی مسافرتی را که قرار بود با هم برویم و با تغییر شرایط من دیگر نمی توانستم  بروم را کنسل نکرد....او خودش به آن سفر رفت و مرا در خانه تنها گذاشت!"

 

نادی این شرایط را تا تولد پسر دومشان، کیوان، تحمل کرد و بلافاصله بعد از آن به رضا اولتیماتوم داد که یا در دفتر یک مشاور همدیگر را خواهیم دید  و یا در دفتر ثبت طلاق. رضا با اکراه پذیرفته بود که نزد  مشاور خانواده بروند.

 

اخیرا" ما سراغی از این زوج گرفتیم ؛  نادی 51 ساله و رضا 50 ساله،  تا ببینیم چگونه روزگار می گذرانند.


آیا آنها موفق بوده اند؟

رضا :
مشاور به من کمک کرد که مشکل ارتباط خود با همسرم را حل کنم. من آن وقتها چیزی از نیازها و احساسات نادی نمی دانستم؛ و او به من یاد داد که بیشتر به همسرم توجه کنم و به حرفهای او گوش دهم .

 

نادی:
رضا الآن یک مرد عاشق پیشه و با ملاحظه است. هرسال در روز سالگرد ازدواجمان برنامه ای خاص تدارک می بیند....دو نفری یک آخر هفتۀ رویایی را با هم می گذرانیم..درست مثل اینکه بار دیگر به ماه عسل رفته ایم.

 

رضا :
ما هر شب حداقل 5 دقیقه را به خودمان اختصاص می دهیم و در مورد اتفاقاتی که در طول روز افتاده و نظر طرف مقابل  حرف می زنیم.

 

نادی :
وقتی به او می گویم که می خواهم در مورد موضوعی با تو صحبت کنم، او تلفن را از پریز می کشد، کامپیوتر را خاموش می کند  و هر صدای مزاحمی را قطع می کند و به حرف من با دقت گوش می دهد.

 

رضا :
قبل از مشاوره،  هرگز نمی دانستم که نادی چقدر اذیت می شود. اما اکنون  به راحتی از او می خواهم که هر چیزی که او را آزار می دهد را بیان کند تا با هم راه حلی برای آن پیدا کنیم.

 

 

ما خیلی زود ازدواج کردیم!!

مهناز 26 ساله است.


نوبت مهناز:
از اینکه کار ما به اینجا کشیده شده است، غمگین هستم. از آنجا که همسرم نتوانسته به آرزوی دیرینه خود برسد، مدام مرا سرزنش می‌کند. زمانی که فرشید دانشجوی سال اول بود و تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم، وی مجبور شد ترک تحصیل کند.بعد از ازدواج بلافاصله من باردار شدم. دو سال اول ازدواج از من گله می‌کرد. حالا غرولند نمی‌کند، اما از من دوری می‌کند. هر شب تا دیر وقت با دوستان خود بیرون است. ساعت 2 نیمه شب به خانه برمی گردد.


از اینکه به بن بست رسیده ایم، ناراحت و افسرده هستم. ما عاشق یکدیگر بودیم. از یکسال قبل از اینکه فرشید نامه قبولی خود را دریافت کند، با هم دوست بودیم. من سال سوم دبیرستان بودم و او سال چهارم. تا آن موقع، کلی از آینده صحبت کرده بودیم. چی می‌شد اگر او تحصیلاتش را به خوبی ادامه میداد و من معلم می‌شدم، و بچه‌هایمان را به طور بی نظیری بزرگ می‌کردیم.


مدتی بعد از ازدواجمان من متوجه شدم که حامله شده ام. موضوع را به گوش او رساندم، اما او خوشحال شد. وی گفت که من و بچه را از همه چیز بیشتر دوست دارد.

 

شروع یک خانواده
زمانی که موضوع را با والدینم (مادرم خانه دار، و پدرم وکیل بود) هم در میان گذاشتم، از ما حمایت کردند. اما می‌دانم که آنها هم ناامید شدند. آنها آرزو می‌کردند که ای کاش من هم به مانند خواهر بزرگترم، بعد از اتمام دانشگاه ازدواج می‌کردم. والدین فرشید هم واقعا ناراحت شدند که او دیگر نمی توانست در تحصیل پیشرفت کند. پدرش، که حالا کارمند بیمه است، قبلا در ارتش کار می‌کرده است. مادرش هم در دبیرستان متصدی دفتر است.


من و فرشید جشن عروسی ساده ای برگزار کردیم و بعد هم من دبیرستان را تمام کردم. من 17 ساله بودم، و فرشید 18 ساله بود. مهرگان سه ماه بعد به دنیا آمد، درست بعد از اینکه همسرم در دانشکده ای نزدیک خانه مان شروع به تحصیل کرده بود. والدینم در زیرزمین منزلشان آپارتمانی کوچک برای ما ساختند، از لحاظ مالی هم به ما کمک می‌کردند. فکر می‌کردم همه چیز خوب پیش می‌رود.


من نباید آنقدر اشتباه می‌کردم. همیشه در خانه بودم و از کودکم مراقبت می‌کردم، و از اینکه نتوانسته بودم به آرزوهایم برسم، احساس شکست می‌کردم. تمام دوستانم به دانشگاه رفته و برای خودشان کسی شده بودند. اما من فقط مجبور به مراقبت از فرزندمان بودم.


از این رو وقتی فرشید از نارضایتی نسبت به زندگی صحبت می‌کرد، از کوره در می‌رفتم. او در رشته تحصیلی خود موفق بود، اما از اینکه آن رشته و شغل را دوست نداشت، افسرده شده بود. و همیشه می‌گفت، بهتر بود که به دانشگاه دیگری می‌رفتم. وقتی به او می‌گفتم که آرزوهای من هم نقش بر آب شد، در جواب می‌گفت من یک روزی می‌توانم معلم شوم، اما فارغ التحصیل شدن از یک دانشگاه معتبر آرزوی دست نیافتنی برای او می‌باشد.


این بحث‌ها تا دو سالگی مهرگان هم ادامه داشت. تا اینکه یک شب موقع صرف شام به او گفتم بهتر است که طلاق بگیریم. عکس العمل فرشید مرا مبهوت ساخت. او گفت که مرا دوست دارد و برای زندگیمان حاضر به انجام هر کاری می‌باشد. او قول داد که دیگر از ناکامی‌هایی که زندگی متشرکمان را مسبب آن می‌داند صحبتی به میان نیاورد. و بعد هم از من خواست که دوباره بچه دار شویم. او گفت با این کار دلگرم تر می‌شود.


آن نوع صحبت کردن از طرف فردی که عاشق او هستی مانع از این می‌شد که درخواست او را رد کنی. من هم بلافاصله باردار شدم. دوران بارداری به خوبی می‌گذشت، او به موقع به خانه برمی گشت و به مهرگان هم کمک می‌کرد. و در همان روزها او از دانشگاه فارغ التحصیل شد و مشغول به کار شد. پسرمان مهیار نیز به دنیا آمد.


از بد به بدتر
آرزو می‌کنم که ای کاش می‌توانستم که بگویم تولد فرزند دوممان اوضاع را بهتر کرد، اما متاسفانه عکس این قضیه بود. دوباره من در خانه گیر افتادم و فرشید شب‌ها تا دیر وقت با دوستان خود بیرون از منزل بود. من با غذا خوردن به خودم دلداری می‌دادم. تا جایی که وزنم به 91 کیلو رسید. واقعا زشت و بد هیکل شده بودم، اصلا تمایلی به رابطه با شوهرم نداشتم.

 

من و همسرم مدتهای طولانی با هم روابط صمیمانه نداشتیم و از وسایل پیشگیری از بارداری نیز استفاده نمی‌کردم. شما می‌توانید حدس بزنید، چه مشکلی به وجود آمد، بچه سوم نیز در راه بود. الان من هنوز حتی 30 ساله نیستم، و بچه‌های 9، 7 و 3 ساله دارم. من هرگز به دانشگاه نرفتم و هنوز در زیرزمین خانه والدینم زندگی می‌کنیم. واقعا افسرده و ناامید شده ام، اما همسرم اوقات بیکاری خود را با دوستانش می‌گذراند. اگر شما بتوانید به ما کمک کنید، واقعا کار شگفت انگیزی خواهید کرد.

 


نوبت فرشید (فرشید 27 ساله، نسبتا خوش اندام)
پایان یک رویا
ترک موقعیت تحصیلی مناسب پایان همه کارهایی بود که من و والدینم از هشت سالگی ام برای رسیدن به آن کرده بودیم. من واقعا شیفته یک دانشگاه معتبر و یک رشته عالی بودم. برای همین برای رسیدن به این آرزو، سخت مطالعه می‌کردم. زمانی که نتایج قبولی خود را دریافت نمودم، من و والدینم مثل بچه‌ها گریه می‌کردیم. من تنها بچه خانواده هستم. اولین کاری که انجام دادم، زنگ زدن به مهناز بود. او شوریده بود. به او گفتم من به رویای دیرینه خود رسیده ام و هر جا بروم او را نیز با خود می‌برم. و بعد هم می‌توانیم کار کنیم و زندگی مشترک را شروع کنیم.

 

اما این گونه نشد. متاسفانه در ماهای اول ازدواج مهناز باردار شد. من در هم ریخته و گیج شده بودم. اما از طرفی هم از داشتن بچه و زنی که عاشقش بودم، هیجان زده شده بودم. می‌دانستم که رویای همیشگی من تمام شده بود. اما فکر نمی کردم که این موضوع همیشه به فکرم خطور کند. ناامید بودم. از اینکه به دانشگاه عادی بروم، تنفر داشتم.

 

دوست نداشتم کارمند بشوم و شغل خود را دوست نداشته باشم. مهناز با من همدردی نمی کرد. و همیشه از من می‌خواست که بیشتر وقت خود را به بچه و او اختصاص بدهم. از او اصرار، از من انکار. برای رهایی از بحث و جدل‌ها، تا دیر وقت با دوستانم بودم. حال که فکر می‌کنم، متوجه می‌شوم که مهناز شایستگی محبت بیشتری را داشت.


مهناز باهوش بود، من آرزو می‌کردم کاش او برای زندگی خود کاری می‌کرد. می‌دانم که اصلا برای دخترم کاری نکردم. بنابراین آن شب به خانه رفتم تا با مهناز صحبت کنم و تغییراتی ایجاد بنماییم. قبل از اینکه من دهانم را باز کنم، مهناز از من طلاق خواست. آن حرف قلبم را شکست. به او گفتم هرگز از گذشته صحبت نخواهم کرد و به خاطر او و مهرگان شغلی پیدا می‌کنم تا آنها خوشبخت شوند. همچنین از او خواستم که دوباره باردار شود. می‌دانم که کار احمقانه ای بود، اما تصور می‌کردم با این کار زندگیمان حفظ می‌شود.


از تولد پسرمان مهیار واقعا مشعوف شدیم. اما تولد یک بچه جدید، استرس مهناز را بیشتر ساخت.همسرم پرخورتر شد و وزن زیادی اضافه کرد. روابط زناشویی ما تقریبا به انتها رسیده بود.

 

اما مهناز دوباره باردار شد. و حالا صاحب سه تا بچه هستیم. کودکی دیگر و جنگ‌های بیشتر.

 

مهناز با مراقبت از سه تا بچه، از پا در آمده است. من هم تحمل شکوه‌های او را ندارم، از این رو به دور بودن از او ادامه می‌دهم و شب‌ها دیر به منزل می‌آیم. می‌دانم خطای بزرگی مرتکب می‌شوم. لطفا به ما کمک کنید. برای فرار از این دور باطل چه کار کنیم؟

 


نوبت مشاور
یک پایان غیر منتظره
هر کدام از این دو نفر با وجود سن کم مجبور بوده است که با چالش‌های خانوادگی روبرو شود. برای مهناز و فرشید، پایان غیر منتظره اهداف شغلی آنها دلخراش ترین جنبه وقایع زندگی آنها بوده است. برای فرشید نرفتن به دانشگاه معتبر تقریبا غیر تحمل بود.


بدبختانه، استرس‌های مهناز (ناشی از مادر شدن و نرسیدن به رویاهایش) مانع از شنیدن دردهای فرشید می‌شد. اگر چه آنها همدیگر را دوست می‌داشتند اما هر کدام غصه‌های شخصی خودشان را داشته اند. با تولد فرزند سوم، در حالیکه هنوز سنی نداشتند و در زیرزمین منزل والدین مهناز زندگی می‌کردند، کشمکش‌ها در روابط آنها بیشتر می‌شود. و آنها به عادات غلط خود برمی گردند.


گام اول
برای حل مشکل آنها و شکست این الگوی غلط، در یک جلسه کامل از آنها خواستم احساسات خود را بیان کنند و طرف مقابل به طور کامل به صحبت‌های همسرش گوش فرا دهد. فرشید دوباره احساساتش را مبنی تحصیلاتش تاکید کرد، اما اضافه کرد که استخدام در شرکتی که هم اکنون در آن مشغول است و رشته اش در دانشگاه نیز او را راضی ساخته اند.

 

وقتی حرفهای او تمام شد، مهناز زد زیر گریه. بعد از اینکه تعادل خود را به دست آورد، گفت که واقعا از نرفتن به دانشگاه تاسف می‌خورده است. فرشید برای مدت طولانی ساکت بود، سپس دست خود را دور گردن مهناز انداخت. و به او گفت، عزیزم دیگر الان می‌توانی به دانشگاه بروی، با همکاری یکدیگر این کار محقق می‌شود. مهناز سرش را روی‌شانه فرشید گذاشت. و از شواهد و چهره آنها مشخص بود که قصد دارند زندگی تازه ای را شروع کنند.

 

گام دوم

بعد از مدتی که با آنها صحبت کردم به فرشید گفتم که تو باید دلگرمی بیشتری به مهناز بدهی تا او حس تهی بودن از یک تکیه گاه محکم را از دست بدهد و متوجه شود که تو نیز به فکر او هستی و می‌دانی که او چقدر برای تربیت بچه‌ها زحمت می‌کشد.

 

گام سوم

به مهناز هم توصیه کردم که بزرگترین سیاست یک زن این است که همسرش بداند یک گوش شنوا  قابل اعتماد برای گفتن نگفته‌هایش  وجود دارد و کمکهای عاطفی تو به فرشید باعث دلگرمی او به خانواده اش میشود و اخم و منت گذاشتن همیشه باعث دوری میشود.

 

آنها با رعایت این توصیه‌های ساده و با رعایت اخترام متقابل به خواسته‌های همدیگر توانستند به مشکلات خود غلبه کنند و زندگی‌شان را گرمتر کنند.

کدهای اضافی کاربر :






Powered by WebGozar